|
یهمن سقائی
|
|
مردی بود که در يک فروشگاه توزيع سمعک کار می کرد. چندين و چند تا از سمعکها را دزديده بود. خودش می گفت رئيس فروشگاه سمعکها را بعنوان پاداش کاری به او هديه داده است. هرچه بود دليل قانع کننده ای نمی شد يافت که رئيس فروشگاه جهت ابراز محبت و قدرانی چيزی را که برای عده ای خاص قابل مصرف است بعنوان هديه به يکی از کارکنان بدهد که هيچ فايده ای برايش نداشته باشد. اما او می گفت چرا که نمی شود چيزی به کسی هديه داد که هيچ فايده ای نداشته باشد؟ درست مثل هديه های کريسمس در امريکا. تقريبا هيچکس از اين هديه ها استفاده نمی کند؛ با اينحال به رسم هر ساله به همديگر هديه می دهند. پس، طبيعی است که رئيس هم چندين سمعک را نه تنها به من؛ بلکه به بقيه کارکنان داده باشد تا اگر به سمعک احتياج داشتند پولی بابتش ندهند.
مسئله ديگر اين بود که چون نمی خواست سمعکها بی مصرف بماند آنها را بين خانواده و فاميل تقسيم کرده بود. هرکدام از آنها صاحب دو سه سمعک شده بودند آن هم گرانترين سمعکهای موجود در بازار. گرانترين و زيباترين سعمکهای جهان. داشتن چيزها بهتر از نداشتنشان است.
مشکل زمانی پيش آمد که بدون سمعک نمی توانستند بشنوند. ناچار بودند از سمعکهای خود مراقبت کنند چون آن مرد از ادامه کار در فروشگاه سمعک فروشی محروم شده بود. شايد هم مصلحت ديده بود شغل عوض کند چون بعلت سنگينی گوش قادر نبود به تلفنها پاسخ دهد. اشکال جسمی باعث شد کار خود را از دست بدهد. خودش همواره تاکيد می کرد بدون سمعک هم قادر به شنيدن حرف مردم است؛ اما برای زيبايی و تبليغ لازم بود سمعک را به گوشم بگذارم. ضمنا خب اگر قرار بود سمعک بخرم پول هنگفتی بايستی پرداخت می کردم حال آن که برايم رايگان تمام شده بودند. خب آنها که نابينا هستند صاحب شبکه های تلويزيونی هستند و ناشنواها هم راديو دارن.
|