|
شعر 1
کوچه، یک شعر بلند
خانه یک مصرع بی واژه
سقف همچون دلِ آشوب زده
و تصاویرِ سکوتِ ابدی
عشق! رویای بزرگِ شاعر
بگذریم از همه درهای تخیل در باد
زخمِ نادیدنی سوسن ها
به کلامی از تو
مرهمی می یابند.
شعر 2
من چه گفتم آن شب؟
و چه کردم؟
که همه روزنه ها
بوی خوابِ گُلِ دفترچه ممنوعه ی شبها را
به مشام تو رساند؟
عشقِ من؟ خوابِ دو پستان تو بود.
دلِ من؟ سوزش نالان نفسهای تو بود
وقت برخاستن از سطح زمین
نوبه ی ترک فضایی همه لخت
ترسِ دیوار بهم آمده در پشت کتاب
رنگ دیوار همه، نقشِ تو بود
بوی آن عطرِ غریبِ تنِ یک بیگانه
داستانی مکتوب
پشت بر پشت کتاب
نگرانی ها بود
لابلای صفحات
تو چه گفتی آن شب، یادم نیست.
مست بودم؟ هنگام نوشتن در شب؟
به تو گفتم؟ «زندگی لحظه ی آرامش عشق است»
وقتی آن شب به سکوت دیوار
پاسخ گرم تمنا دادی
و دلِ گرم زمان را
به زمینِ پسِ دیوار فروهشتی
با همه وسواسم
به تو عاشق گشتم.
به تو گفتم آن شب:
«مستِ آن روزنه بودن،
به جهانی می ارزد.»
تو چه گفتی فرداش؟
یادم نیست.
روشناییِ دلِ شیدایی
تو چه گفتی فرداش؟
به گمانم همه شان واهمه بود
و تو پرسیدی:
«مگر از عشق هنوز!
بوته ی واهمه ها می روید که کنارم خفتی؟»
|