نه بشارتی
سخنم، داستان نمی پذیرد
داستانم، نفحه یی نمی انگیزد
اوقات پیری مضراتی دارد:
نه غذا مطبوع است، نه باده سرخوش کن
نه عشق شوق دهنده ست،
نه رساله ی مدّلل در یاد و فکرمان
سفینه یی به فواصلِ نورسالی بر راه رفته
بازوداری (کیسه بَر)
راه را بر پیرکان ناامن کرده
بدنی چنانِ من، تصمیم باختن دارد
بطالتی چنان من، می آماسد
ها! «غرورِ جوانی» با توام
هوای پیری مضراتی دارد
یک بامه است زمان و دو هوایه
معذّب است هنر، در دستگاهِ خرفتی
آرام باش، اعضای سست و مفاصل ناجُنب
گوشم به توست «احوالِ من»، نازک نگار، یارِ دیرین
چه می گویی
رویم به توست «احوال من» پرغم غریبه
چه بگویم.
15 سپتامبر 1990
لای لای
تو فردا ترازو آر در خانه ام
که گوشه کنار
وزن نکرده فراوان است
تو تربیت بخش منش ام را
که سرسامم داد کج منشی
تو بیا به مسجدم بر
و آبِ توبه به حلقم ریز
که شکناتر است از ایمان مذهبِ
بیخدایی
شب مهتاب می زند بالا
می خوابم بر پشت بام مهتابگیر
به قصه گویی
هزار نام از تاریخ می خوانم بر کودکم
کجا هستند این ها می پرسد حالا
تو کیستی می گویمش به رنجش
که به شش سالگی هنوز از من نادان تری
نیویورک - سپتامبر 1956
خواب خزنده
بر تنِ تاریک سنگ
پوست بخزاند
از ترک سنگ تیز
روی سراشیب
نیزه ی تن بسراند
نشتری از چاکِ لب
ساخته از مویی زبان
یکسره بیرون بتکاند
هیس کنان به وحشت از بغل راه
خرگوشِ خواب را بجهاند
در شکم آبگیر آرد اندام لیز
موج بگیرد به سر از نُکِ دُم گذراند
صحنه ی باز کند پهنه ی تالاب را
پوستِ پر خال را
سرد کند ز آبگیر
ترد که گردد ز آب
خرم بیرون خزد
بر بدن سبزه ها
حلقه زند چنبری
نیویورک - اکتبر 1955
|