|
اسماعيل دارد پدرش ابراهيم را كه سكته كرده از اصفهان به تهران مي آورد. مجبورند با ماشين حركت كنند، كه حركت هواپيما براي بيمار مناسب نيست. داستان در مسير اين مسافرت واگو مي شود. بعد ناگهان اسماعيل به فضائي وهمي ميان اصفهان و تهران و نقاط كويري پرتاب مي شود. داستان اندك اندك شكل مي گيرد و بناست به داستان نيمه تاريخي، نيمه اسطوره اي زندگي ابراهيم و سارا و هاجر و اسماعيل تكيه داشته باشد. البته ميدان حركت داستان ايران امروزي ست. راوي داستان گاه اسماعيل است و گاه ديگران. راويان با سر به ميان داستان پرتاب مي شوند و ناگهان در حالي كه سوم شخص بوده اند به اول شخص تبديل مي گردند. داستان لايه لايه است و شرح حال سه نسل را در بر مي گيرد. نفر نخست پدر بزرگ است كه تحت تاثير آئين بهائي قرار گرفته و به مبلغ اين دين تبديل گشته، گرچه دچار شك و شبهه است. او پدر ابراهيم است و در جريان كشتاري كه رخ مي دهد و برادرش قرباني مي شود خود را پنهان مي كند. همسري دارد كه در يك شب هولناك ابراهيم را مي زايد و مي ميرد. داعي، پدر نوزاد، سراسيمه بچه را به آشنائي مي سپارد و مي رود. از اين مرحله به بعد شخصيت هاي زيادي وارد داستان مي شوند. اين رمان از گونه آثاري ست كه بايد دو بار خوانده شوند، چرا كه نويسنده در متن داستان زمان را پس و پيش مي كند، عقب و جلو مي رود. آدم ها نام عوض مي كنند. خود را در آخر داستان لو مي دهند،
نگاهي به «شب هول» از هرمز شهدادي شهرنوش پارسي پور "شب هول"، داستان بلند، نوشته هرمز شهدادي، نشر نارنجستان، چاپ اول، ١٣٥٧
اسماعيل دارد پدرش ابراهيم را كه سكته كرده از اصفهان به تهران مي آورد. مجبورند با ماشين حركت كنند، كه حركت هواپيما براي بيمار مناسب نيست. داستان در مسير اين مسافرت واگو مي شود. بعد ناگهان اسماعيل به فضائي وهمي ميان اصفهان و تهران و نقاط كويري پرتاب مي شود. داستان اندك اندك شكل مي گيرد و بناست به داستان نيمه تاريخي، نيمه اسطوره اي زندگي ابراهيم و سارا و هاجر و اسماعيل تكيه داشته باشد. البته ميدان حركت داستان ايران امروزي ست. راوي داستان گاه اسماعيل است و گاه ديگران. راويان با سر به ميان داستان پرتاب مي شوند و ناگهان در حالي كه سوم شخص بوده اند به اول شخص تبديل مي گردند. داستان لايه لايه است و شرح حال سه نسل را در بر مي گيرد. نفر نخست پدر بزرگ است كه تحت تاثير آئين بهائي قرار گرفته و به مبلغ اين دين تبديل گشته، گرچه دچار شك و شبهه است. او پدر ابراهيم است و در جريان كشتاري كه رخ مي دهد و برادرش قرباني مي شود خود را پنهان مي كند. همسري دارد كه در يك شب هولناك ابراهيم را مي زايد و مي ميرد. داعي، پدر نوزاد، سراسيمه بچه را به آشنائي مي سپارد و مي رود. از اين مرحله به بعد شخصيت هاي زيادي وارد داستان مي شوند. اين رمان از گونه آثاري ست كه بايد دو بار خوانده شوند، چرا كه نويسنده در متن داستان زمان را پس و پيش مي كند، عقب و جلو مي رود. آدم ها نام عوض مي كنند. خود را در آخر داستان لو مي دهند، و خلاصه وضعيتي ست كه وقتي به بخش نهائي داستان مي رسيد متوجه مي شويد بايد دوباره آن را بخوانيد تا شخصيت هائي را كه از دست داده ايد دوباره به دست آوريد، و مشكل اين است كه در اين عصر و زمانه كه هر روز صدها كتاب منتشر مي شود نمي توان يك اثر را دو بار خواند، مگر آن كه مثلا صد سال تنهائي ماركز و يا بوف كور صادق هدايت باشد. بدينگونه است كه ارج زحمت نويسنده اي كه در خواندن متوجه مي شويم عرقريزان روحي كرده، به باد مي رود.
يكي از شخصيت هاي اصلي داستان هدايت اسماعيلي ست كه من به عنوان خواننده گاهي او را با اسماعيل اشتباه مي گرفتم، كه شايد هم يكي باشند. او با مستراح عقد الفت بسته است. همين شخصيت است كه در بچگي شاهد حضور جهانگردان در اصفهان مي شود. يا شايد هم ابراهيمي واگو كننده اين صحنه هاست. نويسنده تصوير ترسناكي از جهانگردان به دست مي دهد. آنها دوربين دارند و عكس مي گيرند و ظاهرا با اين كار به انسان تجاوز مي كنند. ابراهيمي ماجراهاي كودكي اش را واگو مي كند. مواردي را كه به او تجاوز شده، مواردي كه بچه ها را به شدت تركه مي زده، از دزدي هايش مي گويد. از اين كه چقدر اين ابراهيم را كه باعث كوري مادرش شده آزار داده است. كاري كرده كه او را در ديوانه خانه بخوابانند، ترسناك ترين آمپولها را به او بزنند، به زنجيرش بكشند... ابراهيمي از خودش چهره ترسناكي عرضه مي كند و او يهودي زاده ای ست كه پدرش يك شبه مسلمان شده، و بعد يك شبه كوشيده بهائي شود...
هرمز شهدادي از نفرتي پر است كه غير عادي به نظر مي رسد. تمام آدم ها، تمام توريست ها، تمام روشنفكران، تمام نمايندگان بورژوازي ملي، همه و همه معيوب، ناراحت و غير عادي هستند. تنها كساني كه در اين ميدان از خطر مي جهند، دكتر مصدق و ابراهيم هستند، كه ابراهيم هم البته ترياكي ست، و آنچنان موجود ضعيفي ست كه نمي تواند خود را از ميدان هاي ارتباطات ديوانسالارانه بيرون بكشد.
شخصيت ها كشف مي كنند كه بچه حقيقي مادر يا پدرشان نيستند. اين رمان در سال ١٣٥٧ بيرون آمده، اما چنين به نظر مي رسد كه سالها پيش از آن نوشته شده. ظاهرا جزو آن دسته آثاري ست كه در زمان شاه گفته مي شد نوشته شده اند، اما از ترس ساواك دارند در انبارها خاك مي خورند. البته پس از سقوط شاه آثار زيادي به چاپ نرسيد. فيلسوف واري به نام احمد فرديد آغاز به چرت و پرت گوئي كرد، آل احمد گل كرد و بزرگراهي به نام او مزين شد، چرا كه اصطلاح "غرب زدگي" را از آن فيلسوف وار دزديده بود يا به وام گرفته بود تا يك سلسله اباطيل را سرهم كند.
اينها تمام چيزهائي بود كه پس از انقلاب منتشر شد، كه البته آثار دكتر شريعتي نيز به اين مجموعه اضافه مي شود، از جمله: "فاطمه فاطمه است"، به اين دليل كه او دختر حضرت پيغمبر، همسر حضرت علي و مادر امام حسين و امام حسن است. و روشن نيست كه تكليف صفيه، كه دختر عباس آب حوضي و همسر محمد علي دلاك و مادر حسن قاپ باز است در اين ميان چه مي شود.
اينها را نوشتم كه بگويم صرف علاقه به دكتر مصدق نمي تواند نويسنده اي را وادارد كه به قوم يهود توهين كند. حتي اگر توجيهي براي اين توهين وجود داشته باشد غير قابل پذيرش است. دوست عزيز، فقط يهوديان "ك ..." نبوده اند. تشريف ببريد به صفحات جنوب ايران و دسته دسته ك... كشف كنيد. حتي يك يهودي در اين ميان وجود ندارد كه شما بتوانيد دليل ك... بودن او را به ميدان رفتاري اين قوم منتقل كنيد.
اگر از دست جهانگردان ناراحت هستيد لطفا به آنها دستور بدهيد ــكه داده ايد ــ تا ديگر به ايران نيايند. به اين ترتيب مردم ايران را از درآمد بزرگي محروم مي كنيد، اما عفت گنده تان محفوظ مي ماند. عفتي كه درد و رنجش را پشت عرق خوري و ترياك كشي پنهان مي كند، كه مي تواند زن نيمه مرده اي را بگذارد و برود و بچه اش را به غير بسپارد، و از مردي كه كاسه و كوزه به صورت زني مي كوبد و او را كور مي كند قهرمان عفني مي سازد.
من بخشي از روشنفكراني را كه شما در كتابتان با توهين از آنها نام مي بريد مي شناسم. اينان مردم شريفي بودند و هستند. فقط روشن است كه شما حضور آنها را در يك رستوران كوچك برنمي تابيديد. مردم ظاهرا بايد دائم ترياك مي كشيدند و دندان قروچه مي رفتند تا دكتر مصدق برگردد. در حقيقت فكر مي كنم علت آن كه دكتر مصدق برنگشت حضور طرفداراني همانند ابراهيم بوده است.
من به شما كه داستانتان را در سال ١٣٥٧ منتشر كرديد تبريك مي گويم. ضروري ست كه بگويم صحنه هاي سكسي كتاب شما مرا به هيجان آوردند. باور نمي كردم صحنه عشقبازي با بچه اين همه جذاب باشد.
تبريك!! فقط بگويم نقل قول هاي كتاب هاي تاريخي درباره اصفهان، افاغنه، مغول و... مرا به شدت خسته كرد. قصد خواندن نه متون باستاني، بلكه رماني را داشتم.
|