|
مصاحبه با رفیق شامی نویسنده سوری تبار مقیم آلمان
رفيق شامی سال 1946 در يک خانواده مسيحی در دمشق بدنيا آمد. 1971 به آلمان مهاجرت کرد. دکترای شيمی را سال 1979 بپايان رساند. او عضو گروه ادبی نسيم جنوب است و يکی از موفقترين نويسندگان آلمانی زبان است که بعنوان نويسنده امرار معاش می کند. آثارش به 22 زبان ترجمه شده اند بجز به زبان عربی، چیزی که او را بسيار رنج می دهد. وی تاکنون موفق به دريافت جوايز متعددی مثل آلبرت کامو، هرمان هسه ... شده است. رمان (وجه تاريک عشق) آخرین رمان نویسنده است که در اکتبر دو هزار و چهار منتشر شد. اين رمان 896 صفحه است و يکی از پرفروش ترين رمان های آلمانی بوده است.
علی ساکی، 60 ، مهندس ساختمان و روزنامه نگار، بعد از تحصيلات رشته ساختمان در برلين شرقی 1967 به دمشق بارگشت و بعنوان سردبير فرهنگی و مترجم سی سال کار کرد. حدود پنج سالی است که در تبعيد، پاریس زندگی می کند. علی ساکی و رفيق شامی در دمشق در مدرسه ممتازان هم شاگردی بودند.
مصاحبه با رفيق شامي بخاطر کتاب «وجه تاريک عشق» رمان تازه اش
علی ساکی: رمان وجه تاريک عشق همزمان با نمايشگاه کتاب فرانکفورت با موضوع "ادبيات عرب" ْ ۲۰۰۴ منتشر شد. چه انگيزه ايی باعث میشود يک نويسنده سی سال روی يک رمان کار کند؟
رفيق شامی: موضوع پر اهميت عشق های ممنوعه در سرزمين عرب. بدون اين عشق های ممنوعه، آدم تاريخ و زمان کنونی عرب ها را نخواهيد فهميد. اگر زندگی ات را در چنين شرايطی بگذرانی، آن وقت میتوانی تصور کنی أنها چه داستانی خواهند نوشت.
علی ساکی: اثر تو يک رمان سياسی ست؟
رفيق شامی: خدا نکند! نه، رمانهای قبلي ام رمانهای سياسی بودند. مثل "قصه گوی شب" (راوی شب)، "مشتی پر از ستاره"، "سفری ميان شب و روز" اينها رمانهای سياسی برای تغییر جامعه بودند؛ اما وجه تاريک عشق، داستان عشق است.
علی ساکی: ببين، پس اين همه ديکتاتور، ارتش و سازمانهای مخفی در يک رمان غير سياسی چه میکنند؟
رفيق شامی: دردسر، همان کاری که در زندگی می کنند. اما وجود اينها رمان را سياسی نمی کند. اين رمان هدفش بيان عشق در شرايط سخت است. ارتش، سياستمداران و زندان ها، فقط صحنه و نما هستند، مثل استفاده از آب در يک رُمان ماهیگيری، احزاب و سياستمداران می بايستی در خدمت وقايع داستان من باشند و نه بيشتر.
علی ساکی: من همه کوچه هايی را که در رُمان اسم برده ای، می شناسم. برای فهم داستان بايد اين چيزها را بدانيم؟
رفيق شامی: نه، و گرنه رمان نبود؛ بلکه کتاب درسی. اما آدم بايد بتواند لذت ببرد. و بعد از خواندن آن از جرج بوش بيشتر میداني...
علی ساکی: او واقعاً کم می داند.
رفيق شامی: بله کاملًا، خوانندگان از يک رمان سرگرم کننده بيشتر چيزها ياد می گيرند تا از يک مرد قدرتمند روی زمين، با سازمان مخفي اش، پروفسورهايش و سياستمدارهايش. اينطور نيست؟
علی ساکی: بله همينطوره، اما از جرج بوش بگذريم. چرا عشيره در رمان تو مرکز ثقل قرار دارد؟
رفيق شامی: برای اینکه روابط عشیره یی در زندگی روزمرهء عربها، بیش از دو هزار سال است که تسلط دارد. تقليد از اروپائيان موجب رفرمهايی است که فقط در سطح باقی می مانند، همهء آن شعارهای جمهوری، حق آزادی زنان، سوسيالسيم و .... مثل کرم روی دست می مانند که با یک دوش گرفتن از بین می روند. انگار که اصلا وجود نداشته اند. اينجا رئيس جمهور قدرتش را به پسرش به ارث می دهد، حتی دبير اول حزب کمونيست قدرتش را در حزب حقير از خانواده به ارث برده است. بله بايد بگويم: ملت ما دوست دارد که فرزند قدرت پدر را بدست آورد. حافظ اسد تنها يک مورد نيست. حتی صدام حسين اين قصد را داشت و حسنی مبارک و قذافی پسران خود را برای حاکميت آماده می کنند و آن هم در جمهوری !
علی ساکی: رمان تو متشکل از ۹ کتاب بزرگ است که هر کدام به ۲۸ بخش کوچکتر تقسيم شدهاند و آنها هم از بيش از سيصد قصه ساخته شده اند. من به چند تيتر توجه کردم، کتاب عشق، کتاب مرگ، کتاب خنده، کتاب تنهائی، کتاب پروانه، کتاب رنگها، چرا اين همه کتاب در يک رمان.
رفيق شامی: داستان خودش اين را طلبيد و وظيفه من فقط نگه داشتن تعادل بين غم و شادی بود.
علی ساکی: به من حق میدهی که بگویم این رمان به خودی خود، چيز نویی است. من همه کتابهايت را خوانده ام. در این رمان نه تنها روی موضوعات تابویی انگشت گذاشته شده، بلکه با فرم غير معمول هم ساخته شده است، آيا ما با يک رفيق شامی نو روبرو هستيم؟
رفيق شامی: من وقت زيادی را برای پيدا کردن فرم مناسب، که داستان می طلبد، صرف می کنم. روح من در همه رمان هايم وجود دارد. اين فرم يک ترکیب موزائيکی از سنگهای بیشمار است. يکايک سنگ ها بايد ساده و فشرده باقی بمانند، از مجموعه اين سنگهای رنگین یک اثر هنری خلق میشود. اين شیوهء کار، جديد است. همین محدویت برای بیان تک تک عناصر، خلق یک اثر ادبی را امکانپذیر میسازد.
علی ساکی: گرچه فريد و رحنا در مرکز داستان ايستاده اند؛ اما تو از آنها پرتره نمی سازی، مثل کارهايی که ما از توماس مان و گونتر گراس يا سوزکيند می شناسيم.
رفيق شامی: دقيقأ، برای اينکه من آلمانی نيستم. بلکه يک نويسنده آلمانی زبان هستم. بله همينطور که در پاريس طبيعیست که يک مراکشی، چينی يا شيليائی به زبان فرانسه بنويسند اما آنها در مقابل همکاران فرانسوی کاملا جور ديگری هستند، در آلمان ما هنوز باید ياد بگيريم. آلمانی زبانانان هميشه آلمانی، اتريشی و يا سوئسی بودند، حالا افراد ديگر هم به زبان آلمانی مینويسند و نه تنها موضوع های نو می آورند، بلکه شيوه داستان نويسی تازه. در داستان نویس عربی من جايی برای پرتره وجود ندارد. شخصيت ها يک بخش مهمی از فرش بافته شده هستند و نه نقطه مرکزی آن.
علی ساکی: قهرمانان تو در پايان فرار میکنند و از زندگي شان لذت میبرند. تقريبا اتوبيوگرافی. من قبلا به تو ايراد گرفتم که از کشور گريختی. ما به تو خيلی نياز داشتيم و حالا من هم مهاجرت کردم با اين وجود اين سوال باقی میماند: آيا در مهاجرت درمانی میبينی؟
رفيق شامی: نه، اما برگرديم به واژه فرار، فرار می تواند يک حکمت باشد، نجات زندگی، امکانات تازه ای را بروی ما می گشايد. من در نامه خداحافظی برايت نوشتم که اگر بمانم، در زندان يا تيمارستان خواهم مرد. بستگی به اين داشت که مرا در کجا بيندازند و شما از وجود من در مبازرات زيرزمينی چيزی عايدتان نمی شد. با فرارم توانستم زبانم را نجات دهم. من در رمان هيچ توصيه ای نمی کنم. تلاش کردم يک قصه عاشقانه در شرايط نامطلوب را باورکردنی و بدون ايدئولوژی و پندهای اخلاقی تعريف کنم.
علی ساکی: و اين انگ بتو خواهد زده شد که يک رمان با پايان خوش نوشتی؟
رفيق شامی: برای من اهميتی ندارد. من خندان مقابل اين حرف خواهم ايستاد. اينقدر جدی و خسيس نباشيد! از سيصد قهرمان که تا حالا ساختم دو تا از آنها اجازه دارند خوشبخت شوند!
علی ساکی: من از تو دفاع خواهم کرد. با کمال ميل اين کار را خواهم کرد، چون به رحنا و فرید خوشبختی داده نشده، بلکه در پيچ و خم های مبارزه بدست آوردند. چون شخصآ به خودم هم برمیگردد. همسرم "ْسالما"ْ بر ضد اين ممنوعيتها ايستاد و مرا انتخاب کرد. تو سالما را الگوی ناديا همسر جوزف در رمان انتخاب کردی.
رفيق شامی: بله، اما تو تقريبآ هفتاد درصد جوزف هستی بخصوص با عشق ديوانه وارت به کتاب و مشغوليت های عجيب و غريب با هزار و يک موضوع.
علی ساکی: ولی تو از من يک جغرافیدان ساختی. من از جغرافی بيزار بودم.
رفيق شامی: من هم. انتقام کوچکی بود. حين نوشتن از خنده اشکم سرازير میشد. اما جوزف کمی عبوس و مظنون است و قبل از هر چيز زشت تر از توست.
علی ساکی: ممنون، ممنون، اما رحنا بيش از همه مردان رمان مرا بخود مشغول کرد. او تقريبآ با مسخ کافکايی به يک کاکتوس مبدل میشود. او در کوير با صبر کاکتوس مانندش زندگی می کند. از کاکتوس خوشت میآيد؟
رفيق شامی: بله، از بچگی کاکتوس پرورش میدادم. برايم شگفت انگيز بودند. کاکتوس هميشه مرا به حيرت وامیداشت. برای اينکه از شرايط نامطلوب زيباترينها را خلق میکند. آيا لحظه ای را که کاکتوس غنچه میکند، ديده ای؟
علی ساکی: نه، همانطور که میدانی من هميشه يک شهری فاسد بودم.
رفيق شامی: پس یک چیز بی نظیر تو زندگی کم داری.
علی ساکی: الان بعد از گفتگويمان به نزديکترين گلفروشی خواهم رفت و يک کاکتوس خواهم خريد و خواهم گفت با شصت سالگی فهميدم چگونه يک کاکتوس عنچه میکند. در حالي که درحقيقت میخواستم فقط در مورد رمان تازه دوستم حرف بزنم.
متن مصاحبه از سايت رفيق شامی به فارسی برگردانده شده.
|