|
صفحه 1 از 3
Leszek Kolakowski
مطالب مقاله حاضر موضوعی را در بر می گیرد که معمولا به نام فلسفه دین خوانده می شود. فلسفه که به جای خود؛ من هرگز به طور قطع ندانسته ام که دین چیست؛ ولی دین هر چه باشد به هر تقدیر تاریخ خدایان، انسان و کیهان را شامل می شود. بنا بر این عنوان این مقاله، با ادعا های همه جانبه ای که دارد تنها با آثاری از قبیل در باب آنچه هست نوشتة کوآین( Quine ) و یا هستی و نیستی اثر سارتر ( Sartre )، که احتمالا جامع ترین عنوانی است که تا به حال در این زمینه به فکر کسی رسیده، قابل مقایسه است.
با وجود این هنوز نمی توانم از به کار بردن واژه دین اجتناب کنم. میرچا الیاده ((Mircea Eliade ، که درک خود را از مسائلی که در حوزة مطالعات تطبیقی ادیان مطرح می شوند تا حد زیادی مرهون او می دانم، تأسف می خورد که برای بیان" تجربة امر مقدّس" کلمة بهتری در اختیار نداریم. و به نظر نمی رسد که ابداع یک واژة نو هم بتواند در این زمینه به ما کمکی بکند. در تحقیق راجع به امور انسانی هیچ کدام از مفاهیمی که در اختیار داریم با دقت تام قابل تعریف نیست و موقعیت دین هم از این لحاظ، از وضعیت هنر، جامعه شناسی، فرهنگ، سیاست، تاریخ، علوم، زبان شناسی و یا بسیاری حوزه های دیگر بدتر نیست.
با وجود این هنوز نمی توانم از به کار بردن واژة دین اجتناب کنم. میرچا الیاده ((Mircea Eliade ، که درک خود را از مسائلی که در حوزة مطالعات تطبیقی ادیان مطرح می شوند تا حد زیادی مرهون او می دانم، تأسف می خورد که برای بیان" تجربة امر مقدّس" کلمة بهتری در اختیار نداریم. و به نظر نمی رسد که ابداع یک واژة نو هم بتواند در این زمینه به ما کمکی بکند. در تحقیق راجع به امور انسانی هیچ کدام از مفاهیمی که در اختیار داریم با دقت تام قابل تعریف نیست و موقعیت دین هم از این لحاظ، از وضعیت هنر، جامعه شناسی، فرهنگ، سیاست، تاریخ، علوم، زبان شناسی و یا بسیاری حوزه های دیگر بدتر نیست. هر گونه تعریفی از دین به ناچار باید تا حدودی به دلخواه صورت گیرد و هر اندازه هم که سعی کنیم تا تعریف دین را با شیوة استفاده از واژة دین در زبان معمول سازگار نمائیم ، باز هم عدة زیادی احساس خواهند کرد که تعریف ما یا ناقص است، یا زیاده روی کرده و یا هم این و هم آن. اکنون می دانیم که در تمدن های مختلف تعداد بیشماری اسطوره، آئین های دینی، اعتقادات و اعمال جادوئی وجود دارد ولی بلافاصله نمی توان گفت که کدام یک از اینها " دینی " هستند. در واقع انسان شناسان به هنگام مطالعة اسطوره ها، اغلب موفق می شوند تا بدون متمایز کردن افسانه های دینی از غیر دینی کار خود را انجام دهند. این ابهام حدود مفاهیم، بیشتر ناشی از ماهیت واقعیتی است که مورد مطالعه قرار می دهیم و بی کفایتی منطقی ما کمتر در آن دخیل است. ما تا حدود زیادی تحت تأثیر علائق و دلبستگی های خود، یکی از صور متعدد رفتاری، اعتقادی و احساسی را به عنوان شکل پایه ای دین، به صورتی که تجربه کرده و یا در کتاب ها خوانده ایم، انتخاب می کنیم. ولی مهم این است که شیوة کم و بیش دلبخواهی را که برای طرح افکنی پهنة پژوهش های خود به کار می گیریم، از توضیحاتی که در مورد کارکرد زندگی دینی بیان می کنیم، و توضیحاتی به ناچار متناقض اند، متمایز نگاه داریم. اگر موافق با رودولف اوتو ( Rudolf Otto)و میرچا الیاده معتقد باشیم که تجربة امر مقدس، خاصِ تحلیل دینی است و در واقع برای آن حالت بنیادی دارد با این مشکل مواجه می شویم که افرادی که خود را کسانی غیردینی می دانند هم واژة " مقدس " را اغلب به طور بسیار جدی و با سرسپردگی شدید به کار می برند. چنین است که این حوزه، از آنچه زبان کنونی ما آن را مجاز می دارد، وسیع تر به نظر می رسد؛ با وجود این، چنین تعریفی برای مشخص کردن یک حیطة بسیار مهمِ تفکر کفایت می کند. از سوی دیگر اگر سعی کنیم که با شیوة سقراطی حرکت کرده و به جستجوی مجموعه ای از اعتقادات معین برآئیم که بدون استثناء در همة ادیان موجود اند این خطر وجود دارد که مجموعة انتخابی خود را خالی و بدون محتوا بیابیم و سرخورده شویم. به محض اینکه یک خدای شخصی را نامزد اشغال مقام این " مقدار ثابت " کنیم بدون استثناء اعتراض خواهد شد که پدیده ای به عظمت بودائی گری از تعریف ما بیرون مانده است. ولی عطف توجه به اعتقاداتی که شامل ایدة خدای شخصی است، و از این رو، تلقی بودائی گری به عنوان یک خردِ متافیزیکی ( در عوض یک دین به معنای کامل آن ) هیچ اشکال تجربی و یا منطقی ندارد، گرچه کار مکروه ای است.
بنا بر این می توان تعریف های مختلف را مجاز دانست. ولی تعاریفی که این مطلب را القا می کنند که " دین چیزی نیست جز " ابزار برآوردن نیاز های دنیوی ( اجتماعی و روانشناختی ) و مثلا معنای دین را می توان به کارکرد آن در یکپارچه نگاهداشتن اجتماع تقلیل داد، تعاریفی ناروا هستند. [ و به عبارت دیگر ] اظهاراتی تجربی ( و به عقیدة من کاذب ) اند که نمی توان آنها را از پیش، به عنوان جزئی از تعریف [ دین ] قبول کرد.
در مورد معنای " فلسفة دین " هم توافق عامی وجود نداردو در گفتمان انگلو - ساکسون وظیفة فلسفة دین این است که ادعای حقانیت اعتقادات دینی را مورد تحقیق قرار دهد و ضمن این کار، مفاهیمی را که خاص زبان دینی ویژة سنت کلامی و فلسفی است نیز تحلیل کند؛ از سوی دیگر تحقیقات انسان شناختی و روان شناختی، کارکردهای مختلف اسطوره ها و آئین ها را در زندگی بشر مورد تحقیق قرار می دهد، در کارکردهای فکری و عاطفی آنها پژوهش می کند و این نکته را بررسی می نماید که این کارکردها چگونه تحت تأثیر دگردیسی های اجتماعی از بین می روند و یا تغییرمی کنند؛ این دو وظیفه با یکدیگر متناقض اند. در سنت آلمانی و ایتالیائی و کلا در سنت " قاره ای " ، موضوعاتی که تحت عنوان " فلسفة دین " مطرح می شوند تنها به طور حاشیه ای با موضوعاتی که تحت همین عنوان در سنت آنگلو - آمریکائی مطرح می شوند در ارتباط اند. به خصوص از زمان هگل( Hegel ) ، شلینگ( Schelling )، شلایر ماخر( Schleiermacher )، و رمانتیک ها به بعد، تفکر فلسفی در باب دین توجه خود را معنای دین در فرایند تاریخی معطوف کرده است و این نکته را در مرکز توجه خود قرار داده که تمدن های مختلف ، یا نوع بشر همچون یک کل، درک خود از سرنوشتشان را به چه شیوه ای از طریق نماد های دینی بیان کرده اند. فلسفة دین به عنوان یک جزء مهم و حتی بنیادینِ فلسفة تاریخ رخ نمود و فلسفة تاریخ هم بیشتر به عنوان تفکری در باب معانی، اهداف، و اصول راهنمای عام فرایند تاریخی درک می شد تا به مثابه تحلیل معرفت شناختیِ اظهارات تاریخی. کتاب کارل یاسپرس( Karl Jaspers ) به نام Der Philosophische Glaube angesischts des Ofenbarung که در سال 1962 منتشر شد شاید برجسته ترین اثری باشد که در دهه های اخیر در این زمینه وجود دارد.
امتیاز روش تحلیلی این است که یک پژوهنده بدون اینکه به تاریخ دین علاقمند و یا با آن آشنا باشد و یا از زمینة فرهنگی کوشش های مختلفی که برای پاسخ گوئی به پرسش های بنیادین انجام شده اطلاع داشته باشد ، می تواند در این قلمرو جولان بدهد. از سوی دیگر نقص روش فوق این است که فیلسوف اغلب به بحث در مسائلی می پردازد که گرچه به خودی خود کاملا معتبر اند ولی از دلمشغولی های واقعی مردمان دینی و غیر دینی فاصلة بسیار دارند. در یک چارچوب تحلیلی، دین به عنوان مجموعة اظهاراتی در مورد خدا، مشیت الهی، جاودانگی، فرشتگان، و موضوعاتی از این دست درک می شود و در عین حال [ تحلیل گران ] مفهوم حقیقت را از سایر بخش های فلسفه بر می گیرند، بدون اینکه بپرسند که آیا [ این مفهوم ] برای کاربرد در حوزة نمادهای دینی تعدیل شده یا نه و اگر پاسخ این سوآل مثبت باشد، این تعدیل چگونه صورت گرفته؟ از سوی دیگر آنان که به تأمل در دانش تاریخ می پردازند اغلب نسبت به مسائل تاریخی آگاه تر و در مورد نسبی بودنِ فرهنگی مفاهیم دینی حساس تر اند و با وجود این، در کار تحلیلی خود و در روشن کردن مقولات انتزاعی مورد استفاده شان کم تر دقت می کنند. ادغام مزایای این دو روش تحلیل، راه دست یافتن به کمال است؛ اما ترکیب کردن نقاظ ضعف آنها کار آسان تری است و معمولا هم همین کار را می کنند
|