|

گم کرده ام ایزدبانوانی را هنگام کوچ از جنوب به شمال
و خدایانی را نیز در گذر از شرق به غرب
گذاشته ام تا ستارگانی برای همیشه ناپدید شوند
بی آن که ردپایی از خود به جای گذارند.
یک یا دو جزیره غرق شدند در من،
آنها در دریا گم شده اند.
کجا چنگول هایم را جا گذاشته ام؟
کی پشم مرا پوستین کرده؟
و کی در پوسته من
زندگی می کند؟
مرگ همشیره هایم دم رفتن ام به سرزمین خشک بود
و اینک! تنها استخوانی کوچک
یادآورشان است در وجودم
من پوستم را ریخته ام و مهره ها و پاهایم گم و گور شده اند
گذاشته ام تا حسِ زمان و تکرارش نیز از دست شوند
دراززمانهاست که چشم سوم ام را بر آنها بسته ام
باله هام را شسته ام و انکار کرده ام.
رفته، گمشده، هدر شده در چهار باد.
این هنوز مایه
شگفتی ام است چگونه کوچک چیزی مانده.
کسی می خواند و به هیبت آدمی فرو می افتد.
همین دم الم شنگه ای به پا کرده
برای یک چتر آبی رنگِ بجای مانده در اتوبوس دیروز.
|