|
صفحه 2 از 4
«اسكار كوتوله» در «طبل حلبى» و يا دلقك اشنير در «عقايد يك دلقك» اشخاصىاند با شخصيتهاى ساختار فردى. اين فروكاستى به معناى آن است كه سيستمهاى ارزشى جامعه صنعتى فرديت را وابسته به اجتماعى كرده كه هيچكس هويتى بيرون از آن نمىتواند داشته باشد. تجديد هويت از سوى اجتماع تا هنگامى مقدور است كه فرد اين ارزشها را دوباره زايى و نگهدارى كند. همان گونه كه «ساموئل بكت» در رمانهايش اين فروكاستى كلى فرديت را همچون دورنمايهاى بنيادين آشكار مىكند.
از داستان «مورفى» به بعد بكت دايما" نشان مىدهد كه قهرمانان داستان همه چيزشان را در صحن كنشها و واكنشها از دست دادهاند. جهان داستانى بالزاك، استاندال، فلوبر، فونتانه و حتا توماس مان از دست شده است. ديگر نشانى از جهان بسته و آرميده درونى داستانها نيست. از فرديت قهرمان پيشين داستان تنها جزء كوچكى باقى مانده است، همچون شخصيت داستان «بىنام» بكت. گرچه بكت هيچ توضيح تئوريكى دراين باره به ما نمىدهد، اما «رمان نو» فرانسه اين فروكاستى را تئوريزه كرد. ناتالى ساروت در مجموعه مقالات «عصر بدگمانى» و آلن رپ گرىيه در كتاب «قصه نو، انسان طراز نو» به اين موضوع پرداختهاند.
ناتالى ساروت بحق نخستين كسى بود كه بيانيهى مرگ رمان سنتى و بىنام و نشانى شخصيت داستانى را با كتابهاى «از داستايوفسكى تا كافكا» و «عصر بدگمانى» و پس از آن «گفتگو و زيرگفتگو» به صدايى رسا قرائت كرد. اما اين صدا بسيار دير به گوش اعضاى گروه 47 در آلمان، از جمله گونتر گراس رسيد؛ گرچه ميان نويسندگان «رمان نو» فرانسه و گروه 47 نشستها و گفتگوهاى مشتركى صورت پذيرفته بود و نشريات ادبى آلمانى مثل Akzente از سال 1958 به بعد ديدگاههاى ناتالى ساروت يا رپ گرىيه را به چاپ مىرساند، اما اقتدار زبان ادبى كلاسيك آلمان و روحيه محافظهكارانهاش مانع از جدايى بنيادين نويسندگان آلمانى از اصول داستان كلاسيك شد. آنان در گرانيگاهى قرار گرفته بودند كه يا بايستى با رمان سنتى تسويه حساب قطعى مىكردند، يا دوباره به بنيان كلاسيكش كه به رخوت و سستى كشيده شده بود، روآور مىشدند.
گونتر گراس اما بيش از آن كه شيفته ادبيت رمان به اتكاى دوران خود باشد، دلباخته سياست و تغيير اجتماعى بود و نتوانست شاخكهاى حسى خود را به سوى دريافت موقعيتى نو بر ويرانههاى رمان سنتى متمايل كند. او بيشتر به ويرانههاى آلمان مىانديشيد. ويرانههايى واقعى بجا مانده از جنگ و هم ويرانههاى ذهنى هگلى آلمانى در داستان. گرچه دلنگرانى براى اين ويرانههاى اجتماعى و موعظههايش براى ساخت جهان تازه آلمانى مانع از آن نشد كه كلا" به فرسودگى و ويرانى شخصيتهاى داستانى نينديشد. اسكار، شخصيت طبل حلبى، نمادى از اين حقير شدن شخصيت داستانىست. (گرچه عيوب جسمانى طبيعى بشمار مىآيد و آن برداشت نازيستى از عيوب جسمانى مطرود است و براى مقابله با همين انديشه فاشيستىست كه گراس شخصيت داستانى خود را يك كوتوله مىبيند؛ اما اين خود نمادىست آشكار از رگههاى بىتاثيرى شخصيت در عصر صنعتى كه اتوماسيون فرمان راهبرى آن را برعهده گرفته)زمان نياز بود تا نويسندگان آلمانى از پس ويرانههاى جنگ اين واقعيت را ببيند كه نويسنده و خواننده سرنشينان مشترك قايقى سوراخ شدهاند. موفقترين نويسندگان همچون: «هاينريش بُل»، «گونتر گراس»، «ماكس فريش»، «زيگفريد لنز»، نشان دادند كه لايههاى شناخته شده زبان همچون هدفمندى رنجورست و بايد كه بتوان به ديگر لايههاى پنهان زبان اجتماعى اعتماد كرد و نه در جهت بازگويى كه بر بستر نمايش رويداد گام برداشت و در جريان زندگى شركتش داد. تا دههى شصت ميلادى اين بهرهگيرى از زبان ساده هدفمند، زبان برخاسته از زندگى طبقات پايين جامعه كه با الفاظ و نشانههاى اديبانه بيگانه است، سبكى رايج و شناخته شده و محبوب نويسندگان آلمانى بود. تا پيش از اين، زبان روزمره زبانى استنادناپذير و پيشپاافتاده بشمار مىآمد و همين امر زبان داستانى آلمان را به پريشى و رخوت كشانده بود.
رخوت زبان و زمان رمان آلمانى پس از غياب توماس مان در سالهاى صلح ناگزير، حفظ بنيادهاى هگلى حكومت توسط دولت محافظهكار كنراد آدرنائو و سكوت سنگين سازندگى و دلايلى ديگر، زمينهساز آن گرديد تا نويسندگان جوانتر دست به شورشى به شيوه آلمانى در اجتماع و ادبيات خود بزنند. گروه 47 نماد اين شورش مسالمتآميز در جامعه بود. گروه 47 هرگز نه آونگارد بود و نه باورى به آونگارديسم داشت و پيروانش فقط شورشيانى مسالمتجو بودند كه تغييرات اساسى در اجتماع آلمان سالهاى سازندگى را ترويج مىكردند. براى اينان دست كم در ابتدا ادبيات محملى براى انديشهها و افكار اصلاحگرايانهى اجتماعىشان بود. آنان بر اين باور بودند كه جهان ديگر نوشتناپذير و به گونهاى كنايهاى شده است. ادبيات بايد با اقشار و طبقات فرودست جامعه آشتى كند و روايت حال آنان باشد. رئاليزم ادبى گروه 47 گونهاى رونوشت همگون شده رئاليزم اجتماعى بلوك شرق در آلمان بود. براى شناخت درست آثار گونتر گراس ضرورىست كه انديشههاى گروه 47 را بازشناخت. اين گروه درآغاز از سوى «هانس ورنر ريشتر» به كمك جمعى از نويسندگان و منتقدان چيگراى آلمانى مثل «آلفرد آندريش» و «والتر كولبرن هوف» در سپتامبر 1947 در مونيخ بنيان نهاده شد كه نشريهى Ruf را انتشار دادند. به علت انتقادهاى سياسى چپگرايانه مندرج در آن، نظاميان امريكايى از انتشار آن جلوگيرى كردند. اما گروه تصميم گرفت به سازماندهى و گسترش اهداف خود ادامه دهد. از اين رو گروه 47 بىآنكه از برنامه مشخص سياسى يا زيبايىشناسانه برخوردار باشند، هدفشان را دوباره زنده كردن ادبيات جوان آلمانى اعلام كردند. اعضاى گروه برآن بودند به اتكاى تجربههايشان در دوران نازيسم و جنگ دوم جهانى نهادى ضدقدرت را بنيان نهند كه بتوانند عليه نظامىگرى و جنگ به مبارزه قلمى بپردازند. اين گروه تا سال 1955 هر ششماه يكبار و پس از آن تا سال 67 پیاپی سالى يكبار گرد هم آمده و آثار ادبى نويسندگان غيرعضو خود را مورد نقد و بررسى قرار مىدادند كه «جايزه گروه 47» از دل اين نشستها و با همكارى راديو آلمان پديد آمد.
گونتر گراس در سال 1958 به خاطر كتاب «طبل حلبى» اين جايزه را از آن خود كرد. از 67 تا 77 كه آخرين نشست غير منظم اين گروه برگذار شد، دو دسته از آن جدا شدند، يكى گروه اتريشىها به رهبرى »كنراد باير« و »گرهارد روهم« كه »گروه وين« و چپگرايان تندرو مثل ماكس فون گرون« و »گونتر والراف« كه »گروه 67« را درست كردند؛ اما عملا" نويسندگان و منتقدان ادبى آلمان ديگر رغبتى به ادامه آن نداشتند. اعضاى برجسته اين گروه مىتوان از »اليزه آيشنگر«، »هاينريش بل«، »اينگهبورگ باخمن«، »گونتر آيش«، »پتر وايس«، »پاول سلان« و »مارتين ولسر« نام برد. از دهه شصت به اين سو، نويسنده داستان دوباره به حماسه روآور شد و آنچه را كه به گذشته وابسته بود، از ارزش افتاده بشمار آمده و به واسطهى علم و آگاهى عمومى كنار گذاشته شده بود، همچون جانشين شخصيت عمومى رمان، تصور نمادين جهان از راه فرديت شخصيت ، فرديت رفتار و در كلام آخر فرديت آيينها، دوباره خودنمايى كرد. انسان به سوى تمركز جمعى زيستبوم اجتماعى كشيده شد، همان گونه كه »اووه جانسون« درباره موقعيت رمان در آيينههاى تصورىاش هر فرد را در ديگرى هويت مىداد و باقى را در بقيه، شكل رمان نيز از سوى هر خواننده بسان گشايشى تازه از هنر خودنمايى مىكرد و وابسته به اين نگرش هنرى خواننده مىشد. رمان رئاليستى آلمان بر چنين بسترى راه رشد و تعالى خود را بازيافت. و گروه 47 نماد آشكار آن بود بىآنكه به خانهتكانى اساسى در رمان دست بزند، تلاشى نوميدانه بكار برد تا دوباره ساختار كلاسيك رمان را با مضامين تازه، آرايهاى نو داده و زندگيش را استمرار بخشد. اين گروه و به تبع آن گونتر گراس با »طبل حلبى« بيشتر دلنگران »بحران تاريخ« بود تا »بحران رمان«. او در اين داستان به شيوه حماسى به روايتگرى پرداخت، شيوهاى كه بر اثر جنگ زمينههاى آن مهيا شده بود. گويا جنگ در ساختار ذهنىاش تحولى ايجاد كرد كه او را واداشت زبان مردم را با زبان كلاسيك گوته پيوندى تازه دهد. مىشود اين نظريه را باور داشت كه گونتر گراس به بيگانهسازى در زبان آلمانى پرداخت، زيرا او حقيقتا" يك بيگانه و مهاجر در زبان آلمانى بود. زبان زادگاهش، لهجه پروسى سابق، در برابر زبان رسمى مهجور مانده بود و همين به او امكان داد تا همچون كافكا و نيچه به بيگانهسازى در زبان آلمانى بپردازد. اما اين تحول فراتر از آن نرفت تا ذهنيتش را متوجه دگرگونىهاى درونى جهان داستان كند. نثر تاثير برگرفته از نويسندگان كلاسيك آلمانى، ساخت حماسى رمان را فرارويش قرار داده بود. در اين فضا شخصيت نيز درگير قدرت است كه فرجامش نوعى بازسازى دوباره ادبيات مركزگراست. اسكار ظاهرا" تنها روايتگر است و از آن خصوصيات شخصيت درام حماسى در وجودش خبرى نيست. اين خود ما را به درك و دريافتى ديگر از گراس مىكشاند. »بحران روايت« يا بهتر گفته باشيم »بحران تاريخ« پس از جنگ دوم كه حاكم بر اروپا شده بود. برخى از نظريهپردازان غرب با درك واقعيت كورههاى آدمسوزى آشويتس به اين نتيجه رسيدند كه تاريخ جايى حدود آغاز جنگ دوم متوقف شده. آدورنو سالها باور داشت كه ادبيات پس از آشويتس بىمعناست. گراس اين حكم را يك سوءتفاهم خواند و برآن بود كه تنها با نوشتن براى فرزندان آشويتس مىتوان واقعيت را عريان و از جادويى شدنش در تاريخ جلوگيرى كرد. اسكار ماتسرات شخصيت طبل حلبى در جستجوى اين تاريخ گمشده است. بحران تاريخ را گراس در روند پيشبرد ماجراها و نگاه قهرمان داستانش بخوبى باز مىتاباند. اسكار، اين شخصيت فرودست خود را در مكانهاى گوناگونى مىيابد كه نماد جامعهى نظم آهنين هگلىست و در چنين برههاى رهبران يقين داشتند كه معرفت و آگاهى بازگشت ناپذيرست و اينك خود پرچمدار اين برترىاند. و نگهبانان اين نظم او را نه مىبينند و نه خواهان ديدنش هستند. بدين گونه با انتشار طبل حلبى رئاليزم ادبى آلمانى مورد نظر گروه 47 به بلوغ خود رسيد. اما »برنو هيلهبراند«، نويسنده و منتقد ادبى در كتاب »تئورى رمان« براين باور است كه: »رمانهاى رئاليستى برآمده از گروه 47 آلمان اين پرسش را به ميان مىكشند كه آيا باورمندان به اين نحله خواستهاند خود را از هرنوع ادبيات دور كنند تا زبان بسان بايگانى اجتماعى تثبيت شود كه در آن مايههاى كليشهاى، گفتار روزمره به متن آورده شده يا به نمايش درآيد؟« آنگاه پاسخ »گيزلا السنر« معروفترين سخنگوى اين گروه را مىآورد: »بله، فكر مىكنم با زبان به تنهايى يا از طريق نقد زبان به تنهايى بشود خبررسانى كرد. نقد زبان همچون موقعيت اساسى مرا براى دستيابى به فرامتن راهبرى مىكند، رمانهاى «اميلزولا» يا رئاليستهاى امريكايى نمونهى خوبى هستند. بدون يك روايت ديدگاه من بسوى »هيچروايى« يا »هيچانديشى« پيش مىرود.
|