|
قصد من از انتخاب دو كلمه لاتين Mundus Imagenalis براي عنوان بحث زير این است كه به يك نظم دقيق واقعيت بپردازم كه با يك شيوة دقيق ادراك همبستگی دارد، زيرا امتیاز واژه شناسي لاتين اين است كه نقطة ارجاع فني و ثابتي را در اختيار ما ميگذارد كه بر متن آن ميتوان معادلهاي كم و بيش نامشخص و مبهمي را كه زبانهاي غربي مدرن به ما پيشنهاد ميكنند ، با يكديگر مقايسه كرد. در اين جا بايد فوراً تصديق كنم كه انتخاب اين دو واژه چندي پيش به من تحميل شد زيرا در مطالبي كه مي بايست ترجمه و يا بيان مي كردم استفاده از واژة تخيلي Imagenary مرا راضي نمي كرد . با ذكراين مطلب به هيچ وجه قصد انتقاد از کسانی را ندارم كه معتقدند به كار گرفتنِ این گونه زبان، توسل((recourseبه اين واژه را محدود ميكند، زيرا سعي ما براين است كه اين واژه را مجددا و به طور مثبت ارزيابي كنيم
از مهدی سررشته داری مترجم این متن، کتابهای زیر ترجمه و منتشر شده است
۱- آفر ینش- وجود - زمان - نوشته توشیهیکو ایزوتسو - نشر مهراندیش تهران
۲- طریق صوفیانه عشق - ویلیام چیتیک - نشر مهر اندیش تهران
هردوکتاب در کتابخانه نارنجستان موجود است
قصد من از انتخاب دو كلمه لاتين Mundus Imagenalis براي عنوان بحث زير این است كه به يك نظم دقيق واقعيت بپردازم كه با يك شيوة دقيق ادراك همبستگی دارد، زيرا امتیاز واژه شناسي لاتين اين است كه نقطة ارجاع فني و ثابتي را در اختيار ما ميگذارد كه بر متن آن ميتوان معادلهاي كم و بيش نامشخص و مبهمي را كه زبانهاي غربي مدرن به ما پيشنهاد ميكنند ، با يكديگر مقايسه كرد. در اين جا بايد فوراً تصديق كنم كه انتخاب اين دو واژه چندي پيش به من تحميل شد زيرا در مطالبي كه مي بايست ترجمه و يا بيان مي كردم استفاده از واژة تخيلي Imagenary مرا راضي نمي كرد . با ذكراين مطلب به هيچ وجه قصد انتقاد از کسانی را ندارم كه معتقدند به كار گرفتنِ این گونه زبان، توسل((recourseبه اين واژه را محدود ميكند، زيرا سعي ما براين است كه اين واژه را مجددا و به طور مثبت ارزيابي كنيم . گرچه، علیرغم اين گونه كوششها ، نميتوان مانع شد كه استفادة معمول از واژة تخيلي Imaginary ، كه به طور سنجيدهاي هم انجام نميشود ، آن را معادل امر غير واقعي قرار ندهد و با چيزي كه خارج از وجود و هستي است و همان جا هم باقي ميماند و به طور خلاصه چيزي آرماني (Utopian) است ، يكسان تلقي نكند . من خود را مطلقاً ملزم دانسته ام كه واژة ديگري را به عنوان معادل اين كلمه پيدا كنم زيرا سالها است كه حرفة من تعبير و تفسير متون عربي و فارسي بوده است و اگر من كاملاً و به سادگي- وحتي با رعايت احتياط هاي لازم - به استفاده از واژة تخيلي Imaginary رضايت ميدادم به منظور و هدف حرفة خود خيانت كرده بودم . من مطلقا ملزم بودم كه واژة ديگري را در مقابل اين كلمه بگذارم تا خواننده غربي گمراه نشود و بداند كه در اين جا مسئلة اصلي، همانا ريشه كني عادات ديرينة تفكر است و متوجه شود كه نظم ديگري وجود دارد كه گفتگوهای ما در انجمن نماد شناسیSociety of Symbolism ، بيدار كردن حس و معنای آن را بر عهده گرفته است. به عبارت ديگر اگر ما معمولا از [ امور ] تخيلي Imaginary به عنوان چيزهاي غير واقعي يا امور آرماني سخن ميگوئيم اين كار لاجرم ميبايست حاوي نشانة Symptom چيزي باشد. در مقابل و بر خلاف اين چيز، ميتوانيم همراه با يكديگر، آن نظم واقعيت را كه من آن را Mundus Imaginalis وحكماي ايراني آنرا “ اقليم هشتم” مينامند به طور خلاصه بررسي كنيم ؛ آنگاه به بررسي آن اندامي كه اين واقعيت را ادراك ميكند خواهيم پرداخت كه همان شعور خيالي يا تخيلِ شناسا است . و بالاخره نمونههاي متعددي ارائه خواهيم كرد كه نشان ميدهد كه نقشة اين عوالم مطابق با مشاهدات كساني كه عملا در اين جهانهاي مياني Interworlds حضور داشته اند به چه شكلي است .
I “ ناكجا آباد ” يا “ اقليم هشتم ”
چند سطر بالاتر به واژة آرماني Utopian اشاره كردم . اين كه نويسندگان ايراني ما واژهاي را، واژة " ناکجا آباد"، به كار ميبرند كه ظاهرا روبرداشت زبان شناختی واژة Utopia در زبان فارسي است، نکته ای عجیب و یا نمونه مثالی قاطع است. اما ناكجاآباد كاملاً با Utopia تفاوت دارد . اجازه بدهيد بحث را با داستهان هاي بسيار زيبايي شروع كنيم كه در عين حال هم داستان هائی شهودي هستند و هم روایات پاگشائيهاي روحاني، و سهرهوردي ، شيخ جواني كه در قرن دوازدهم “ زنده كنندة حكمت ايران باستان ” در ايران اسلامي بود آنها را به زبان فارسی تصنيف كرده است . در آغاز اين داستان ها ، صاحب شهود هر بار خود را در حضور پيكرة ماوراء طبيعي بسيار زيبايي مييابد و از او ميپرسد كه كيست و از كجاست ؟ اين داستانها ذاتاً تجربه عارف را كه همچون تاريخ شخصي يك غريب ، اسيري كه آرزوي بازگشت به خانمان اش را دارد، زيسته شدهاست براي ما روشن مي كنند. در آغاز داستاني كه سهرهوردي نام “عقل سرخ ” 1 را بر آن نهاده است ، اسير كه به تازگي از حراست زندانبانانش گریخته، يعني جهان تجربة حساني را موقتاً ترك گفته است ، خود را در صحرا در حضور موجودي مييابد كه چون جذابيت جواني را سراسر در او مشاهده ميكند از او ميپرسد “ اي جوان ، از كجايي ؟ ” و پاسخ ميشنود كه “ اي فرزند اين خطاب به خطاست . من اولين فرزند آفرينشم . [ در اصطلاح غنوسی، مخلوق الاول Protoktistos ] تو مرا جوان همي خواني ؟ ” رمز رنگ سرخ رخسارش در خاستگاه او نهفته است : رمز آن وجودی که از نور ناب است و جهان حساني ، شكوه آن را به رنگ سرخ بين الطلوعي تقلیل ميدهد . “ پس گفتم ای پیر از کجا می آئی ؟ گفت از پس كوه قاف، كه مقام من آن جا است . و آشيان تو نيز آن جايگه بود،اما تو فراموش کرده ای”. كوه قاف كوهي كيهاني است كه قله تا قله و دره تا درة آن را افلاك آسماني كه هريك در درون ديگري قرار دارد تشكيل داده اند . پس راهي كه از آن به بيرون ميرود كدام است ؟ درازاي اين راه چقدر است ؟ پاسخ ميشنود كه “ چندان كه روي ، باز به مقام اول تواني رسيدن ” مانند شاخة پرگار كه به جاي اول باز ميرسد . آيا معناي اين حرف اين است كه براي دست يافتن به خویش بايد از خود بيرون شد؟ نميتوان گفت كه دقيقاً چنين است . بين اين دو عمل ، واقعهاي بزرگ همه چيز را تغيير خواهد داد ؛ آن خودي كه در آنجا يافت ميشود ، خویشي است كه در پشت كوه قاف است ، خود برتر است ، خود “ به ضمير دوم شخص است ” . لازم ميآيد كه همچو خضر (آن پيامبر عارف، آن سالك ابدي، يا كسي همچو او) در چشمة آب حيات غوطه زني . “ هر كه معنيِ حقيقت يافت ، به آن چشمه رسيد . چون از چشمه بر آمد ، استعداد يافت . چون روغن بلسان كه اگر كف برابرِ آفتاب بداري و قطره اي از آن روغن بر كف چكاني، از پشتِ دست به در آيد . اگر خضر شوي ، از كوهِ قاف آسان تواني گذشتن . ” نام “ پشتِ كوه قاف ” در دو داستان عرفاني ديگر نيز به چشم مي خورد و خود اين نام است كه دگرگونيِ(ترنسفورم) آن را از كوه كيهاني- آفاقي به كوه رواني- آفاقي ، يعني گذار از كيهاني فيزيكي به آنچه اولين سطح عالم روحاني را تشكيل ميدهد ، مشخص مي كند . در داستاني به نام “ آواز پر جبرئيل” همان پيكرة داستان پيشين كه بوعلي سينا در آثار خود او را ، “ حي بن يقظان ” ( زنده پسر بيدار ) ناميده است و در عقل سرخ سهرهوردي فرشته سرخ موي نام داشت دوباره ظاهر مي شود . آنچه بايد پرسيد پرسيده ميشود و چنين پاسخ مييابد كه “ من از ناكجا آبادم ” 2 . و بالاخره سهره وردي در مونس العشاق يك سه گانة عالم آفرين Comogonic را به صحنه ميآورد كه شخصيتهاي نمايشيشان به ترتيب حسن و عشق و حزن نام دارند و حزن در قالب يعقوب در سرزمين كنعان در فراق يوسف زاري ميكند . در پاسخ اين پرسش كه “ از كدام طرف تشريف داده اي ؟ ” فرشته بازهم ميگويد : “ از اقليم ناكجا آباد ”. ناكجاآباد واژه غريبي است . اين واژه را در هيچ يك از فرهنگهاي فارسي نمي توان یافت و تا آنجا كه من ميدانم خود سهرهوردي با استفاده از منابع زبان فارسي، سَرِه آن را ابداع كرد . همانطور كه اشاره كردم اين واژه در لفظ به معناي شهري (آبادي) است كه در جايي نيست (ناكجا) . و به همين دليل ، در اينجا با واژهاي مواجهيم كه ممكن است در نظر اول به صورت معادل دقيق واژة Ou-topia به نظر آيد كه آن هم به نوبه خود در فرهنگهاي يوناني كلاسيك به چشم نميخورد و توماس مور ، Thomas Mooreآن را به عنوان يك اسم تجریدي ابداع كرد تا فقدان هر گونه محليت و وضعيت Situs را در مكانی که به وسيلة تجربة حسی قابل كشف و اثبات است، مشخص کند . از لحاظ تبار شناسي واژهها و نيز از نظر ادبي شايد ترجمة دقيق ناكجاآباد همان Outopia، آرمان شهر ، باشد ولي با توجه به مفهوم اين واژه و قصد و نیت واقعي آن ، به اعتقاد من اگر چنين معادلي را برگزينيم گناه سوء ترجمه بر گردن ما خواهد بود . بنابراين به نظر من توضيح اين نكته كه چرا معادل قرار دادن واژههاي ناكجاآباد و Outopia درست نيست ، بي نهايت اهميت دارد . اگر بخواهيم معنا و مفاهيم ضمني اطلاعات گوناگونِ مربوط به نقشة [جهاني] را كه در حالت شهود، حالت بين خواب و بيداري، كشف ميشود درك كنيم اين گونه معادل گزيني ، از لحاظ دقت در كار ، مسئله اي است كه به ناگزير مطرح مي شود زيرا اين اطلاعات مثلاً در ميان عارفان شيعه ، با “سرزمين امام غائب” در ارتباط است . اين دقت در كار، با توجه دادن ما به تفاوتي كه بر كل منطقة نفس و از اين رو بر كل فرهنگ روحاني اثر ميگذارد، ما را به طرح اين پرسش رهنمون می شود كه : آنچه ما معمولا آرمان شهر ميناميم و در نتيجه آنکس كه او را نمونة انسان آرماني ميناميم ، تحت چه شرايطي امكان وجود پيدا مي كنند ؟ چگونه و چرا ظاهر ميشوند ؟ در واقع گمان نمی کنم که اين واژة همسنگ را در صورت سنتي انديشة اسلامي بتوان يافت. مثلاً وقتي فارابي در قرن دهم “مدينه فاضله” را توصيف ميكند يا وقتي فيلسوف اُندُلُسي، ابن باجه (Avempace) در قرن دوازدهم در كتاب “ تدبير المتوحّد ” 3 (“Regime of the Solitary” ) به همين مضمون ميپردازد به نظر من هيچ يك از آنان در مورد آنچه امروزه آرمان شهر سياسي يا اجتماعي اش مي ناميم فكر نمي كردند . فهميدن آثار آنان به شيوة سياسي و اجتماعي باعث ميشود كه آنان را از پيش فرضها و منظرهايشان بيرون بكشيم تا پيش فرضها و منظرهاي خود را به جاي آن بگذاريم و ابعاد [فكري] خود را بر ايشان اعمال كنيم ؛ و بالاتر از همه خود را در معرض خطر خلط کردن شهر روحاني با شهر خيالي قرار دهیم. واژه ناكجاآباد به چيزي شبيه يك وجود بي مكان (Unextended) در يك حالت فاقد بُعد اطلاق نمي شود . واژه فارسيِ آباد بدون ترديد يك شهر ، يك سرزمين سرسبز و پرجمعيت ، را مشخص ميكند و بنابراين داراي مكان است . سهرهوردي و همراه با او، كل سنت حكمت ايراني ، عبارت “پشت كوه قاف” را براي بازنمودن مجموعة شهرهاي رمزآميز جابلقا و جابرسا و هورقليا به كار مي برند . سهرهوردي در مورد نقشة اين شهر ها دقيقا ميگويد كه اين منطقه از “ سطح محدب ” فلك نهم يا فلكالافلاك يا فلكي كه كل كيهان را در بر دارد آغاز ميشود . يعني اين منطقه درهمان لحظهاي آغاز مي شود كه شخص فلكالفلاك را كه مرجع هرگونه سمت و سو يابي در عالم ما (يا اين سوي عالم) است پشت سر مي گذارد يعني “ فلكي ” را كه چهار جهت اصلي آسمان به آن ارجاع ميكنند ، ترك مي كند . واضح است كه وقتي اين مرز پشت سر نهاده شد ، پرسش “ كجا ؟ ” (Ubi) معناي خود و يا لااقل معنايي را كه در فضاي تجربه حسي ما دارد از دست ميدهد . نام “ ناكجاآباد ” هم از اين رو ابداع شده است : مكاني خارج از مكان ، “مكاني” كه در ظرف مكان يا در يك Topos قرار ندارد و اين امكان را به وجود مي آورد كه با يك حركت دست، به پرسشِ “ كجا ؟ ” پاسخ دهيم . ولي وقتي ميگوئيم “ جدا شدن از كجا ” اين امر به چه معنا است ؟ بدون ترديد اين جدا شدن رانميتوان با يك وضعيت مكاني مربوط دانست 4 و يك انتقال فيزيكي از مكاني به مكان ديگر به شمار آورد و آن را در محدودة مكان هايي قرار داد كه در يك فضاي همگونِ واحد قرار دارند . همانطور كه سهرهوردي در پايان بازگفت عقل سرخ از طریق نماد قطرة روغن بّلِسان كه در كف دست چكانده و در مقابل آفتاب نگه داشته شود پيشنهاد مي كند ، اين امري است مربوط به دخول ، مربوط است به پا گذاردن به باطن، و این پا گذاردن به باطن ، به این معنا است که خود را ، به شكلي متناقض نما ، در بيرون از خود و يا به زبان نویسندگان ما، “درسوي محدب” فلك نهم ، يا به عبارت ديگر در “ پشت كوه قاف ” بیابیم. نسبتي كه در اينجا وجود دارد ذاتاً نسبت بین آنچه بيروني و مرئي و ظاهري (در يونانيЃάεξω) است با آنچه دروني و نامرئي و باطني (در يوناني αέσω) است، يا نسبت جهان طبيعي است با جهان روحاني . جدا شدن از كجا، جدا شدن از مقولة Ubi ، عبارت است از ترك گفتن ظواهر بيروني يا طبيعي كه واقعيتهاي پنهان دروني را ، هم چنان كه پوستة بادام مغز آن را در خود پوشانده است، در برگرفتهاند. اين قدم براي آن برداشته ميشود كه غريب ، عارف ، به خانمان خويش بازگردد و يا به اين بازگشت رهنمون شود . اما واقعة عجيبي اتفاق ميافتد : وقتي اين گذار به انجام رسيد معلوم ميشود كه اين واقعيت ، كه پيش از اين باطني و پنهان بود ، آن چه را در ابتدا ظاهري و مرئي بود در بر گرفته و محاصره كرده و در خود دارد، زيرا شخص به واسطة اين دروني كردن، از آن واقعيت ظاهري جدا شده است . زين پس ، اين واقعيت روحاني است كه واقعيتي را كه واقعيت مادي ميناميم دربر ميگيرد و ميپوشاند . از اين روست كه واقعيت “ در كجا ” نيست بلكه “ كجا ” است كه در آن است . يا اين كه خودِ واقعيت روحاني ، “ كجا ” ي [ مكان ] همه چيزها است ؛ خود اين واقعيت در مكان نيست و موضوع سؤال “ كجا ؟ ” قرار نمي گيرد يعني در مقوله Ubi ، كه به مكان در فضاي حساني راجع است ، واقع نمي شود . مكان آن ( آباد آن ) در رابطه با اين [ مكان حساني ] ، ناكجا است زيرا Ubiي آن در رابطه با آنچه در مكان حساني است ، يك Ubique (همه جا) است. وقتي اين نكته را فهميديم شايد آنچه را براي دنبال كردن نقشة تجربيات شهودي ، براي باز شناختن معناي اين تجربيات (يعني بازشناخت هم زمان دلالت و جهت آن ها) و نيز براي درك يك نكتة بنيادين یعنی اين که وجه تمایز ادراكات شهودي افراد روحاني (سهرهوردي و بسياري ديگر) از هر آنچه گنجواژة مدرن ما تحت عنوان دلالت نازل آفرييندگي(پژوراتیو)؟؟ ها يا خیالات و حتي ديوانگي خيال انديشانه طبقه بندي ميكند، چیست ضرورت اساسي دارد فهميده باشيم . ولي آنچه را ميبايست، حتي به بهاي چالشي هر روزه، تا آن حد كه مي توانيم ويران كنيم ، چيزي است كه ميتوان آنرا “ واكنش لاادرائي ” در انسان غربي ناميد . زيرا او به جدايي ميان انديشه و هستي رضايت داده است . معلوم نيست كه چه تعدادي از تئوري هاي اخير به شيوه اي تاكتيكي از همين واكنش سرچشمه گرفته است؛ و این واكنشي است كه اميدواريم به لطف آن ، از آن واقعيت ديگر كه بعضي تجربيات و شواهد ما را روياروي آن قرار مي دهد بگريزيم و درست وقتي كه در نهان تسليم جاذبة آن شده ايم با توسل به هر گونه توضيح بي پايه اي از آن فرار كنيم ؛ همه نوع توضيح براي اين تجربيات ارائه شده است مگر يكي : توضيحي كه اجازه دهد اين تجربيات ، به واسطة وجود شان آنچنان كه هست براي ما حقيقتاً معنا پيدا كند . و براي آنكه اين گونه معناي آن را در يابيم ، ميبايست در همه حال گونه اي كيهان شناسي در اختيار داشته باشيم كه حيرت انگيزترين يافته هاي دانش مدرن ما در مورد كيهان فيزيكي در مرتبهاي پايينتر از آن قرار داشته باشد . زيرا اطلاعات مربوط به كيهان فيزيكي ما را “ در اين سوي كوه قاف ” مقيد نگاه ميدارد . به عنوان مثال ماية تمايز كيهان شناسي سنتي حكماي اسلام اين است كه ساختار آن يعني جهانها و ميان جهانهاي “ آن سوي كوه قاف ” در فرا و وراي عوالم فيزيكي با سامان لايه به لايه شان فقط براي وجودي قابل درك است كه در او ، عملِ بودن Act of Being ، با حضور او درآن جهانها مطابقت داشته باشد زيرا متقابلا به واسطة اين عملِ بودن است كه اين عوالم بر آن وجود حاضر ميشوند 5 . پس اين عملِ بودن براي آنكه در مسير باززائيِ آيندة خود ، مكان آن جهانهايي باشد يا بشود كه خارج از مكان فضاي طبيعي ما هستند، چه بعدي بايد داشته باشد؟ در اينجا فقط به چند متن مي توان اشاره كرد . تعداد زيادتري از اين گونه متون را در كتابم به نام ارض ملكوت 6 ترجمه و دسته بندي كردهام . سهرهوردي در كتاب “ مطارحات ” مينويسد : “ آن گاه كه بر اثر مطالعة رسايل حكماي قديم خبر يافتي كه جهاني وجود دارد صاحب ابعاد و مقدار ، به غير از هيات معقول ، و جهان تحت سلطة و تدبير “ نفوس فلكيه ” ، جهاني كه در آن مدينه هائي هست كه از شمارة آن ها سخن نتوان گفت و خود پيغمبر اكرم (ص) در زمرة آن شهر ها، جابَلقا و جابَرسا را نام برده شتاب مكن و فرياد بر نياور كه اين مطلب كذب است . زيرا در اين عالم ، براي سالكان سر منزل روح اتفاق مي افتد كه تماشا و نظاره دست دهد و آن چه را مأمول و مطلوب آنان است در آن جا بيابند .”7 اين چند سطر ما را به طرحوارهاي ارجاع ميدهد كه مورد موافقت همة حكماي ما است و عالم يا بهتر بگويم سه مقولة عالم را مشخص ميكند . يكي جهان حساني فيزيكي است كه هم جهان خاكي ما را كه تحت حكومت نفوس انساني است در بر مي گيرد و هم عالم نجومي Sidereal را كه تحت حكومت نفوس افلاك قرار دارند ؛ اين جهان يعني جهان حساني ، جهان پديدار است و مُلك نام دارد . ديگري جهان فوق حساني نفس يا فرشته – نفس است كه ملكوت نام دارد و آن شهرهاي عرفاني كه پيش از اين نام برديم در آن قرار دارند و از “سمت محدب فلك نهم” آغاز ميشود . و سه ديگر، عالم عقول كروبي است . سه اندام شناسايي (دانش) با اين سه عالم همبستگی دارند: حواس ، خيال و عقل . و اين ها سه گانهاي را تشكيل ميدهند كه سه گانة انسان شناسي يعني جسم و نفس و روح با آنها مرتبط است و رشد سه گانة انسان را كه از اين جهان شروع شده و تا معاد او در جهان ديگر گسترش مييابد ، تنظيم ميكند . بلافاصله مشاهده ميكنيم كه ديگر به دو راهة یا انديشه يا مكان فرو نيفتادهايم و به حد يك طرحوارة كيهان شناسي و معرفت شناسي Gnosology كه یا به جهان تجربي و یا به جهان ادراك انتزاعي محدود باشد تنزل نكردهايم . بين اين دو، عالمي مياني قرار گرفته كه عارفان ما آنرا عالم المثال ، جهان تصوير خیالی ، Mundus Imaginalis نام نهادهاند : عالمي كه از لحاظ وجود شناختي به اندازة عالم حواس و عالم عقل واقعي است ، عالمي كه قوة ادراكي متعلق به خود را ميطلبد ، قوة ادراكي كه يك كاركردِ شناختي است ، يك ارزش عقلي Noeticاست كه به اندازة قواي ادارك حسي يا شهود عقلي واقعي است . اين قوه ، نيروي خيال است ، قوهاي است كه نبايد آن را با آن تخيلي كه انسان نوين آن را با “ فانتزي ” يكسان ميداند و به نظر او فقط “ امور خيالي” توليد ميكند ، خلط كرد . پس در اينجا ما در آنِ واحد در قلب پژوهش خود و در ميانة مسئلة اصطلاح شناسي خود قرارداريم. اين عالم مياني چيست؟اين همان عالمي است كه پيش از اين از آن به عنوان “اقليم هشتم” 8 نام برديم . در واقع از نظر تمام متفكران ما عالَم مکان كه براي حواس ما قابل درك است ، هفت اقليم جغرافياي سنتي را نيز شامل ميشود . ولي يك اقليم ديگر هم هست كه عالمي است داراي مكان و ابعاد ، و صورت ها و رنگ ها است بي آن كه اين ها براي حواس قابل درك باشند ، در حالي كه وقتي اين ابعاد و صورت ها و رنگ ها خصوصيات اجسام فيزيكي به شمار مي رفتند حواس ما آنها را درك ميكردند . ولي ابعاد ، صور و رنگ هاي اين عالم جديد موضوع مناسب ادراك خيالي يا “حواس رواني- روحي” هستند ؛ اين جهاني كه در كمال غيبت ، از واقعيت كامل برخوردار است و هر آنچه در جهان حساني موجود است در آن مشابه و همتائي دارد كه به واسطه حواس قابل درك نيست ، اقليم هشتم نام گرفته است . اين واژه به خودي خود به اندازه كافي گوياست زيرا اقليمي را خارج از اقاليم ، مكاني را خارج از مكان ها ، خارج از كجا (ناكجاآباد) مشخص ميكند . اصطلاح عربي “ عالم المثال ” را كه بر اين عالم نهاده شده شايد بتوان ، اگر از ابهام اجتناب كنيم ، به Mundus Archtypus ترجمه كرد . زيرا در زبان عربي همين واژه براي مشخص كردن ايدههاي افلاطوني (كه سهرهوردي آنها را بر حسب فرشته شناسي زرتشتي تفسير ميكند) به كار گرفته ميشود . ولي هر گاه كه اين واژه در رابطه با ايدههاي افلاطوني به كار ميرود تقريباً هميشه با اين توصيف دقيق همراه است : مـُثُل افلاطونيه نورانيه يا “ آركتايپهاي افلاطوني نور” . وقتي اين واژه به عالم اقليم هشتم اشاره داشته باشد ، از لحاظ فني از يك سو آركتايپ – تصاوير خیالی فردي و جمعي چيزها را مشخص ميكند و با ناحية شرقي اقليم هشتم يا شهر جابّلقا مرتبط است و اين تصويرهای خیالی كه از نظر وجودي سابق بر جهان (Preexistant )حساني هستند و پيش از آن ترتيب يافتهاند در آن زيست مي كنند . ولي اين واژه ، از سوي ديگر ، با ناحية غربي اقليم هشتم يا شهر جابَرسا نيز مرتبط است كه جهان يا جهاني مياني است كه ارواح پس از حضور يافتن در جهان زميني طبيعي ، در آنجا يافت ميشوند و جهاني است كه صور همة كارهاي به انجام رسيدة ما ، صور انديشهها و آرزوهاي ما ، صور ترس هاي ما از وقوع اتفاقات ناگوار، و رفتارهاي ما در آن قرار مييابند 9 . مجموع اين دو [شهر] است كه عالم مثال ، Mundus Imaginalis ، را تشكيل ميدهد. متفکران ما ، بازهم به لحاظ فني ، اين جهان را به نام جهان “ تصاوير خیالیِ معلق ” (مُثُل معلقه) مينامند . از نظر سهرهوردي و مكتب او معناي اين اصطلاح عبارت از يك شيوه وجودي است كه با واقعيات اين جهان مياني كه من آن را Imaginalia مينامم ، متناسب باشد10. ماهيت دقيق اين وضعيت وجود شناختي ، حاصل تجربيات روحاني شهودي است كه سهرهوردي از ما ميخواهد همان طور كه در علم نجوم به مشاهدات هيپاركوس يا تولهمه اعتماد ميكنيم به آن هم كاملا اعتماد كنيم . بايد تصديق کرد كه در عالم المثال Mundus Imaginalis صور و اشكال به همان شيوة وجود واقعيات تجربي در جهان فيزيكي، موجود نيستند ؛ اگر چنين ميبود همه كس قادر به درك آنها ميشد . همچنين بايد اشاره كرد كه اين صور و اشكال نميتوانند در جهان ادراك عقلي ناب به سربرند زيرا داراي مكان و بُعد هستند و ماديتي دارند كه قطعاً نسبت به ماديت جهان حساني يك ماديت “ غير مادي ” است ولي در واقع امر از “ جسميت ” و مكانمندي خاص خود بهره مند اند (در اينجا اصطلاح Sissitudo Spirtualis را به ياد مي آوريم كه هنري مور Henry More استاد افلاطوني دانشگاه كمبريج به كار ميبرد و معادل دقيق آنرا ميتوان در آثار ملاصدراي شيرازي ، افلاطوني ايران يافت) . و به همين دليل است كه ديگر به كلي نمي توان گفت كه فقط انديشة ما است كه زير بناي اين اشكال و صور به شمار ميآيد و ممكن است اين صور و اشكال غير واقعي و ناچيز باشند ؛ اگر چنين ميبود نميتوانستيم آنها را از يكديگر تشخيص دهيم و در سلسله مراتبي طبقهبنديشان كنيم و يا دربارةشان داوري كنيم. پس وجود اين جهان مياني ، اين عالم المثال Mundus Imaginalis ، ضرورت متافيزيكي پيدا ميكند ؛ عملكرد شناختيِ خيال به آن محول ميشود ؛ اين جهاني است كه سطح وجود شناختي آن، بالاتر از سطح وجود شناختي حواس و پايينتر از سطح وجود شناختي جهان ادراك عقلي ناب است ؛ از جهان حواس ، غير مادي تر و از جهان عقول ، ماديتر است11. حكماي عارف ما همگي در اين جا نكتهاي را مشاهده كردهاند كه داراي اهميت اساسي است و در نظر آنان اعتبار گزارشهايي كه “وقايع آسمان” را درك و نقل ميكنند و اعتبار روياها ، مناسك نمادين ، واقعيت مكان هايي كه با مراقبه شكل ميگيرند ، واقعيت شهودهاي خياليِ الهامي ، چگونگي پيدايش جهان و Theogonyها و از اين رو ، پيش از هر چيز ، حقيقت آن حس روحاني كه در دادههاي خياليِ كشف و شهودهاي پيامبرانه ادراك ميشود ، همگي به اين نكته وابسته است12. كوتاه سخن اين جهان، جهانِ “اجسام لطيف” Subtle Bodies است كه اگر بخواهيم پيوندي ميان روح ناب و بدن مادي را توصيف كنيم از مفهوم آن گريزي نيست و به همين خاطر است كه شيوه وجودي آنها را به نام “ معلقه ” مي خوانند بدين معنا كه چون در اين شيوة وجودي ایماگو يا صورت ، خود “ مادة ” خويش است از هر گونه زير بنايي كه اين تصوير يا صورت را همچون يك عَرَض در خود نگاه دارد مستقل است 13 . به عبارت ديگر وجود اين تصاوير مانند وجود رنگِ سياهِ يك شيئي نيست كه به واسطة وجود آن شيئيِ سياه و در آن شيئي ، موجود است . نويسندگان ما در مقام مقايسه ، مكرراً به شيوة ظهور و زيست تصاوير “معلق” در يك آينه ارجاع مي كنند . جسم مادي آينه، چه فلز باشد و چه مادة معدني ، جسم تصوير نيست ، جسمي نيست كه تصويرش يك عَـَرض ميبود . بلكه صرفاً “ محل ظهور آن تصوير ” [ مظهر ] است . اين امر يك نظريه عمومي در مورد مظاهر (مكان ها و صور تجلي) به بار آورد كه به نحو بارزي شاخص حكمت المشرقية سهرهوردي است . خيال فعال آينة برين است ، مظهر (تجلي) تصاویر خیالي جهان آركتايپهااست ؛ به همين دليل است كه نظرية عالم المثال Mundus Imaginalis با يك نظرية دانش خيالي و كاركردِ خيال همبسته است ؛ كاركردي كه به علت وضعيت مياني و ميانجيِ عالم المثال Mundus Imaginalis كاركردي حقيقتاً مركزي و ميانجي است . كاركردي است كه اجازه ميدهد تمام عوالم، نماد يكديگر قرار گيرند (يا با يكديگر در رابطهاي نمادين قرار گيرند) و اين امر ما را به آنجا مي برد كه به طور تجربي در يابيم كه همان واقعيات معتبر ، صورتهايي متناسب با هريك از اين عوالم به خود ميگيرند (به عنوان مثال جابَلقا و جابَرسا در جهان لطيف، با عناصر در جهان فيزيكي هم خواني دارند در حالي كه هورقليا با آسمان متناسب است) . اين كاركردِ شناختيِ خيال است كه اجازه مي دهد يك دانش قياسي Analogical Knowledge به وجود آيد تا ما رااز دو راهة مرسوم عقلگرايي كه انتخاب بين يكي از دو طرف يك دو گرايي پيش پا افتاده را مجاز ميدارد ، نجات دهد : دو راهة يا “ ماده ” يا “ روح ” ؛ دوراههاي كه “ اجتماعي شدن ” شعور ، انتخابي حتي مرگ آورتر را جايگزين انتخاب اولي مي كند : يا “ تاريخ ” يا “ اسطوره ” . اين گونه دوراهه ها هرگز كساني را كه با “ اقليم هشتم ” ، با قلمرو “ اجسام لطيف ” ، “ اجسام روحاني ” ، با آستانة ملكوت يا جهان نفس آشنايند سرگردان نکرده است . متوجه مي شويم كه وقتي ميگويند جهان هورقليا در “ سطح محدب فلكالافلاك ” شروع ميشود ميخواهند به نحوي نمادين اين نكته را بيان كنند كه اين جهان در مرزي قرار دارد كه آن جا ، آن رابطة درون بودگــي كه توســط حرف اضافة در يا درون ، و يا “ در درونِ" بيان ميشود واژگونه مي گردد . اجسام يا موجودات روحاني به شيوه اي كه اجسام ما در مكان هاي خود يا در اجسام ديگر قرار دارند ، در يك جهان نيستند ؛ حتي در جهان خود هم نيستند . جهان آنها است كه در آنها است . به اين دليل است كه الهيات منسوب به ارسطو كه نسخة عربي سه Enneads نوشتة پلاتينوس Platinus است و بوعليسينا بر آن حاشيه نوشته و متفكران ما همگي آن را مطالعه و در باب آن تأمل كرده اند ، اين نكته را توضيح ميدهد كه هر موجود روحاني “ در كل فلك آسمان خود ” قرار دارد ؛ هريك به طور قطع ، مستقل از ديگران زيست ميكند ولي همگي همبوداند Simulataneaus و هريك در درون ديگران قرار دارد . كاملاً اشتباه خواهد بود اگر آن جهان را به صورت آسماني نامشخص و بي صورت Informal به تصوير درآوريم . البته در آنجا تكثر وجود دارد ولي نسبت هاي بين مكان هاي روحاني، متفاوت از آن نسبت هاي مكاني ای است كه در زير آسمان ستارگان درك ميشود همان طور كه واقعيتِ بودن در يك جسم هم از واقعيتِ بودن “ در كل آسمان خود ” تفاوت دارد . به همين دليل است كه ميتوان گفت كه “ پشت اين جهان ، يك آسمان ، يك زمين ، يك دريا ، جانوران ، گياهان و انسان ملکوتی وجود دارد ؛ ولي همة موجودات در آنجا ملکوتی اند ؛ موجودات روحاني آنجا با انسانهاي اينجا مرتبط اند ولي هيچ چيزِ زميني در آنجا وجود ندارد . ” در سنت حكمت غرب، دقيقترين فرمول بندي اين همه را شايد در آثار سوئدنبورگ بتوان يافت . از مطابقت يا تقارب اظهارات اين صاحب بصيرت غربي با گفتههاي سهرهوردي ، ابن عربي و صدراي شيرازي به راستي به حيرت ميافتيم . سوئدنبورگ توضيح ميدهد كه “همه چيز در آسمان ، درست مانند همين عالم ، در جا و مكان به نظر ميآيند و معهذا فرشتگان كوچكترين ايده و مفهومي نسبت به جا و مكان ندارند . ” دليل اين است كه “ در عالم روحاني همة تغييراتِ مكاني تحت تأثير تغييرات حالت باطني قرار ميگيرد به اين معنا كه تغيير مكان چيزي جز تغيير حالت نيست… آنها كه در حالت مشابهي هستند دركنار يكديگر قرار دارند و آنها كه حالتهايشان مغاير يكديگر است با يكديگر فاصله دارند ؛ مكان ها (فضا) در آسمان صرفاً شرايطي ظاهري هستند كه با اين حالات باطني مطابقت دارند . به همين دليل ، آسمانها از يكديگر دوراند… وقتي كسي از جايي به جاي ديگر ميرود… هر چه مشتاقانهتر آنرا آرزو كند زودتر به آن ميرسد و اگر اشتياقش به رسيدن كمتر باشد ديرتر به آنجا ميرسد و فاصله ها ، مطابق با ميزان اشتياق به رسيدن ، كوتاه تر يا درازتر ميشود… من اغلب با شگفتي با اين پديده روبرو شدهام . اين همه اين مطلب را روشن ميكند كه فواصل و در نتيجه مكانها ، چگونه كاملاً با حالات باطني فرشتگان مطابقت دارند ؛ و از اين رو هيچ ايده يا مفهومي از مكان نميتواند وارد انديشة آنها شود گرچه همانطور كه در اين عالم نيز هست ، آنان نيز در مكانند . ” 14 اين توصيف به طور برجستهاي با ناكجاآباد و شهرهاي رمزآميزش همخواني دارد . به طور خلاصه چنين نتيجه ميشود كه يك مكان روحاني داريم و يك مكان جسماني و انتقال از اين يك به آن ديگري تحت حاكميت قوانين حاكم بر فضاي فيزيكي همگون ما قرار ندارد . در مقايسه با مكان فيزيكي ، مكان روحاني يك ناكجاآباد است و براي آن كس كه به ناكجاآباد ميرسد همه چيز نسبت به واقعيات مشهود شعور عادي ، كه رو به سوي درون مكان ما دارد، به طور واژگونه اتفاق ميافتد . زيرا زين پس كجا ، يا مكان ، است كه در نفس قرار ميگيرد ؛ مادة جسماني است كه در مادة روحاني سكني ميگزيند ؛ اين نفس است كه بدن را در بر ميگيرد و در خود ميگيرد . به اين دليل است كه نميتوان گفت مكان روحاني در كجا قرار دارد ؛ زيرا مكان روحاني وضعيت پذير نيست بلكه مكاني است كه خود وضعيت ميبخشد ، وضعيت بخش است . Ubi ي آن Ubique است. ترديدي نيست كه ميتوان از لحاظ نقشهنگاري ، تناسبهايي ميان عالم حساني و عالم المثال Mundus Imaginalis، يافت به نحوي كه يكي نماد ديگري قرار گيرد . ولي بدون ايجاد يك رخنه و سوراخ ، گذار از اين به آن ممكن نيست . گزارش هاي بسياري اين نكته را نشان مي دهند . انسان اين امر را بر عهده ميگيرد ؛ در لحظهاي معين ، گسستي از مختصات جغرافيايي نقشههاي زمینی ما حاصل ميشود . ولي “ مسافر ” از اين لحظة پر بها آگاه نيست ؛ آنرا ، مگر بعد از وقوع ، با بيقراري و حيرت درنمييابد . اگر از آن آگاه ميبود ميتوانست راه خود را به ارادة خويش تغيير دهد و يا آن را به ديگران بنمايد. ولي فقط ميتواند جائی را كه در آن بوده است وصف كند . نميتواند راه را به كسي نشان دهد .
. II خيال روحاني
حال به آن نكتة بنياديني ميپردازيم كه آنچه تا به حال گفتيم ما را براي پرداختن به آن آماده كرده است و آن اندامي (عضوي) است كه نفوذ به عالم المثال Mundus Imaginalis و مهاجرت به “ اقليم هشتم” را ممكن مي كند . آن اندامي كه وسيلة اين مهاجرت است - بازگشت از ظاهر به باطن ، واژگونه شدن نقشة عالم – چيست ؟ اين اندام نه حس است ، نه قواي اندام فيزيكي است و نه عقل ناب است بلكه آن قوة ميانيني است كه كاركردش به عنوان ميانجيِ سرآمد ظاهر ميشود و چيزي جز خيال فعال نيست . اجازه بدهيد به روشني تمام از اين امر سخن بگوييم . خيال فعال اندامي است كه اجازه ميدهد حالات روحاني باطني به حالات ظاهري و به واقعه – شهودهايي كه نماد آن حالات باطني قرار مي گيرند، تحولTrasmute پيدا كنند . به وسيله اين Transmutation تحول است كه هر گونه پيشروي Progression در فضايِ مكانِ روحاني حاصل ميشود و يا به عبارت ديگر خودِ اين صيرورت و تحول است كه اين فضا را مكانمند ميكند و باعث ميشود كه مكان ، نزديكي ، دوري و فاصله در آنجا وجود داشته باشد. يك فرض اول اين است كه اين خيال ، يك قوة روحاني ناب است كه از اندام فيزيكي مستقل و نتيجتاً پس از محو آن قادر به بقا است . از جمله صدراي شيرازي مكرراً موضع خود را در اين مورد با حدت تام بيان كرده است 15 . او ميگويد همانطور كه نفس در قوة عقلي خود به هنگام دريافت چيزهايي كه قابل ادراك عقلياند In act از بدن فيزيكي مادي مستقل است ، در قوة خيالي و كاركردهاي خيالي خود نيز به همان اندازه استقلال دارد . به علاوه وقتي از اين عالم جدا ميشود ، از آنجا كه خيال فعالِ خود و خدمات آن را از دست نميدهد ، ميتواند به خودي خود و ذاتاً و به واسطة آن قوه ، چيزهاي انضمامي را ادراك كند كه وجودشان (از آنجا كه در دانش و خيالش فعليت يافته است) فيذاته خودِ صورت انضمامي وجود آن چيزها را تشكيل ميدهد (به عبارت ديگر، شعور و مضمون آن در اينجا از لحاظ وجود شناختي جدايي ناپذیر اند) . همه اين قوا در يك قوة واحد جمع و متمركز شده كه همانا خيال فعال است. و از آنجا كه خيال فعال خود را در آستانههاي مختلف يعني حواس پنجگانة جسم فيزيكي پراكنده نكرده و نيازهاي جسم فيزيكي كه طعمة تحولات جهان بيرونياند بر آن تأثيري نداشتهاند ، ادراك خيالي نهايتاً ميتواند برتري ذاتي خود را نسبت به ادراك حسي نشان دهد . صدراي شيرازي مينويسد “همة قواي نفس گويي كه به يك قوه واحد تبديل شدهاند كه قوة تصوير Configure و تمثيل Typify است ؛ قوة خيال نفس، خود به شكلِ ادراك حسيِ آنچه فراحسي است درآمده است : ديد خيالي نفس، خود همانند ديد حسي آن است . همينطور حواس شنوايي ، بويايي ، چشايي و بساوايي آن – همة اين حواس خيالي- خود مانند قواي حسياند اما براي آنچه فراحسي است تنظيم شدهاند . زيرا اگرچه پنج قوة حسي ظاهري وجود دارد كه هريك از اندام خاص خود در بدن برخوردار است ولي اين ها از لحاظ باطني در واقع يك حس مشترك (Synaisthesis) را تشكيل ميدهند." از اين رو چون خيال ، مانندِ Currus Sultilis (در زبان يوناني Okhema ، محمل ، يا [در نظر پروكلوس Proclus ، يامبليكوس Iamblichus و امثالهم] بدن روحاني نفس است پس يك فيزيولوژي كامل “ جسم لطيف ” و نتيجتاً “ جسم معادي” Resurrection Body وجود داردكه صدراي شيرازي آن را در اين متون مورد بحث قرار ميدهد . به اين دليل است كه او حتي بوعلي را به لحاظ اين كه افعال ادراك خيالي پسامرگي را با آنچه در طول زندگي در رويا اتفاق ميافتد يكسان دانسته است ، سرزنش مي كند زيرا صدرا معتقد است كه در اين عالم و در طول رؤيا ، كاركردهاي انداميِ جسم فيزيكي مزاحم كار قوة خيال ميشوند . براي آنكه قوة خيال بتواند از نهايت كمال و فعاليت و آزادي و خلوصاش لذت ببرد كار زيادي لازم است . در غير اين صورت خواب چيزي نيست جز بيداري در آن جهان . ولي از گفته اي كه گاهي به پيامبر(ص) و گاهي به حضرت علي(ع) نسبت داده ميشود چنين بر مي آيد كه مطلب از اين قرار نيست: “ انسانها ميخوابند . وقتي مردند بيدار ميشوند . ” فرض دوم كه شواهد مربوطه ما را وادار به قبول آن مي كند اين است كه خيال روحاني يك قوة شناخت است ، يك اندام دانشِ حقيقي است . ادراك خيالي و شعور خيالي ، نسبت به جهاني كه از آن آنها است –يعني عالم مثال ، Mundus Imaginalis، جهان شهرهاي رمزآميزي چون هورقليا كه زمان در آنها معكوس ميشود و مكان تابع اشتياق است زيرا چيزي جز وجه بيرونيِ يك حالت دروني نيست - از يك عملكرد و ارزشِ شناختيِ (Noetic) خاص خود برخوردارند . از اين رو خيال ، بين دو عملكردِ شناختيِ ديگر، از توازني با ثبات برخوردار است : جهان خود آن در قالب جهاني نمادين ميشود كه دو عملكرد ديگر (دانش حسي و دانش عقلي) به ترتيب با آن مرتبطند . بنا بر اين ، چيزي مانند يك مهار وجود دارد كه مانع سرگرداني و يا هرزه گردي خيال شده و به آن امكان ميدهد تا با كاركرد كامل خود عمل كند و به عنوان مثال باعث وقوع حوادثي شود كه داستانهاي شهودي سهرهوردي و ديگران آن را گزارش كردهاند زيرا هر گونه نزديك شدن به اقليم هشتم تنها از گذري خيالي ممكن است . ميتوان گفت كه گرانسنگي فوق العادة اشعار عرفاني حماسي در زبان فارسي (از عطار تا جامي و نورعليشاه) كه مداوماً همين آركتايپها را در قالب نمادهايي نو بسط ميدهند از همين امر ناشي ميشود . سرگرداني و هرزگي خيال و تن زدن آن از انجام كار خويش كه همانا ادراك و ايجاد و نمادهايـي است كه ما را به حس درونـي رهنمون ميشـوند ، مستلزم آن است كه عالم المثال Mundus Imaginalis - كه قلمروِ مناسب ملكوت ، عالم نفس ، است – ناپديد شود . اين انحطاط در غرب هنگامي آغاز شد كه مكتب ابن رشد ، بر سينة كيهان شناسي سينايي و سلسله مراتب فرشتگان ميانگير يا فرشتگان آسماني آن ، دست رد زد . امتياز اين سلسله مراتب فرشتگان آسماني (كه در زير سلسله مراتب فرشتگان – عقول Angeli intellecluales يا كروبين قرار دارند) اين بود كه از قوة خيال ناب برخوردار بودند . وقتي عالمِ اين نفوس ناپديد شد و از ميان رفت كاركرد خيال هم نامتوازن و بي ارزش شد . پس اندرز پاراسلسوس Paracelsus را به آساني ميتوان درك كردكه هشدار مي داد مبادا Imaginalis Vera ( مصطلح كيمياگران) را با خيالات و فانتزي كه “ كه سنگ بناي ديوانگي است ” 16 خلط كنيم . به اين دليل است كه ديگر نميتوان مسئله اصطلاح شناسي را ناديده گرفت . چرا در زبان فرانسه (يا انگليسي) واژه معمول و كاملاً رضايت بخشي براي بيان ايدة عالم المثال نداريم ؟ من اصطلاح لاتيني Mundus Imaginalis را از آن رو به عنوان معادل عالم المثال پيشنهاد كردم كه مجبوريم از هر گونه سردرگمي ميان آنچه در اينجا مضمون و موضوع ادراك خيالي و Imagiant است و آنچه معمولاً آنرا پنداري و تصوري ميناميم اجتناب كنيم . زيرا امروزه رسم بر اين است كه امر واقعي را چنان در تضاد با امر خيالي قرار دهند كه گوئي در مقابل چيزي غير واقعي و آرماني قرار دارد و اين كار به معناي خلط نماد وتمثيل allegory ، خلط تفسير حس و معنای روحاني با تعبيرتمثيلي Allegorical است . تعبيرتمثيلي Allegorical كار بي خطري است ؛ و تمثيل Allegory پوشش يا لباس مبدلي است كه بر تن چيزي ميكنيم كه آن را ميشناسم و يا در صورت ديگرش هم قابل شناسايي است در حاليكه نمودِ يك تصويرخیالی به مناسبت برخورداري از يك كيفيت نمادين ، كهن پديدة اي (Urphenomen) است نا مشروط و تقليل نا پذير ؛ نمودِ آن چيزي است كه نميتواند خود را به صورت ديگري در جهاني كه ما در آنيم متجلي كند . نه داستانهاي سهرهوردي و نه داستانهايي كه در سنت شيعي از دست يافتن به “ سرزمين امام غايب ” سخن ميگويند هيچ كدام نه تصورياند و نه غير واقعي و يا تمثيلي Allegorical زيرا “ ناكجا آباد ” يا اقليم هشتم آن چيزي نيست كه ما معمولاً آن را يوتوپيا ميخوانيم . بلكه جهاني است كه قطعا از دسترس ارزيابي تجربي علوم ما به دور است . اگر چنين نميبود همه كس ميتوانست به آن دست يابد و شواهد مربوط به آن را ارائه كند . از آنجا كه جز از طريق ادراك خيالي قابل دريافت نيست و وقايعي كه در آن اتفاق ميافتد مگر با شعور خيالي يا Imagiant قابل تجربه نيستند ، جهاني است فراحسي . اجازه بدهيد كه در اينجا بازهم از درك اين نكته مطمئن شويم كه اين چيزي نيست كه زبان روزگار ما آن را تخيل و تصور مينامد بلكه امري است شهودي كه يك Imagenalis Vera است و ميبايست يك ارزش عقلي (Noetic) يا يك ارزش شناختيِ تام را به آن نسبت بدهيم . اگر ديگر قادر نيستيم كه راجع به صفت “ تصوري ” سخن بگوييم ، اگر نميتوانيم خيال را مگر به صورت تصوري مورد استفاده قرار دهيم تا بتوانیم آن را تحمل كنيم، شايد دليل اين است كه هنجارها و قوانين و آن “ مبدأ مختصات محوري ” را كه مسئول كاركرد شناختيِ قوة خيال است (كاركردي كه من گاهي آن را Imaginatory ناميدهام) فراموش كردهايم . جهاني كه شاهدان ما به درون آن نفوذ كردهاند – در بخش آخر اين پژوهش ، دو يا سه نفر ديگر از آنان را ملاقات خواهيم كرد - جهاني كاملاً واقعي است كه از لحاظ واقعيت خودش حتي از جهان تجربي واقعي كه توسط حواس درك ميشود هم بارزتر و يكپارچهتر است . شاهدان اين جهان پس از شهود بر آن ، كاملاً آگاه بودند كه “ در جاي ديگري ” بودهاند ؛ به بيماري اسكيزوفرني مبتلا نبودند . اين جهاني است كه در خودِ فعل ادراكِ حسي پنهان است و جهاني است كه ميبايست آن را در زير قطعيت عينيِ ظاهرِ اين نوع ادراك ، پيدا كنيم . به همين دليل است كه قطعاً نميتوان آنرا جهاني تخيلي و معادلِ غير واقعي و نا موجود دانست . همان طور كه از واژة لاتينيِ Origo كلمه “Original” مشتق شده است ، به اعتقاد من واژه Imago هم ميتواند مطابق با قوانين عام اشتقاق واژة Imaginal را به ما ارائه كند . به اين ترتيب ما جهانِ خيال Imaginal را خواهيم داشت كه در حدواسط جهان حساني و جهان ادراك عقلي Intelligible قرار دارد . وقتي به اصطلاحِ عربي “جسم مثالي” بر مي خوريم كه براي جسم لطيفي كه به اقليم هشتم نفوذ ميكند وضع شده است و يا با اصطلاح “ جسم معادي ” مواجه ميشويم ميتوانيم آن را بطور تحتاللفظي به Imaginal Body ترجمه كنيم ولي قطعاً به Imaginary Body قبل ترجمه نيست . در اين صورت شايد براي تعيين محل هياكلي كه نه به “ اسطوره ” تعلق دارند و نه به “ تاريخ ” كمتر با مشكل روبرو بوده و شايد اسم شب ورود به “ قارة گمشده ” را پيدا كرده باشيم . براي تشجيع خود در اين راه بايد از خود بپرسيم آنچه براي ما واقعي است ، واقعيت ما ، از چه چيز تشكيل شده تا بدانيم كه اگر آن را ترك گوئيم آيا چيزي بيش از تصورات ، چيزي بيش از aUtopia نصيب ما خواهد شد ؟ و در نظر متفكران شرقي سنتي چه چيزي واقعي است كه ميتوانند بدون ترك واقعيت ، مكان حساني را ترك گويند و يا اين كه با دسترسي به آنچه دقيقا واقعي است به اقليم هشتم ، به ناكجاآباد ، برسند؟ براي درك اين نكته مي بايست يك مقياس هستي را در نظر بگيريم كه درجات آن بسيار بيش از درجات مقياس وجود ما است . اشتباه نكنيم . كافي نيست اين نكته را مسلم فرض كنيم كه اسلاف ما در غرب مفهومي ازخيال را در نظر داشتند كه بيش از حد عقلاني شده و فكري بود . اگر يك كيهان شناسي را در اختيار نداشته باشيم كه طرحوارة آن ، همانند طرحوارة كيهان شناسي فيلسوفان سنتي ما ، قادر باشد كثرت عوالم را در يك نظم صعودي در بر بگيرد، خيال ما نامتوازن خواهد ماند و ارتباط مكررِ آن با قدرت طلبي ، دهشت هاي بي پاياني به بار خواهد آورد . زيرا در اين صورت بي وقفه در جستجوي نظم جديدي براي خيال خواهيم بود و تا وقتي كه اصرار داشته باشيم تا فقط شيوة خاصي از حفظ فاصلة خود با آنچه واقعياش ميناميم را در آن مشاهده كنيم تا بتوانيم آن را تحت نفوذ قرار دهيم ، در يافتن چنين نظمي با مشكل روبرو خواهيم بود . اين گونه “ واقعيت ” ، در مقايسه با آنچه از نظر حكماي سنتي ما واقعي است ، گرفتار محدوديتي دلخواهانه است و اين محدوديت آنرا تنزل ميدهد . و به علاوه ، اين واژة فانتزي است كه هميشه به عنوان عذر چنين تقصيري ظاهر ميشود : به عنوان مثال ، فانتزي ادبي و يا آنچه به مذاق و سبك امروزي خوشتر و نزديكتر است، فانتزي اجتماعي . ولي نميتوان اين گمان را به خود راه نداد كه اگر كه پيروزي آنچه تصوري ، دهشتناك ، غولآسا ، خوفناك ، رقّت انگيز ، و پوچ و بيهوده ،است مستلزم آن نميبود كه چيزي شبيه دنيوي شدن خيالي Imaginal و تبديل آن به تخيلي Imaginary اتفاق بيفتد آيا عالم المثال Mundus Imaginalis، به معناي درست و مناسب اين واژه ، ضرورتاً از دست خواهد رفت و تنها براي تصورات Imaginary و خيالات جا باقي خواهد گذارد،. از سوي ديگر، هنر و خيال فرهنگ اسلامي ، در شكل سنتياش ، خصلت قدسي و جـّدي و ثقل و سبكمندي Stylization و معنا دارد . نه يوتوپياهاي ما و نه داستانهاي علمي – تخيليمان ونه آن “Omega Point” شوم- هيچ چیز از این نوع قادر به ترك اين عالم و دست يابي به ناكجاآباد نيستند . نه آنان كه “ اقليم هشتم ” را شناختهاند يوتوپياها را اختراع كردهاند و نه انديشة غايي تشيع يك فانتزي سياسي يا اجتماعي است . انديشة شيعي يك معاد شناسي بوده است زيرا يك اميد وانتظار است كه به اين شكل ، حضوري واقعي است هم اكنون و هم اينجا در دنيايي ديگر، و شهادتي است بر وجود آن عالم .
. III نقشه نگاري های “ اقليم هشتم ”
در اينجا ميبايست نظريه هاي گستردة شاهدان آن عالم ديگر را بررسي كنيم . ميبايست از همة عارفان مسلماني كه به تكرار تجربة شهودي معراج پيامبر توفيق يافته اند پرسش كنيم ، تجربه اي كه با شهودهاي آسماني Isaiahي پيامبر كه در يك كتاب عرفاني قديمي آمده است ويژگي هاي مشترك متعددي دارد . در آنجا فعاليت ادراك خيالي حقيقتاً جنبة يك دانش قدسي برتر Hierognosis را به خود ميگيرد . ولي براي تكميل بحث ، كار خود را به توصيف ويژگي هاي نمونه وار گزارش هايي كه از منابع شيعي برگرفتهام محدود ميكنم زيرا عالَمي كه اين گزارشها ما را به آنجا ميبرد ، در نظر اول همين عالم ما به نظر ميرسد در حالي كه در واقع امر اين وقايع در عالم تصوري رخ نمی دهد بلکه در اقليم هشتم و در عالم خيال يعني عالمي كه مختصات جغرافيايي آن را بر روي نقشههاي جغرافياي خود نميتوانيم يافت اتفاق مي افتند، عالمي كه در آن امام دوازدهم ، “ امام غائب" ، در ميان همراهانش كه همانند خود امام ناشناس اند زندگي رمزآميزي را ميگذراند . يكي از نمونهوارترينِ اين گزارشها ، داستان “جزيرة سبز در درياي سفيد” است . در اينجا غير ممكن است كه بتوان رئوس آنچه ذات اسلام شيعي را تشكيل مي دهد در مقايسه با آن چه به نام ارتدكسي سني خوانده ميشود توصيف كرد . ولي لازم است كه مختصرا مضموني را كه بر افق حكمت عرفاني تشيع حاكم است يعني “ حقيقت محمديه ” Eternal Prophetic Reality كه “ نور محمدي ” (Mohammadan Logos) نام گرفته و متشكل از چهارده موجود نور است ، در ياد داشته باشيم : پيامبر ، دخترش حضرت فاطمه و دوازده امام . اين ملكوتِ “ چهارده معصوم ” است كه رمز و راز تجلي ابدي عالَمي در عالَم ديگر ، به لطف شمايل آنان حاصل ميشود. تشيع ، به اين ترتيب بنياد متافيزيكي پيامبرشناسي اسلامي را به آن بخشيده است . همان طور كه در عين حال امام شناسي را هم به عنوان مكمل مطلقاً ضروري اين پيامبر شناسي به آن اعطا كرده است . اين امر به معناي آن است كه حس الهامات الهي به لفظ (( Letter و ظواهر كه پوسته و ظرف است ، محدود نيست و پيامبر نيز اين نكته را اظهار كرده است ؛ معناي واقعي ، همانا درونِ پنهان، يا باطن، است ؛ آن چيزي است كه پوسته ، نماد آن به شمار ميآيد و بر عهدة امامان است كه آنرا بر پيروان خود آشكار كنند . از اين رو است كه حكمت الهي شيعه به طور بارزي از حس نمادگرايي برخوردار است . علاوه بر این، گروه يا سلسلة بستة اين دوازده امام يك سلسله سياسي نيست كه در يك رقابت سياسي اين جهاني با سلسله هاي ديگر درگيري داشته باشد . سلسله امامان فراتر از تشكيلات سياسي است ، همان طور كه در سنن غربی ما هم سلسلة نگاهبانان جام مقدس هم بالاتر از سلسله مراتب رسمي كليسا است . ظاهر دنيوي فاني اين دوازده امام ، با امام دوازدهم به پايان رسيد كه در كودكي (260 هجري،873 ميلادي) از نظرها غايب شد اما خودِ پيامبر ظهور مجدد او را در آخر الزمان اعلام كرد كه خواهد آمد و معناي پنهان وحيهاي الهي را روشن خواهد نمود و در زماني كه خشونت و جباريت زمين را فرا گرفته آن را پر از عدل و داد خواهد كرد . امام دوازدهم ، امام غائب ، كه در عين حال در گذشته و آينده حاضر است به مدت ده قرن خودِ تاريخ شعورِ شيعي بوده است ، تاريخي كه البته نقد تاريخي در مقابل آن رنگ ميبازد چرا كه وقايع اين تاريخ گرچه واقعي است معهذا آن واقعيت تاريخيِ وقايع اقاليم ما را ندارد بلكه از واقعيت وقايع “ اقليم هشتم ” كه وقايعي است كه در نفس اتفاق ميافتد ، وقايعي كه شهود اند، برخوردار است . غيبت او در دو زمان متفاوت اتفاق افتاد : غيبت صغري (260/873) و غيبت كبري (330/942) 17 . از آن زمان به بعد امام غايب وضعيت كساني را دارد كه از عالم مرئي بيرون رفتهاند بدون آنكه از آستانة مرگ فرا گذشته باشند : مطابق با نص قرآن ، اين افراد عبارتند از ادريس ، الياس و خود مسيح . امام دوازدهم امامي است كه “ از حواس غايب ، اما در قلب پيروانش حاضر است ” زيرا قطب عرفاني اين عالم است ، “ قطب الاقطاب ” ي است كه بدون وجود او عالم انساني قادر به بقا نميبود . و در مورد كساني كه امام خود را به آنان بازنموده است يا طي غيبت صغري بدون اينكه او را ببينند به او نزديك شدهاند منابع شيعي بسيار زيادي وجود دارد . البته درك و فهم اين گزارشها قضاياي خاصي را از پيش مفروض ميدارد كه تحليلهاي قبلي ما قبول آن ها را ممكن مي كند . نكتة اول اين است كه امام در مكاني رمز آميز زندگي ميكند كه به هيچ وجه در حيطة جغرافياي تجربي قرار ندارد . معهذا اين مكانِ “ خارج از مكان ” ، داراي نقشه نگاري خاص خود است . نكته دوم اين است كه زندگي به شرايط عالم مادي مرئي ما و قوانين زيست شناختي خاص آن محدود نميشود . در زندگي امام غائب وقايعي اتفاق افتاده است و حتي پنج پسر او كه حاكمان شهرهاي رمزآميزند وصف شدهاند . نكته سوم اين كه امام در آخرين نامهاي كه به آخرين نماينده مرئي خود نوشت ، در مورد كساني كه تظاهر ميكنند او را ديدهاند يا از او نقل قول ميكنند تا به نام او به ايفاي يك نقش سياسي يا اجتماعي بپردازند ، هشدار داد . امام هرگز اين واقعيت را مستثني ندانست كه ممكن است به هنگام سختيهاي مادي يا اخلاقي بر مردم – مثلاً بر مسافري گمشده يا مؤمني نوميد - ظاهر شود . اما اين تجليات هرگز اتفاق نمي افتند مگر آن كه خود امام پيشگام آن باشد ؛ و اگر او اغلب در هيئت مردي جوان و برخوردار از زيبائي روحاني بر كسي ظاهر ميشود تقريباً هميشه ، با استثنائاتي ، آن كس كه چنين امتيازي نصيبش شده بعداً متوجه ميشود كه امام را ديده است . اين تجليات هميشه خصلت ناشناخته دارند و به همين دليل است كه اين واقعه هرگز نميتواند صورت اجتماعي پيدا كند . همراهان امام كه نخبگاني جوان و در ركاب اويند هم ناشناخته اند . يك سلسله مراتب درونيِ اندك شمار را تشكيل ميدهند كه نسل به نسل جايگزين يكديگر ميشوند و تعداد را ثابت نگاه ميدارند . اين سلسلة رمز آلود شهسواران كه اطراف امام غايب را گرفتهاند ، همانند شهسواران جام مقدس ناشناختهاند و كسي را به خود راه نميدهند . ولي كسي كه به آنجا رهنمون شده باشد لحظهاي به درون اقليم هشتم راه يافته است ؛ براي يك لحظه ، او “ در كل آسمان نفس خويش است ” . در واقع چنين واقعه اي براي يك شيخ جوان ايراني به نام علي بن فاضل مازندراني در اواخر قرن سيزدهم پيش آمده و در گزارش آنچه او تأمل كرد و به چشم خويش در جزيرة سبز در درياي سفيد مشاهده كرد روايت شده است . من فقط رئوس اين گزارش را در اينجا ميتوانم ارائه كنم بدون اينكه به جزئياتي كه ارزش و اصالت اين روايت را تضمين ميكنند وارد شوم. 18 خود راوي گزارش مفصلي از زمان وشرايط زندگي خود پيش از اين واقعه ارائه ميكند ؛ ما با يك شخصيت مدرس و روحاني سر و كار داريم كه هر دو پايش محكم بر زمين است . او به ما ميگويد كه چگونه مهاجرت كرده و در دمشق در مجلس درس يك شيخ اندلسي حاضر شده و چگونه به او وابستگي پيدا كرده است ؛ وقتي شيخ مزبور قصد سفر مصر مي كند او و چند تن از ديگر شاگردان با شيخ همراه مي شوند و وقتي شيخ نامهاي حاكي از احتضار پدر دريافت كرده ، به اندلس ميرود او نيز با شيخ همسفر ميشود . راوي ما هنوز به اندلس نرسيده گرفتار تبي سه روزه ميشود . پس از بهبود به روستا ميرود گروهي مردان غريب را ميبيند كه از منطقهاي نزديك سرزمين بربرها آمدهاند كه از “ شبه جزيره شيعيان ” چندان دور نيست . به او ميگويند سفر به آنجا بيست و پنج روز طول ميكشد و از صحراي بزرگي بايد گذشت . او تصميم ميگيرد به گروه ملحق شود . تا اينجا ما هنوز كم و بيش بر نقشة جغرافيايي سير ميكنيم . ولي وقتي مسافر ما به “ شبه جزيرة شيعيان ” ميرسد ديگر چندان مطمئن نيستيم كه بر نقشههاي جغرافيايي زمینی سير ميكنيم و اين شبه جزيرهاي است كه توسط چهار ديوار با برجهاي بزرگ محصور شده است ؛ ديوار بيروني ، مجاور ساحل دريا است . مسافر ما درخواست ميكند كه او را به مسجد جامع ببرند . در آنجا براي اولين بار از خلال اذان مؤذن كه از منارة مسجد به گوش ميرسد اين دعاي شيعي را ميشنود كه عجاللهتعاليفرجه “ شادماني شتاب كناد ” كه شادماني ظهور امام غايب است . براي درك عواطف او و اشكي كه ميريزد لازم است كه ايذاء شريرانهاي را كه طي قرنها در بخش وسيعي از سرزمينهاي اسلامي بر شيعيان روا ميداشتند و آنان را كه پيروان امام بودند به سّر پوشي و تقيه وا داشته بود ، در نظر داشته باشيم . در اينجا هم به شيوهاي نمونهوار با مراسم “ طریقت سر پوشي ” در ميان شيعيان روبرو هستيم . زائر ما در ميان همگنان خود مسكن ميكند اما وقتي در اطراف قدم ميزند متوجه ميشود كه كشت و زرعي در آنجا وجود ندارد . پس ساكنان اينجا غذايشان را از كجا به دست ميآورند ؟ متوجه ميشود كه غذا از “ جزیرة سبز واقع در درياي سفيد ” به آنان ميرسد كه يكي از جزايري است كه به پسران امام غايب تعلق دارد . سالي دو بار ، ناوگاني مركب از هفت كشتي براي ساكنان اين محل آذوقه ميآورد . امسال سفر اول انجام شده است و تا سفر بعدي ميبايست چهار ماه انتظار كشيد . مسافر ما روزها را با برخورداري از مهرباني فراوان ساكنان محل ميگذراند اما در اضطرابِ انتظار مداوماً در ساحل قدم ميزند ، نگران دريا است و به سوي غرب مينگرد و رسيدن كشتي را انتظار ميكشد . وسوسه ميشويم كه فكر كنيم در ساحل آفريقايي اقيانوس آتلانتيك هستيم و اين جزيرة سبز شايد از جزاير قناري يا جزء “Fortunate Isle ” باشد. جزئياتي كه از اين پس ميآيد كافي است تا ما را از اين خيال منصرف كند .سایر روايات محل جزيرة سبز را درجاي ديگر ، به عنوان مثال ، در درياي خزر قرار ميدهند گويي كه ميخواهند نشان دهند كه مختصات جغرافيايي آن در جغرافياي اين عالم قرار ندارد . بالاخره، گويي مطابق با قوانين “ اقليم هشتم ” كه شوق وافر فاصله را كوتاه ميكند ، آن هفت كشتي زودتر از موعد به بندر ميرسند . از بزرگترين كشتي ، شيخي با هيبت و شريف و خوشرو با لباسهاي فاخر پياده ميشود . مكالمهاي آغاز ميشود و زائر ما با شگفتي در مييابد كه شيخ همه چيز او را از نام گرفته تا اصل و نسب ، ميداند . اين شيخ ملازم او است و به او ميگويد كه آمده است تا او را پيدا كند تا همراه با يكديگر به سوي جزيره سبز بروند . اين بخش از داستان داراي ويژگي شاخص عارفان است ك همه جا و در همه حال غريباند ، از مردم خود جدا مانده اند و تنها خاطرهاي مبهم از آنان دارند و حتي بد تر از آن ، راه بازگشت به خانمان خود را نميشناسند . اما يك روز پيامي از خانماناش به او ميرسد (مانند آواي مرواريد در Acts of Thomas و داستان غربت غربي سهرهوردي) . در اينجا چيزي بهتر از پيام وجود دارد : حامل پيام يكي از همراهان امام است . راوي ما كه به هيجان آمده است ميگويد : “ به محض شنيدن اين كلمات ، غرق شادي شدم . كسي مرا به خاطر آورده بود ؛ نام مرا ميدانستند! ” آيا غربت او به پايان رسيده بود ؟ از اكنون به بعد او كاملاً مطمئن است كه راهنامة جزيرة سبز را نميتوان بر روي نقشههاي ما ترسيم كرد . پس از شانزده روز طي راه كشتي به منطقهاي از دريا ميرسد كه آبهايش كاملاً سفيد اند . جزيره سبز در افق نمودار است . مسافر ما از طريق همراهانش متوجه ميشود كه درياي سفيد، منطقة حفاظتيِ گذر ناپذير جزيره است . كشتي هاي حامل دشمنان امام و پيروانش ، از دست امواج اين دريا جان سالم به در نميبرند . مسافران در جزيره سبز پياده ميشوند . شهري در كنار دري است ؛ هفت بارو با برجهاي بلند آنرا محافظت ميكنند (اين يك نقشة كاملاً نمادين است) . گياهان زيبا و نهرهاي فراوان در آن به چشم ميخورد . ساختمان ها از مرمرهاي درخشان بنا شدهاند . ساكنان شهر همگي چهرههاي زيبا و جوان دارند . لباسهاي فاخر به تن كردهاند . شيخ ايراني ما از طرب آغشته شده است و از اين جا به بعد ، در سراسر بخش دوم اين داستان ، گزارش او ضرباهنگ و معناي يك گزارش پاگشايي را به خود ميگيرد كه سه مرحله را ميتوان در آن تشخيص داد . يك سلسله گفتگوهاي آغازين با شخصيت شريفي كه نوة امام دوازدهم (فرزند يكي از پنج پسر او) و حاكم جزيره سبز است و سيدشمسالدين نام دارد در مي گيرد . اين گفتگوها اولين پاگشايي به رمز امام غايب ، و نوعي رمزآموزي هستند ؛ گاهي در ساية ديوار مسجدي و گاهي در صفا و آرامش باغي پوشيده از درختان معطر انجام ميشوند . سپس از معبدي در قلب كوهي كه بلندترين كوه جزيره است ديدار ميكنند . و بالاخره يك سلسله گفتگوهاي فرجامين در ميگيرد كه از لحاظ امكان يا عدم امكان مشاهده امام حائز اهميت قطعي است . من در اينجا كوتاه ترين شرح ممكن را ارائه ميكنم و ميبايد جزئيات روايت صحنه و درام بسيار برانگيزنده آن را به سكوت برگزار كرده و فقط به بخش مركزي داستان بپردازم . در قله يا قلب كوه ، كه مركز جزيرة سبز است ، معبد كوچكي است و منارهاي دارد كه از طريق آن ميتوان با امام ارتباط برقرار كرد . زيرا او پيامي شخصي در آنجا ميگذارد ولي كسي به جز سيدشمسالدين يا افرادي نظير او حق بالا رفتن از آن مناره را ندارد . اين معبد كوچك در سايه درخت طوبي قرار دارد و ميدانيم كه اين نام درختي است كه بر بهشت سايه ميافكند ؛ درخت وجود است . معبد در كنار چشمهاي است كه چون از پاي درخت طوبي ميجوشد ، جز چشمة آب حيات نميتواند باشد . در تأييد اين گمان ، زائر ما با حاجب اين معبد كه در پيكرة او خضر پيامبر را باز ميشناسيم ملاقات ميكند . آنجا در قلب هستي ، در ساية درخت طوبي و در كنار چشمة آب حيات است كه مكان مقدسي را ميتوان يافت كه از همه جا به امام غايب نزديك تر است . در اينجا با كل پيكربندي نمادهائي آركتايپي روبرو هستيم كه به آساني قابل تشخيصاند . از جمله ديديم كه دسترسي به اين معبد كوچك اسرارآميز تنها براي كسي مجاز است كه به چنان مقام روحاني دست يافته كه امام راهنماي شخصي او شده است يعني به حالتي دست يافته كه “ مشابه ” حالت اخلاف فعلي امام است . به همين دليل است كه ايدة همسازي دروني Internal Conformation حقيقتاً در مركز گزارش پاگشايي قرار دارد و همين است كه به زائر اجازه ميدهد تا ساير اسرار جزيرة سبز را دريابد و به عنوان مثال ، نمادي بودن يك مناسك بخصوص روشن و صريح19 را بفهمد . در تقويم ديني شيعه روز جمعه به امام دوازدهم اختصاص دارد . به علاوه در تقويم قمري نيمه شعبان روز تولد امام دوازدهم است . وقتي زائر ما در روز جمعه در مسجد مشغول نماز است سر و صداي زيادي از بيرون به گوش او ميرسد . آموزگار وي ، سيدشمس ، به او اطلاع ميدهد كه هر بار كه نيمه ماه شعبان به جمعه ميافتد ، گروه محافظان مسلح امام در “ انتظار شادي” يعني در انتظار تجلي امام دراين عالم ، گرد ميآيند . به هنگام خروج از مسجد گروه سواراني را ميبيند كه غريو پيروزي سر دادهاند . اينها سيصد و سيزده نفر رؤساي سلسلة مافوق طبيعي شهسواراني هستند كه همواره در اين عالم خدمتگذارانِ گمنام امام اند . اين بخش از روايت ما را تدريجاً به صحنههاي نهائيِ پيش از خداحافظي ميرساند . بيان شوق به ديدار امام ، همچون مضمون اصلي روايت ، مداوماً تكرار ميشود . زائر ما در مييابد كه در طول عمر خود دوبار در حضور امام بوده است : در صحرا گمشده بود و امام به يارياش آمد . اما همچنانكه قاعدة اين كار است ، او از آن اطلاعي نداشت و حال كه به جزيرة سبز آمده از آن باخبر ميشود . افسوس كه ميبايست جزيره را ترك كند . سرپيچي امكان ندارد ؛ همان كشتيهايي كه او را آورده بودند در انتظار اند . اما ترسيم راه نامة سفر از “ اقليم هشتم ” به اين عالم هم براي ما امكان پذير نيست . زائر ما جاي پاهاي خود را محو ميكند اما بعضي شواهد ماديِ سكونت خود را در جزيره با خود نگه ميدارد : صفحهاي از يادداشتهايي را كه در محاوراتش با نوة امام برداشته بود و هدية وداعي كه از او گرفته بود. داستان جزيره سبز خرمني از نمادها را در اختيار ما قرار ميدهد: 1- جزيرة سبز يكي از جزايري است كه به پسران امام زمان تعلق دارد . 2- جزيرهاي است كه چشمة آب حيات در آن از پاي درخت بهشت ميجوشد و قوت معاش آن دسته از پيروان امام را كه در دوردستها زندگي ميكنند تأمين ميكند و اين قوت معاش فقط ميتواند يك غذاي Supersubstantial باشد . 3- در غرب واقع است همانطور كه شهر جابَرسا هم در غرب عالمالمثال قرار دارد و بنابراين با بهشت مشرق ، بهشت آميتابها Amitabha در سرزمين ناب بوديسم مشابهت عجيبي دارد . به همين ترتيب پيكرة امام دوازدهم را ميتوان با ميتريا Maitreya ، بوداي آينده مقايسه كرد و به علاوه با تيرنان اوگ Tir-Nan-Og كه سرزمين غرب و هميشه جوان و يكي از جهان هاي پس از مرگ در ميان قوم سلت است مشابهتي وجود دارد . 4- همانند قلمروي جام مقدس جزيرة سبز هم جهاني مياني است كه خودكفا است . 5- در مقابل هر گونه خصومتي از سوي برون محفوظ و ايمن است . 6- راه آنجا را تنها كساني مييابند كه به آن فرا خوانده شده باشند . 7- در مركز آن كوهي سر به آسمان برداشته است كه به نمادهاي پنهان آن اشاره كرديم . 8- اين جزيرة محصور هم مانند كوه صلوات جايي است كه پيروان امام به قطب عرفاني عالم، امام غايب ، كه غياباً بر اين عصر حكم ميراند و نور چشم ايمان شيعي است نزديك ميشوند . اين داستان را ديگران تكميل كردهاند زيرا همانطور كه اشاره كرديم تا به حال راجع به جزاير تحت حاكميتِ چهرههاي حقيقتاً فوق العادهاي كه پنج پسر امام غايب اند چيزي گفته نشده است (اين پسران مشابه “ پنج تن آلِ عبا ”20ي تشيع و شايد همچنين مشابه كساني هستند كه در مانويت به نام “ پنج پسر روح زنده ” خوانده ميشوند) . داستاني قديميتر21 (كه از نيمة قرن دوازدهم بر جاي مانده و راوي آن مسيحي است) اطلاعات نقشه نگارانة مكملي به ما ارائه ميكند . اين هم داستان مسافراني است كه به ناگاه درمييابند كه كشتي آنها وارد منطقة ناشناختهاي شده است . در اولين جزيره كه المباركه نام دارد پياده ميشوند. بعضي مشكلاتي كه به علت حضور مسلمانان سني درميان آنان پيش ميآيد وادارشان ميكند كه به دورتر سفر كنند . ولي ناخدا از اين سفر امتناع ميكند ؛ از مناطق ناشناخته ميترسد. ميبايست خدمة جديدي استخدام كنند . سپس با نام پنج جزيره و حاكمان آن آشنا ميشويم : الزاهره ، الرايقه، الصافيه و غيره . هر كس بتواند وارد آنها شود تا ابد غرق شادي خواهد بود . پنج جزيره ، پنج شهر ، پنج پسر امام ، دوازده ماه براي مسافرات به همه جزاير (دو ماه براي هر يك از چهار جزيره اول و چهار ماه براي جزيره پنجم) اين اعداد همگي دلالتهاي نمادين دارند . در اينجا نيز داستان به يك گزارش پاگشايانه تبديل ميشود ؛ مسافرين همگي در آخر كار به مذهب شيعه درميآيند . همانطور كه هيچ قانوني بدون |