|
آخرهاى تابستان را خيلى دوست داشت، نه! پاييز را دوست داشت، شايد كه
ديگر پاييز بود، به هرصورت، هواى ساحل سرد شده بود، او دوست داشت در كنار آب قدم
بزند، بعد از غروب آفتاب، بىهيچ تنابندهاى در دوروبر، وقتى كه آب چركآلود به
نظر مىآمد، وقتى كه آب مرگآلود به نظر مىآمد، مرغهاى دريايى هواى خواب
نداشتند، از خواب نفرت داشتند. مرغهاى دريايى پايين آمدند، پرواز به طرف پايين
چشمان او را مىخواستند، روح او، آنچه از روح او باقى مانده بود را اگر چيز زيادى
از روحتان باقى نمانده و خودتان هم اين را مىفهميد هنوز پسماندهى روحى در شما
هست.
بعد مىنشست و به آب، به روبرويش خيره مىشد و وقتى كه به آب نگاه
مىكرد آنوقت باور همه چيز سخت مىشد.
مثلا" اين كه جايى مثل چين يا امريكا يا مثلا" ويتنام وجود
داشت. انگار زمانى او هم كودك بود. نه، حالا به آن فكر مىكند در حقيقت زياد هم
باورش مشكل نبود. بچگى وحشتناكى داشت اين را ديگر نمىتوانست فراموش كند و بعد
بزرگىاش همهى شغلها و همهى زنها و بعد ديگر هيچ زنى نبود بعد ديگر شغلى هم
نبود. ولگردى بىسروپا در شصت سالگى. تمام شده. هيچ. يك دلار و بيست سنت پول،
اجارهى يك هفته را پرداخته. اقيانوس...
دوباره شروع به يادآورى خاطرهها كرد: زنان ... برخى از آنان به او
خوبى كرده بودند و برخى ديگر تنها پتيارههايى، آدمهاى گذرا، كمى ديوانه و بطرز
وحشتناكى سخت... اتاقها و رختخوابها و خانهها و كريسمسها و شغلها و
آوازخواندنها و بيمارستانها و بيزارىها. روزها و شبهاى خسته و بيزار. بىهيچ
معنا، بىهيچ راهى براى گريز.
حالا حاصل شصت سالش: يك دلار و بيست سنت. بعد صداى خندهى آنها را
پشت سرش شنيد. آنها پتو داشتند و بطرىها و قوطىهاى آبجو، قهوه و ساندويچ.
مىخنديدند و مىخنديدند. دو پسر جوان و دو دختر جوان با بدنهاى
لاغر و جوان. بىخيال. بعد يكى از آنها او را ديد.
»هى بچهها! اون ديگه چيه؟«
»خداوندا، نمىدونم.«
او حركتى نكرد.
»آدمه؟«
»نفس مىكشه؟
مىتونه بكنه؟«
»چى رو بكنه؟«
همگى خنديدند. او بطرى شرابش را بلند كرد. كمى مانده بود. وقت خوبى
براى خوردنش بود.
»داره مىجنبه!
نگاه كنيد، داره مىجنبه!«
او ايستاد، شنها را از شلوارش تكان داد.
»دست هم داره،
پا هم، صورت هم داره«
»صورت؟«
دوباره خنديدند. او نمىتوانست درك كند. جوانهاى سابق اينطورى
نبودند. جوانها بد نبودند. اينها كىاند؟
به طرفشان راه افتاد.
»پيرى مايهى
سرشكستگى نيست.«
يكى از پسرهاى جوان قوطى آبجو را داشت سر مىكشيد. بعد آن را به گوشهاى
پرت كرد.
»اما درتلف شدن
سرشكستگى هست پدر! تو از نظر من آشغال تلف شدهاى بنظر مىآى«
»من هنوز آدم
خوبى هستم پسر!«
»فرض كنيم يكى
از اين دخترها خودش را به تو بده، پدر، چكار مىتونى بكنى؟«
»هى راد
اينطورى باهاش صحبت نكن!«
دختر جوانى با موهاى بلند قرمز اين را گفت. داشت موهاش را در باد
مرتب مىكرد و انگار بدنش همراه باد تكان مىخورد. انگشتان پايش را در شنها
قلاب كرده بود.
»خب چى مى گى پدر؟ چه كار خواهى كرد، هان؟ چه كار خواهى كرد اگه
يكى از اين دخترا خودش رو به تو بده؟«
از كنار پتوى آنها گذشت و بسمت پيادهروى چوبى گام برداشت.
»راد چرا با
پيرمرد بيچاره اينطورى صحبت كردى؟ بعضى وقتها حس مىكنم ازت نفرت پيدا مىكنم.«
»بيا اينجا
كوچولو«
»نه.«
به عقب برگشت و راد را ديد كه سر به دنبال دختر گذاشته بود. دختر
بلند فرياد كشيد، بعد هردو خنديدند. راد بالاخر دختر را گرفت و هردو روى شنها
غلتيدند و بلند مىخنديدند. دختر و پسر ديگر را هم ديد كه كنار هم ايستاده، سرگرم
بوسيدن هم بودند.
پياده رو را طى كرد، روى نيمكت نشست و شنها را از كف پايش پاك كرد.
بعد كفشش را پوشيد. ده دقيقه بعد در اتاقش بود. كفشهايش را درآورد و روى تخت
دراز كشيد. چراغ را روشن نكرد.
كسى به در زد.
»آقاى اسنيد؟«
»بله«
درباز شد. زن صاحبخانه بود، خانم كانرز، شصت و پنج ساله. نمىتوانست
صورت زن را در تاريكى ببيند. از اين موضوع خوشحال بود.
»آقاى اسنيد؟«
»بله«
»آش پختهام،
يه آش خوب، مىخوام برا شما هم كاسهاى بيارم.«
»نه آش نمىخوام.«
»اوه، بس كنيد
آقاى اسنيد. آش خوبيه. يه آش خيلى خوبى. بذارين يه كاسه ازش بيارم.«
»خب، باشه.«
بلند شد و در صندلى نشست و منتظر ماند. زن صاحبخانه در را بازگذاشته
بود. نور از راهرو به داخل اتاق مىآمد تكهاى از نور، شعاعى از نور روى پاها و
زانوانش. جايى كه زن كاسهى آش را گذاشت. كاسه اى آش و يك قاشق.
»آقاى اسنيد
مطمئنم از آن خوشتان مىآد. من آشهاى خوبى درست مىكنم.«
»متشكرم.«
همانجا نشست و به آش خيره شد. مثل شاش زرد رنگ بود. به حبابهاى
روغن توى آش چشم دوخت. مدت زمانى همانطور خيره شده بود. بعد قاشق را برداشت و روى
كمد گذاشت.
آش را كنار پنجره برد. تورى را بازكرد و آهسته روى زمين ريختش.
بخار كمى بلند شد. بعد هم تمام شد. كاسه را كنار قاشق گذاشت، در را بست و به
رختخواب برگشت.
تاريكتر از هميشه بود. او تاريكى را دوست داشت. تاريكى برايش قابل
درك بود.
گوش تيز كرد تا توانست صداى اقيانوس را بشنود. مدتى به صداى
اقيانوس گوش داد، بعد آهى كشيد. آهى بلند و جان داد.
****
|