|
گربه های مقلد و بردگان فرمانبردار از ارباب تقلید می کنند.
پدیده تقلید را می توان در جامعه امریکا مشاهده کرد. هر مسافری که برای نخستین بار
به امریکا سفر می کند، نمی تواند بی اعتنا از کنار پدیده ی عجیبی به نام «امریکایی
شدن» بگذرد. امریکایی شدن یعنی تبدیل تضاد خارجی به سازگاری امریکایی که از راه
جایگزینی افکار جدید به جای اندیشه های قدیمی صورت نگرفته؛ بلکه از طریق ساده تری
انجام شده است. در حالی که امریکایی ها تصور می کنند این تبدیل از طریق جایگزینی
یاد شده صورت گرفته است. یک تازه وارد به امریکا، نخست تلاش می کند تا حتی الامکان
مثل یک امریکایی زندگی کند؛ ولی مدتهای طول می کشد تا او بتواند زبان به اصطلاح
امریکایی را فراگیرد.
البته پیش از این مرحله، وی نام اصلی خود را که
«سیلویو» است به نام امریکایی «سولیوان» تغییر می دهد. این شخص برای این که یک
امریکایی شود سبیل خود را می تراشد و موهایش را به شیوه اکثر نظامیان کوتاه می
کند. به تماشای مسابقات ورزشی می رود و به سرعت یاد می گیرد که چه طور باید فریاد
بکشد. طولی نمی کشد که روحیه ی با نشاط طبیعی خود را از دست داده و همچون یک امریکایی
بومی، در هنگام سخن گفتن درنگ و مکث می
کند. از هر ده نفر امریکایی که شما با آنان برخورد می کنید، نُه نفر آنان پیش از
حرف زدن مکث می کنند و حرکتی بی صدا به لب هایشان می دهند. این فرد تازه وارد به
راحتی می آموزد چگونه با دست خود سلام داده و ادای امریکایی ها را درآورد، غافل از
این که خود امریکایی ها نیز این رسم را از اجداد رومی خود فراگرفته اند. ...
... حتی وقتی می خواهد برای خانواده اش نامه بنویسد مضمون
نامه اش این است که حالا او می تواند زبان انگلیسی را به لهجه امریکایی به راحتی
صحبت کند، آماده است تا دمکراسی امریکایی را در سراسر جهان برقرار سازد. و بالاخره
لازم است که اوراق هویت خویش را حداکثر ظرف یک هفته به پلیس ارائه دهد. همه این
جنبه ها از محیط بیرونی به مهاجر القا می شود و عنصر اصلی آن شاید همان حرکت خاموش
لب هاست که نشانگر پذیرش زیاد است.
بیشتر مهاجرانی که سرشان به تن شان می ارزد و در زمره
مهاجران فقیر نیستند چه واکنشی در برابر این سنت تقلید نشان می دهند؟ آیا آنان
دنبال لباس ها، مدل ها و خلق و خوی امریکایی نمی روند؟ آیا آنان نیز پیش از پذیرش
الگوی زندگی امریکایی، مزاجی مساعد برای یکسان شدن و همرنگ جماعت شدن ندارند؟ آیا
نوع زندگی آنان با الگوی زندگی امریکایی شباهت ندارد؟
این پرسش ها بیهوده است؛ زیرا ما می دانیم از هر 20
امریکایی، 19 تایشان توانا به فکر کردن نیستند و مثل یک ماشین زندگی می کنند. من یک بار از آقای آرنولد بنت به خاطر
نامگذاری یکی از آثارش تحت عنوان «چگونه در بیست و چهار ساعتِ یک روز، زندگی
کنیم؟» انتقاد کردم. به طوری که از عنوان آن بر می آمد این کتاب برای افراد فعالی
نوشته شده بود که هر روز چهل و هشت ساعت کار می کردند! و در جستجوی روشی بودند تا
آن را به بیست و چهار ساعت کاهش دهند و فرصتی برای زندگی و فکر کردن داشته باشند.
ولی مطالب کتاب نشان می داد که قضیه برعکس است؛ یعنی کتاب برای افراد تنبلی نوشته
شده بود که می خواستند 24 ساعت یک شبانه روز را با راحتی بگذرانند. بنابراین عنوان
واقعی این کتاب می بایست چنین باشد: «چگونه بیست و چهار ساعت یا یک ساعت یا ده
دقیقه از روز را خوب زندگی کنند؟» زیرا بیشتر مردم امریکا حتی یک ساعت یا ده دقیقه
از یک روز را به راستی زندگی نمی کنند و همواره سرگرم زندگی ماشینی هستند و کتاب
آقای بنت سزاوار این انتقاد بود.
|