|
داریوش مهرجویی - ترجمه مهسا داوری
|
|
صفحه 1 از 4
«آدمى همواره در كانون يك جريان مداوم از كشكول زمان نارسيده به سوى زمان گذشته است. جريانى كه از سيال مرداب گون، كدر و بى رنگ آينده به سوى سيال هفتادرنگ و خروشان گذشته در حركت است.»
ساموئل بكت
هر داستانى همچون آينه اى عمل مى كند كه زندگى را با تمام پيچيدگى ها و تضادهايش در آن واحد به ما مى نماياند و به اين ترتيب جهانى بسيار حقيقى تر از جهان واقع را به تصوير مى كشد. نويسنده يا آفريننده اثر درس زندگى نمى دهد. بلكه خود به دنبال آن است. ما نيز در اين جست وجو همراه او مى شويم تا هم او را و هم خود را و هم آن حقيقت ناپيدا را بيابيم و بشناسيم. اما گاه اثر چنان پيچيده و زندگى چنان پررمز و راز مى نمايد كه اين جست وجوى مشترك بى نتيجه باقى مى ماند. به خصوص زمانى كه اثرى پرنقش و نگار و غنى همچون «بوف كور» و نويسنده اى نكته سنج و باريك بين چون «هدايت» را پيش رو داشته باشيم. اما به هر حال بايد از جايى آغاز كرد. آغازى هوشيارانه كه تمام ابعاد پنهان را كه ريشه در خلق وخو و خصوصيات منحصربه فرد نويسنده دارد، در نظر گرفته و از تفسيرات غلط به دور باشد. اين مقاله بر آن است تا با رعايت احتياط در مفاهيمى كه استفاده شده و دورى از برداشت هاى روانكاوانه، چنين تفسيرى را امكان پذير سازد.
هدايت و بوف كور
داريوش مهرجويى
ترجمه: مهسا داورى
•••
«آدمى همواره در كانون يك جريان مداوم از كشكول زمان نارسيده به سوى زمان گذشته است. جريانى كه از سيال مرداب گون، كدر و بى رنگ آينده به سوى سيال هفتادرنگ و خروشان گذشته در حركت است.»
ساموئل بكت
هر داستانى همچون آينه اى عمل مى كند كه زندگى را با تمام پيچيدگى ها و تضادهايش در آن واحد به ما مى نماياند و به اين ترتيب جهانى بسيار حقيقى تر از جهان واقع را به تصوير مى كشد. نويسنده يا آفريننده اثر درس زندگى نمى دهد. بلكه خود به دنبال آن است. ما نيز در اين جست وجو همراه او مى شويم تا هم او را و هم خود را و هم آن حقيقت ناپيدا را بيابيم و بشناسيم. اما گاه اثر چنان پيچيده و زندگى چنان پررمز و راز مى نمايد كه اين جست وجوى مشترك بى نتيجه باقى مى ماند. به خصوص زمانى كه اثرى پرنقش و نگار و غنى همچون «بوف كور» و نويسنده اى نكته سنج و باريك بين چون «هدايت» را پيش رو داشته باشيم. اما به هر حال بايد از جايى آغاز كرد. آغازى هوشيارانه كه تمام ابعاد پنهان را كه ريشه در خلق وخو و خصوصيات منحصربه فرد نويسنده دارد، در نظر گرفته و از تفسيرات غلط به دور باشد. اين مقاله بر آن است تا با رعايت احتياط در مفاهيمى كه استفاده شده و دورى از برداشت هاى روانكاوانه، چنين تفسيرى را امكان پذير سازد.
•••
از همان ابتداى داستان راوى اعلام مى كند كه فقط براى سايه خود كه روى ديوار خميده مى نويسد تا «شايد يكديگر را بهتر بشناسند.» چنين ترجيحى در نقل داستان، مطمئناً بى هدف انجام نگرفته است. مخصوصاً زمانى كه مشخص شود ارزش هنرى خاصى هم در آن وجود ندارد. آنچه هست يك انتخاب كاملاً زيباشناسانه است كه مناسبت كاملى با ساختار كلى داستان دارد. فقط به اين شكل است كه هدايت مى تواند يگانه هدف خود را از نوشتن حفظ كند: يعنى داستان وسيله اى مى شود براى خودشناسى و نه صرفاً براى ارتباط با خواننده.
در دنياى هدايت، همه چيز همچون همين سايه، خاكسترى است. اما تمام اين چيزها قبلاً از نظرگاه ذهنى و شخصى گوينده گذشته و با تصاوير استعاره اى خاصى تعريف و تفسير شده اند. در چنين دنيايى، واقعيت و خيال قابل تمييز نيستند. بلكه نمايه هاى مكمل يك كل واحدند. جهان واقع و جهان رويا و خاطرات گذشته، همه به هم راه دارند. تمام اتفاقات، بى زمانى كه به جزئيات محدودشان كند جريان دارند و بر هم سايه مى اندازند. شخصيت ها هم به همين ترتيب آشكار و به تدريج درهم ادغام و بالاخره در خويشتن گوينده محو مى شوند. خلاصه اينكه در اين جهان به خصوص، منطقه غايب است. (غيابى خردباور و نه لزوماً حسى) و هيچ امرى غيرممكن نيست.
اما آنچه از نظر عقلى غيرقابل توجيه است، مرحله اى از هنر هدايت است كه در آن مى توان به صورت كاملاً منطقى به بى منطقى رسيد و يا در ميان آشفتگى، نظم آفريد و بى مفهومى را مفهوم كرد. به اين ترتيب آشوب و ابهام، ابتدا عناصر شكل دهنده و سپس ويژگى هاى ذهن و خويشتنى مى شوند كه خواسته يا ناخواسته آنها را ايجاد مى كنند. نتيجه آنكه در بوف كور با وجود تمام پيچيدگى ها و بى نظمى ها و بى منطقى هاى سطح داستان مى توان ذهنيتى منسجم را دريافت كه به صورت ها و شكل هاى پراكنده وحدت مى بخشد و با تركيب تصاوير متعدد، كليتى واحد را ترسيم مى كند. اين كليت از ذهن نويسنده يا گوينده داستان مى تراود. او همان «بوف كور» است كه در مركز اين جهان قرار دارد. همه انسان ها، همه اشيا، هر زمان و مكانى كه در وراى او شكل گرفته، در پايان به درونش بازمى گردد.
سرنخ اصلى در داستان «هويت» است. تلاشى پرزحمت و حتى بى نتيجه خواهد بود اگر بخواهيم عناصر متعدد داستان را با يك مرزبندى مشخص از هم جدا كنيم. زيرا همه چيز به او همانند است و از او مى گويد. گوينده پيرى است خموده كه به كار بى اهميتى همچون نقاشى روى قلمدان مشغول است. او از اشياى بى جان نقش مى كشد. موضوع مجلس همه نقاشى هاى او از همان ابتدا يك جور و يك شكل بوده است: يك درخت سرو كه زيرش پيرمردى قوزكرده شبيه جوكيان هندى، عبا به خودش پيچيده، چمباتمه نشسته و دور سرش شالمه بسته و انگشت سبابه دست چپش را به حالت تعجب به لبش گذاشته است. روبه روى او دخترى با لباس سياه بلند خم شده به او گل نيلوفر تعارف مى كند و ميان آنها يك جوى آب روان فاصله افتاده است. اين تصوير نقش بسيار مهمى در فهم داستان دارد. به اين ترتيب كه اولاً نمايانگر شرايط خاص زندگى او است و از سوى ديگر حكايت از كليتى دردناك و ملال آور دارد كه شامل شرايط جامعه و دنياى محدود و بسته اطراف او مى شود: ايستا و مرده و بى ثمر. اما فقط در ظاهر، چرا كه در واقع بار سنگينى از احساسات و تمايلات، ترس ها و اضطراب ها را درون خود جا داده است.
|