|
صفحه 1 از 2
قبيله من: بازآفرینی تاریخ ، روایتِ انقلاب
مسعود نقره کار
نشر نارنجستان – امریکا
چاپ نخست نوامبر 2005 – لس آنجلس
نقره
کار، در روایتِ پیشامدهای آن روزها، چیزی را پنهان نمیکند. ساده و روراست
هرآنچه گذشته یا دیده و شنیده را باخوانندگان درمیان میگذارد. به حوزه تفسیر وتحلیل وارد نمیشود. با وجود قدرت و توانائی های کافی از این کار پرهیز میکند. برآنست که مانند گزارشگری امین، وقایع را منعکس کند و تصویر زنده ای از جامعه را در اختیار مخاطبینش بگذارد.
نفرتش
از حزب توده، و وابستگی به فدائیان را بی شیله و پیله میگوید ومینویسد.
همچنان که سخنان بی پروا و به روایتی بی ادبانه و خلاف عرف را برزبان
میآورد حتا از قول عزیزترین کسانش که مادرش است. میگوید:
« ... این دم بریده ها که من میشناسم درِ همه میمالن، حتا درِ مارکس شما.» ص 41
« ... و رؤیا آمد . رنگ پریده و ترسان. هوادار فعال سازمان بود، دانشجوی رشته پرستاری. "میخواهم باهاتون خصوصی صحبت کنم." انبار کوچک انتشارات بهترین جا بود. با گریه شروع کرد: چی شده؟ "صبح رفته بودم دم یکی از کارخونه های جاده کرج روزنامه بفروشم، دو تا از کارگرای کارخونه به هوای روزنامه خریدن و حرف زدن منو بردن یه گوشه ای و ..." گریه امان نمیداد حرف اش را تمام کند: "یکیشون با انگشتاش بکارتمو پاره کرده، تمام تن و بدنم زخم و کبوده. اما از همه بدتر خونریزی و دردی که دارم" ...» ص 183
در صفحات گذشته نیز از قول پروین آمده که :
« ...ازطریق یکی از بچه ها معرفی شده بودم که برم ستاد فدائِی، قرار بود تو بخش نشر و توزیع کارکنم. یکی ازرفقای مسئول خواست با من خصوصی صحبت کنه، ... می خواست توی ستاد، تو همون اتاق با من سکس داشته باشه ...» ص 49.
این گونه برخوردها را نباید تنها درطیف کارگران دید، درهمۀ طبقات درهمه جامعه ها در اشکال گوناگون دیده شده است. اما مسئله زمانی مشکل آفرین میشود که ازمنظر فرهنگی درچارچوب اخلاق دینی، زیر ذره بین سنت مطرح میگردد که سرانجام خونین ش به قصاص و سنگسار ختم میشود.
سیامک و داش علی مورد حمله آدمکشان قرار میگیرند. داش علی دردم کشته میشود و « سیامک که قمه صورت و بازویش را دریده بود» ص 189 نجات پیدا میکند. مراد از مرگ رفیقش اندوهگین است و هرجا که پا میگذارد، سایه ای از قامت داش علی در ذهنش نقش میبندد. بااین حال مراد لحظه ای از فعالیت باز نمیماند. به همه جا سرمیزند. دربیمارستان و درمانگاه و بیشتر، درجلسه ها حضور دارد. «جلسه که تمام شد اسمال جوادیه خودش را به مراد رساند :
«اونو میبینی اون گوشه نشسته؟ و به جوانی که از همه ساکت تر بود اشاره کرد. "اون میکانیک ماشینه، سواد خوندن و نوشتن نداره، اما رفته سه چهار تا کتاب سرمایه مارکس رو خریده میگه اگه شبا این کتابورو نذارم زیرسرم خوابم نمیبره"» 199
قبلاً اشاره کردم که نقره کار، حال و روزگار جامعه را گزارش میدهد، با صداقت وپاکدلی تصویری واقعی از آنچه را که دیده به خوانندگانش منتقل میکند. والا چه ضرورتیست برای آدم بیسواد، کتاب سرمایه را بخرد، آن هم سه چهارتا و بگذارد زیرسرش، کتابی بس مشکل که با سوادها درمطالعۀ آن گیر دارند. اشاره نقره کار به این ریزه کاریها که ممکن است ازمنطربرخیها جای بحث و ایراد هم داشته باشد، ازسوی دیگر پیامی ست هشیارانه، ازچیرگیِ احساس برمنطق، استیلای چشم هم چشمی بر خِرد انسانی. و ازهمین نگاه است که نقره کار، با ارائۀ تصویر، هوشِ و حسٌِ خواننده را به سوی "نقد جامعه" هل میدهد. این شگرد نویسنده را باید ارج نهاد که تجزیه وتحلیل و داوری ها را برعهدۀ مخاطبین ش وامیگذارد. بیجا نیست که دردنبالۀ حرف اسمال جوادیه، بلافاصله آمده :
«برای مراد شورو دلگرمی بود. به منوچهر گفت. منوچهر با شادی وخنده سر تکان داد.» همان ص
مراد نمیگوید به منوچهر چه گفته و این خواننده است که باید با حس و بیداری، مفهوم پیام را دریابد.
|