|
ژان پیر ملویل
|
|
یک افسانه قدیمی می گوید: روزی تالس فیلسوف یونانی هنگام پیاده روی راهش را گم کرد و همچنان که به آسمان می نگریست، در چاله ای افتاد. مردمی که او را در چاله افتاده دیدند به او خندیدند. پیرزنی رو به او کرد و گفت: وقتی تو نمی توانی اتفاقات جلوی دماغ ات را ببینی، چگونه می خواهی بفهمی در آسمان چه می گذرد؟»
هگل اغلب به این واقعه اشاره می کرد و طنزگونه اش کرده می گفت: «فیلسوفان هم به نوبه خود به مردمی که در خطر قدم زدن در اطراف چاله نیستند می خندند، به این دلیل ساده که آنان در خودِ چاله قرار دارند و هرگز دردسرِ نگریستن به آسمان را به خود نمی دهند.
|