|
نظم مربوط به اسطوره ها و داستانهاي پريان در سراسر كارهاي پژوهشي كارل گوستاو يونگ براي اولين بار يك پايه تجربي و عملي پيدا كرد. در اين نتيجه امكان پيدا شد كه داستانهاي اسطوره اي نه تنها بر اساس تاريخ فكري يا تعبيرات شاعرانه بلكه به طور عملي نيز درك شود: يعني آنها را به شيوه اي نسبتاٌ عيني در جنبه كاركردي شان... ناخودآگاه درك كنيم. در چارچوب پژوهش حاضر نظرات و فرضيههاي علمي يونگ البته از پيش فرض شدهاند و به اعتقاد من از لحاظ تفسير روانشناختي اسطوره ها و داستانهاي پريان فاقد اهميت نيستند ذكر كنيم. يكي از اين ملاحظات به پيكره قهرمان مرد يا قهرمان زن يا كلاً پيكره اصلي يك اسطوره يا داستان پريان كه معمولاً شنونده يا خواننده داستان گرايش دارد كه از لحاظ عاطفي خود را با او يكسان بگيرد مربوط ميشود. در رؤياهاي افراد اين پيكره با ايگوي رؤيا همبستگي دارد. تقريباً در هر رؤيائي، رويا بين بعنوان ايگو (فعال، منفعل يا تماشاچي) رويدادها يا تصاويري را تجربه ميكند؛ وحتي وقتي در رويا ميبيند كه خود او شخص ديگري است هميشه خود را به عنوان يك "من" احساس ميكند. در مقابل، اگر چه پيكره اي كه در اسطوره يا داستان پريان جانشين ايگو ميشود بعنوان يك ايگو به نظر ميآيد در عين حال داراي ويژگيهاي است كه آنرا ذاتاً از ايگوي يك فرد انسان متمايز ميكنند.
از مهدی سررشته داری مترجم این متن، کتابهای زیر ترجمه و منتشر شده است
۱- آفر ینش- وجود - زمان - نوشته توشیهیکو ایزوتسو - نشر مهراندیش تهران
۲- طریق صوفیانه عشق - ویلیام چیتیک - نشر مهر اندیش تهران
هردوکتاب در کتابخانه نارنجستان موجود است
نظم مربوط به اسطوره ها و داستانهاي پريان در سراسر كارهاي پژوهشي كارل گوستاو يونگ براي اولين بار يك پايه تجربي و عملي پيدا كرد. در اين نتيجه امكان پيدا شد كه داستانهاي اسطوره اي نه تنها بر اساس تاريخ فكري يا تعبيرات شاعرانه بلكه به طور عملي نيز درك شود: يعني آنها را به شيوه اي نسبتاٌ عيني در جنبه كاركردي شان... ناخودآگاه درك كنيم. در چارچوب پژوهش حاضر نظرات و فرضيههاي علمي يونگ البته از پيش فرض شدهاند و به اعتقاد من از لحاظ تفسير روانشناختي اسطوره ها و داستانهاي پريان فاقد اهميت نيستند ذكر كنيم. يكي از اين ملاحظات به پيكره قهرمان مرد يا قهرمان زن يا كلاً پيكره اصلي يك اسطوره يا داستان پريان كه معمولاً شنونده يا خواننده داستان گرايش دارد كه از لحاظ عاطفي خود را با او يكسان بگيرد مربوط ميشود. در رؤياهاي افراد اين پيكره با ايگوي رؤيا همبستگي دارد. تقريباً در هر رؤيائي، رويا بين بعنوان ايگو (فعال، منفعل يا تماشاچي) رويدادها يا تصاويري را تجربه ميكند؛ وحتي وقتي در رويا ميبيند كه خود او شخص ديگري است هميشه خود را به عنوان يك "من" احساس ميكند. در مقابل، اگر چه پيكره اي كه در اسطوره يا داستان پريان جانشين ايگو ميشود بعنوان يك ايگو به نظر ميآيد در عين حال داراي ويژگيهاي است كه آنرا ذاتاً از ايگوي يك فرد انسان متمايز ميكنند. اگر بخواهيم جدا و مشخص كردن ففقط يك عنصر اساسي اشاره كنيم، پيكره اصلي يك اسطوره يا داستان پريان فاقد يكتايي فردي است كه اغلب از طريق فقدان حتي يك نام شخصي... ميشود. همانطور كه ماكس لوتي به دقت اشاره كرده است قهرمان زن و مرد داستهانهاي پريان بخصوص ، "محمل صرف عمل" و پيكرههاي انزواي انتزاعياند كه با خطوطي بسيار ساده و معهذا بسيار رنگارنگ و دقيق ترسيم شدهاند. از اين رو لوتي به درستي از "تك بعدي" بودن داستان پريان سخن ميگويد. منظور او اين است كه قهرمان هم بخشي از همان قلمرو انتزاعي و متعالي است كه ساير شخصيتهاي داستان به آن تعلق دارند. به زبان روانشناسي يونگي اين امر به اين معناست كه خود قهرمان هم يك پيكره آركتايپي است و بنابراين مانند ساير محتواهاي اين گونه داستانها نما و يك محتواي ضمير ناخودآگاه جمعي است. و معهذا در عين حال اين پيكره اصلي در كنار ويژگيهايي كه او را به عنوان يك تصوير ذهني آركتايپي مشخص ميكنند خصوصيتي دارد كه با وجود همه اينها اين احساس را به ما ميدهد كه آنرا به عنوان يك ايگو تجربه كنيم و بنابراين خود را با او يكسان بگيريم. بنابراين بايد اين پيكرهاي را كه حامل عمل است به عنوان پايه آركتايپي عقده ايگويي فردي ببينيم. به اين صورت اين پيكره به صورت نما و جنبه ساختاري ناشناخته هيئت رواني ما درميآيد كه ذاتي همه انسانها و در همه يكسان است و الگويي ارائه ميكند كه ايگوي خاص هر فردي مطابق با آن شكل بگيرد. ولي اين عقده ايگويي آركتايپي در تجليات اسطورهاياش اغلب داراي ويژگيهايي است كه پيشنها ميكنند كه شكلي را كه به خود ميگيرد نه بر حسب ايگو بلكه به عنوان نماد Self درك كنيم – ويژگيهايي از قبيل الوهيت،... ، قدرت جادويي و امثالهم. پس پيكرة قهرمان اسطورهاي را هم بايد به عنوان تابعي ازSelf مشاهده كنيم كه كار خاص آن عبارت است از تشكيل. گستردن و حفظ ايگو است تا كاركرد "مناسب" آن را تضمين كند يعني نوعي كاركرد ايگو را تضمين كند كه در رابطهاي مناسب با كليت روان باقي ميماند. اين جنبه كاركردي Self، پايه آركتايپي عقده ايگويي فوق الذكر را تشكيل ميدهد. دقيقاً به همين دليل است كه قهرمان اسطورهاي مكرراً بعنوان نو كننده فرهنگ، ناجي و كاشف "گنجهاي پر ارزش سخت ياب" شرح داده ميشود- زيرا او نماد Posture "مناسب" ايگو است يعني آن Postureي كه كليت رواني آن را ميطلبد. از اين رو براي ايگوي فرئي كه اغلب از پايه غريزي خود منحرف ميشود چيزي است مثل يك تصوير ذهني راهنما. ولي در اين رابطه، يك مشكل عملي در تفسير اسطورهها به وجود ميآيد –فقدان يك نقطه ... در خارج از خود اسطوره. به هنگام تعبير يك رؤيا، حالت خودآگاه رويابين تقريباً هميشه ميتوان به عنوان يك نقطه ارجاع براي تعبير رويا به كار رود. ولي داستانهاي اسطورهاي وار چينين نقطه ارجاعي ندارند. از اين رو به هنگام پرداختن به افسانههاي پريان كه كلاً نه ميتوان تاريخ آنها را معين كرد و نه محل وقوعشان را، وضعيت ما مثل وقتي است كه بخواهيم بدون اطلاع از وضعيت و يا نحوه نگرشهاي صاحب رويا، روياي او را تعبير كنيم. اجباراً بايد رويا را صرفاً بر زمينه خود آن و بدون برخورداري از يك نقطه ارجاع "خارج" از مايههاي ناخودآگاه تعبير كرد. و در واقع امر يك افسانه، شكلي است كه يك رويداد ناخودآگاه كه به طور كامل در درون خود ضمير ناخودآگاه جمعي و صرفاً بين محتواهاي آركتايپي ... ميشود به خود ميگيرد. براي كمك به فهم مطلب ميتوان آركتايپها رابه صورت "هستهها" يي كه شارژ ديناميك شده و به حالت كموني در تاريكي وجود دارند و ميتواند متقابلا" يكديگر را تقويت، دفع، ... يا جذب كنند در نظر گرفت. هر افسانهاي، بخشي از چنين فرايندي را در ضمير ناخودآگاه جمعي روشن ميكند؛ در عين حال ساير جنبهها كه ممكن است حضور داشته باشند به صورت پنهان و ضمني باقي ميمانند. ولي به نظر من نميتوان از وجود يك عامل "به حركت اندازنده" غافل بود كه باعث ميشود يك فرايند رواني خاص و نه ساير فرايندها، به صورت سلسلهاي از تصاوير ذهني در آستانه ضمير خودآگاه ظاهر شوند. بايد فرض را بر اين قرار داد كه ريشههاي افسانه، با در نظر گرفتن تغييرات لازم همان ريشههايي هستند كه در رؤياهاي افراد قابل مشاهدهاند و در اين صورت بايد اساساً برحسب امكانات زير تفكر كرد: (1) افسانه مضامين ناخودآگاه جمعي، به عنوان مثال نظرات ديني مسلط و يا مفاهيم و ايدههاي فلسفي مورد قبول عام را منعكس ميكند. (2) اسطوره به محتواهاي ضمير ناخودآگاه كه مضامين آگاهانه فوق الذكر به آن شكل دادهاند، شكل ميدهد. اينها به عنوان مثال نمادهايي هستند كه در يك رابطه جبراني با نمادهاي ديني و اجتماعي كه آگاهانه پذيرفته شدهاند قرار ميگيرند و همانطور كه يونگ نشان داده است در مورد منجمله ايدههاي كيمياگرانه كه جبران نمادگراييهاي مسيحيت بودند چنين بود. (3) مضاميني كه گاه به گاه توسط فرايندهاي خلاقيت ناخودآگاه بوجود ميآيند. اين كاركرد خلاقه ضمير ناخودآگاه جمعي را به عنوان مثال ميتوان در آنگونه فرايندهاي دنيوي كه يونگ آنها را در كتاب Aion نشان داده است مشاده كرد. او در اين كتاب نشان داد كه به هنگام تغيير نجومي چيزي شبيه يك لحظه اخلاقيت در ضمير ناخودآگاه جمعي اتفاق ميافتد كه در زمان تاريخي، ...، به عنوان پديدههاي همرماني تجلي پيدا ميكند. كوشش در زمينه تنظيم اسطورهها بر اساس حسب اين "اعصار" مستمر ثمر است. (4) واكنشهاي ناخودآگاه در مقابل شرايط رواني و فيزيكي محيطي از قبيل واكنشهاي ناشي از مهاجرت يا مورد هجوم و سلطه فرهنگهاي خارجي واقع شدن، مقولة چهارم ريشههاي اسطوره را تشكيل ميدهد. تجربه من نشان ميدهد كه اين عوامل اين امكان را فراهم ميآورند كه تاريخ اغلب افسانهها را دقيقاً در محدوده چند قرن معين كنيم و آنها را با يك محدوده مكاني وسيع ارتباط بدهيم. عملاً بهترين راه اين كار اين است كه از خود بپرسيم كه معناي يك افسانه معين كدام يك از پيكربنديهاي مشخص تاريخي ضمير ناخودآگاه را Apt ترين جبران ميكند. اين كار را ميتوان با كمك مثال زير ... تر كرد. نكته ديگري كه در تجربيات متعدد من در زمينه تفسير اسطورهها به نحو بارزي بروز كرده است ميتوان بر قرار زير توضيح داد: براي كمك به فهم مطلب آركتايپها را به عنوان هسته يا نقاط Nexus يك شبكه يا حوزه چند بعدي در نظر بگيريد كه در آن نقطه Nexus، آركتايپها را در Speccifity نسبي آنها باز مينمايد و اين شبكه يا حوزه را ميتوان با ارتباطي كه بين معاني و روي ه افتادگيها تداخل و هديتهاي آنها وجود دارد مقايسه كرد و در آن تمام آركتايپها از اين رو، با آركتايپهاي ديگر در هم آميختهاند و حتي با هم يكسان شدهاند. دياگرامهايي كه در زير آمدهاند فقط چارچوبي ارائه ميكنند كه براي نشان دادن يك فضاي سه بعدي پيشنهاد شدهاند ولي از اين نظر كه "فواصل" قطعي بين آركتايپها را نشان نميدهند ناقصاند زيرا در واقع امر به كرات در اسطورهها، دورترين آركتايپها از يكديگر –مثلاً مارونور، مادر و Phallus، جانور و روح- به طور غير منتظره به صورت يكسان با يكديگر ظاهر ميشوند، و يا اينكه چندين آركتايپي كه معمولاً مجزا از يكديگر فرض ميشوند ناگهان در يكديگر Fuse ميشوند. براي اينكه اين رابطه را تا حدودي به درستي درك كنيم يا بايد يك مدل n بعدي ... ايجاد كنيم و يا اينكه بايد از ايجاد يك نظم دهي زماني- مكاني دست برداريم زيرا در درون خودآگاه، زمان و مكان اگر هم به كلي حذف نشده باشندبه صورت نسبي ظاهر ميشوند.
حال در هر افسانهاي، رشته داستان روابط معيني را بين معاني آزكتايپي كه در شكل دو با فلش نشان داده شدهاند دنبال ميكنند. به اين نحو هر داستاني يك جنبه كاملاً مشخص ضمير ناخودآگاه جمعي را روشن ميكند و معني كار كرد زنده هر افسانه خصي در همين جا نهفته است. اين امر همچنين توضيح ميدهد كه چرا اينهمه داستانهاي پريان نسبتاً مشابه وجود دارد يعني چرا از تعداد نسبتاً ثابتي از آجر مثلتصوير ذهني جادوگر، قهرمان، حيوانات يا ديگر- مردمان سختار مداوماً جديد داستانهاي پريان را ساختهاند. در بي معنايي هر يك از اين داستانها، معناي خاصي وجود دارد كه جمع در هر زمان خاصي آنرا ميجويد و ميتوان آن را با دنبال كردن "رشته" آن داستان در فرايند تفسير آن Delineat كرد. نكته جالبي كه بر ميآورد ظهور
= مسير داستان = آركتايپها = يك معناي داستان = ارتباطات ممكن بين معاني
ميكند در انجام اين كار، نه تنها اين واقعيت است كه همه تصاوير ذهني آركتايپي در داستان در هم آميختهاند- بنابراين با بزرگنمايي كافي ميتوان نشان داد كه ارتباط متقابلي بين آنها وجود دارد- بلكه همچنين اين است كه "رشته" داستان و "چگونگي" وقوع حركتهاي داستان. خود به نظر ميرسد كه يك معنا يا مضمون واحد را Circumbulate ميكند. پس از يكطرف هر تصوير ذهني آركتايپي واحدي كه در افسانه اتفاق ميفتد باز نمون ضمني كل است و از طرف ديگر حالت خاصي كه از پي آمدن تصاوير متعدد بوجود ميآيد هم يك كل است. از اين قرار با بزرگنمايي تصاوير ذهني فردي از يك طرف، و درك معناي كل محتواي داستان به عنوان يك امر از طرف ديگر به دو نتيجه كامل كننده كار ميرسيم- نتايجي كه از نظر منطقي يكديگر را Exclude ميكند ولي معهذا بهترين توضيح ممكن يك واقعيت "متعالي" را ارائه مينمائيد. مشكل ديگري كه عملاً به هنگام تفسير افسانهها به آن بر ميخوريم را ميتوان مسئله "نقطه ورود" به افسانه ناميد. زيرا داستانهاي اسطورهاي چنان يكپارچگياي دارند و شكل يكپارچهاي دارند كه مثل يك قطره آب يك تنش سطحي از خود نشان ميدهند كه در شخص تفسيرگر اين احساس را به وجود ميآورد كه در مقابل چيزي كه واقعاً بينهايت ساده و يك تكه است درمانده است؛ و تفسير يك تصوير اين كل وحدت آنرا بر هم ميزند. و معهذا اين داستان را نميتوان بدون بزرگنمايي تصاوير آن و پيگيري تفسيري رشته آن را درك كرد. بنابراين هميشه بايد تصميم بگيريم كه كار را از كجاي داستان شروع كنيم و اين كار يك.... رواني در شخص تفسيرگو بوجود ميآورد كه حتي در رؤياهاي او هم سر بر ميآورند. آنچه من "Jumping in" ناميدم در اينجا با تصور و مفهوم "Cut" در فيزيك مدرن همبستگي دارد كه در آن "هرگونه افزايش دانش در زمينه اشياء اتمي از طريق مشاهده، با يك از دست رفتن كاهش … يك دانش ديگر در اين زمينه همراه است. مكان و قطعه اين Cut به Discretion ناظر واگذار ميشود. در تفسير يك افسانه نيز چنين “Cut” اي اجتناب ناپذير است و بنابراين بعضي امكانات بالقوه شناسايي و دانش از دست ميرود. مقاومتي كه بسياري از مردم در مقابل دخالت تفسيري در تصاوير ذهني اسطورهاي از خود نشان ميدهند از همينجا سرچشمه ميگيرد. طبيعت ناظر هميشه به ناچار در انتخاب مكان و گزينش اين “Cut” دخالت ميكند. بنابراين اگر بطور نسبي سخن بگوئيم حداكثركاري كه براي حفظ نگرش عيني در تفسير اسطوره ميتوان انجام داد اين است كه تا حد ممكن اين نقطه جستن به درون داستان را به طور آگاهانه انتخاب كنيم تا موقعيت به حساب آوردن آن را داشته باشيم. در آنچه به دنبال ميآيد سعي خواهم كرد تا تفسير مختصري از يك داستان پريان كه به نظر ميرسد بعضي مسائل مرتبط با اصل مادينه را روشن ميكند ارائه دهم. اين يك داستان پريان اتريشي به نام "در قصر زن سياه" است. روزي روزگاري روستايياي بود كه هفت فرزند داشت. وقتي دختر بزرگش دوازده ساله بود ميخواست او را جايي به خدمتگزاري بگذارد. پس چمدان او را بست و با او به راه افتاد. در راه يك درشكه بي اسب به طرف آنها آمد و جلوي آنها ايستاد. اين كالسكه سياه بود و زني به همان اندازه سياه از آن به بيرون نگاه كرد و پيشنهاد كرد كه دختر را به خدمتكاري بگيرد. زن سياه پولي به پدر دختر داد و قول داد كه اگر او هشت روز ديگر دختر به همين مكان بياورد پول بيشتري به او بدهد و گفت "اگر دختر خوبي باشد چيز بدي براي او پيش نميآيد." پس از هشت روز پدر دخترش را به همان مكان برد و زن سياه دختر را همراه خود به قصري در جنگل برد و او را در اتاقي مجاور در ورودي جا داد. زن سياه به دختر گفت كه در اين اتاق اگر چيزي بخواهد بلافاصله آن چيز در مقابلش ظاهر ميشود. كليد خانه را هم به او داد كه صد اتاق داشت. دختر هر روز ميبايست يكي از اين اتاقها را تميز و مرتب كند، همه را به جز اتاق صدم. زن سياه به او گفت كه "اگر هرگز پا به اتاق صدم بگذاري سرنوشت رقم خواهد خورد." در ابتداي كار، اين “Wench” به دستور زن سياه عمل كرد ولي چهاررده روز پيش از اينكه سه سال تمام شود دختر ديگر نتوانست جلوي كنجكاوي خويش را بگيرد و در اتاق صدم را باز كرد. "آن زن در آن اتاق بود ولي به جز نوك انگشتان پا كه هنوز سياه بود، خودش سراپا سفيد بود." دختر به سرعت در اتاق را به هم زد و به اتاق خودش فرار كرد ولي زن قبل از او در اتاق بود و از او پرسيد كه آيا به اتاق صدم رفته يا نه؟ عليرغم تهديدهاي وحشتناك زن سياه، دختر با سرسختي تمام حققيت را انكار كرد. بعد ناگهان در وسط يك جنگل وحشي بود و لباس مندرسي بر تن داشت، بدون آب و غذا. "آنجا مدتي بود." در آن نزديكي در پايتخت شاه جوان در رويا ديد كه بايد برخيزد و به شكار برود و هر چه پيدا كرد بايد آن را به اندازه خودش دوست بدارد. پس از اينكه اين رؤيا سه شب تكرار شد شاه جوان برخاست و به شكار رفت. شكارچيان او دختر را در غاري پيدا كردند، شاه عاشق دختر شد و او را به خانه آورد و به زودي با او ازدواج كرد. يك سال بعد دختر نوزاد پسر زيبايي به دنيا آورد. ولي در شب سوم زن سياه به طور غير منتظرهاي نزد او آمد و گفت "حالا تو ملكه شدهاي و فرزندت را به دنيا آوردهاي. حالا من از تو ميپرسم، در اتاق صدم بودهاي يا نه؟ ملكه جوان گفت "نه، نه." زن سياه گفت "كودكت را از تو ميگيرم و تو هم كر خواهي شد." با وجود اين ملكه باز هم انكار كرد. زن سياه به همراه كودك ناپديد شد و ملكه هم كر شد. اين كار دوبار ديگر هم اتفاق افتاد. باز هم زن سياه كودك را با خود برد و لكه كور و لال هم شد. مادر شاه مدتها بود كه عصباني بود؛ حالا شاه را متقاعد كرد كه همسرش جادوگر و فرزند كش است و بعد از اينكه سومين كودك هم ناپديد شد شاه او را Heed كرد و همسرش را محكوم كرد كه در آتش سوزانده شود. او را به چوب دار بستند و ميخواستند چوبها را آتش بزنند كه ناگهان درشكه سياهي كه زن سياه و سه فرزند ملكه در آن بودند از راه رسيد. به ملكه نزديك شد و گفت "براي بار آخر از تو ميپرسم، دارند تورا آتش ميزنند. به اتاق صدم رفتهاي يا نه؟ ولي اين بار هم ملكه جوابي نداد و هنوز كلمه انكار از دهان ملكه خارج نشده بود كه زن سياه به سفيدي برف شد و گفت: "بسيار خوب، به قلعه برگرد. همه چيز مثل سابق خواهد شد. حالا ديگر ميدانم كه به اتاق صدم نرفتهاي؛ فقط توي اتاق را نگاه كردهاي. اگر يكبار گفته بودي كه به اتاق صدم رفتهاي خاكسترت ميكردم. حالا تو مرا كاملاً Sedeem كردهاي. قلعه مال تو و آنكس كه تورا ... كرده بود در اين آتش خواهد سوخت." مادر شرور شاه را به عنوان جادوگر در آتش سوزاندند و زوج سلطنتي با سه شاهزاده خود به مراد خود رسيدند. تشابهات و تفاوتهاي اين داستان با افسانه معروف "فرزند ماري" كه برادران گريم آنرا روايت كردهاند بسيار روشن است و راجع به آن صحبت خواهيم كرد. ولي ما اين روايت را به جاي داستان برادران گريم انتخاب كرديم زيرا داستان برادران گريم از يك نقطه نظر مسيحي بازنويسي شده و روايتي كه آوردهايم دست نخوردهتر به نظر ميرسد.
تفسير اين داستان در همان حال كه در مورد انتخاب نقطه ورود به داستان جهت تفسير آن ترددي ميكنيم اين مسئله هميشه مطرح ميشود كه اين داستان بيشتر مسئله روان ناخودآگاه مرد را باز مينمايد يا روان ناخودآگاه زن را. زيرا بعضي داستانهاي پريان بدون ترديد بيشتر بيان يكي از اين دو طرف هستند زيرا زنان و مردان هردو در شكل دادن به و روايت كردن اين داستانها مشاركت سهمي داشتهاند- و امروز هم همين كار را ميكنند. كلاً گرايش ما بر اين است كه فكر كنيم- و تجربه هم همين را نشان داده است- كه داستانهايي كه شخصيت اصليشان مرد است به روانشناسي مردان مربوطند و بر عكس؛ ولي استثنائاتي هم وجود دارد زيرا گاهي اين چهرههاي اصلي بازنمون آنيموس يا آنيما هستند و آنها را در مورد معكوس خودشان بهتر ميتوان به كار گرفت. علاوه بر اين در بعضي از داستانهاي پريان، دو كودك محمل سرنوشتاند. بنابراين هيچ اصل سادهاي وجود ندارد كه بتواند به اين پرسش پاسخ بدهد. در اين داستان، سرنوشت دختر را ميتوان به عنوان آنيماي مرد روستايي در نظر آورد ولي همچنين ميتوان زن را به عنوان يك زن در نظر گرفت و مرد روستايي را به عنوان پيكره پدر-آنيموس دختر تعبير كرد. در واقع امر اگر نقطه عزيمت اين سؤال مقولات مربوط به شخصيتهاي فردي انساني باشد، كل اين سؤال به غلط مطرح شده است. اگر دقيقتر به اين داستان بنگريم ميبينيم كه اين دختر احتمالاً نه زن و نه آنيما را باز مينمايد، بلكه يك هسته آركتايپي است يعني يك موجود زنانه است كه آنيماي آركتايپي مرد و همينطور مدل آركتايپي ايگوي زنانه در قالب آن روايت شده است. علاوه ب اين، مسير عملي كه اين پيكره درگير آن ميشود را ميتوان برحسب مشكلات رواني زن و مرد، هردو، تفسير كرد. اگر از نقطه نظر سطوح عميقتر و جمعي ناخودآگاه بنگريم، اين دو الگو در واقع در هم بافته شدهاند همانطور كه در واقعيت بيروني اقوام ساده كه اين داستانها از ميان آنها بيرون آمده تصوير زن واقعي و آنيما از يكطرف و تصوير مرد واقعي و آنيموس از طرف ديگر و در نتيجه فرافكني تا حد زيادي نامتمايز از يكديگر باقي ميمانند. روستايي هفت فرزند دارد. ذكري از مادر به ميان نميآيد؛ بايد مرده باشد. پس داستان با يك گروه هشت تايي شروع ميشود كه از ميان آنها فقط پدر و دختر به وضوح مشخصاند. همانطور كه يونگ نشان داده است، عدد هشت مانند چهار، نشانه كل بودگي روان است. اعدادي كه مضربي از چهار هستند به كرات در اين داستان مطرح ميشوند. دختر دوازده ساله است، بايد هشت روز صبر كند، كار خدمتكارياش را شروع كند؛ اجازه ندارد به اتاق صدم وارد شود؛ زن سياه چهار آزمون براي او ميگذارد (سه بار فرزندانش را ميبرد و بار چهارم وقتي ختر را به تيرك بستهاند تا بسوزانند با او روبرو ميشود). پس ب ضرباهنگ 100،12،8،4 تاكيد شده و بر اين اساس ميتوان نتيجه گرفت كه با يك فرايند رواني سر و كار داريم كه با ... مربوط است. به گفته آر.آلندي، عدد هشت از يك طرف معناي يك چهار گانه دوبل را دارد و از طرف ديگر يك تعادل نهايي را كه از طريق فرايند تحول و بالندگي حاصل ميشود ... ميكند؛ از نظر روانشناختي اين را ... ميگويند. ولي گرچه شماره اين اعداد در اينجا يك كليت رواني را نشان ميدهد، يك جنبه اساسي اين وضعيت اوليه كه معمولاً انتظار داريم وجود داشته باشد يعني تصوير مادر، در آن غايب است. به اين دليل است كه كل جرياني كه در اين داستان ارائه شده، هدف Sedeem كردن "Match imago" را دنبال ميكند، يعني در پي آن است كه او را از موقع ...اش به روشني بالا ببرد و تماس با او را تجديد كند. در آغاز داستان يك خانواده ناقص داريم؛ در پايان يك خانواده نسبتاً كامل را. در داستهانهاي پريان اغلب اتفاق ميفتد كه در آغاز يك نماد كمال ظاهر ميشود- بعنوان مثال گروهي متشكل از پدر و سه پسر- ولي اين كمال يك جنبه كم دارد مثلاً عنصر زنانه. از اين ميتوان نتيجه گرفت كه در ضمير ناخودآگاه جمعي، يك وجه نظر (مثلاً يك شكل ديني)... شده است كه گرچه اصولاً كليت رواني يا Self را به حساب ميآورد (و تقريباً تمام اديان زنده همين كار را ميكنند) ولي بعضي جنبههاي خاص و از لحاظ تجربي روانشناختي قابل نمايش Self را يا بازنميشناسد و يابه اندازه كافي بازنميشناسد. پس آركتايپ كامل .... يا كليت، به طور ناكافي در سطح انساني ... ميشود و نميتوان همه كاركردهايش را انجام دهد. در وضعيت آغاز داستان ما همانطور كه قبلاً هم اشاره كرديم، تصوير مادر ... غايب است، ولي فعلاً بايد از نتيجه گيريهاي تاريخي فرهنگي از اين مطلب خودداري كرده اين كار را به بعد واگذاريم. در يك خانواده روستايي فقير كه هفت فرزند دارد طبيعي است كه نقش همراه پدر و مادر بچهها بر عهده دختر بزرگتر واگذار شود. پس به هيچ وجه تصادفي نيست كه سرنوشت دختر اين داستان اين است كه با يك تصوير Prinal زنانه روبرو شود تا بتواند طبيعت خودش را كشف كند. اگر اين داستان را به عنوان يك وضعيت شخصي بنگريم ميتوان گفت كه چنين دختري به آساني ميتواند يك عقده پدري پيدا كند و اين نكته با روايتهاي همتراز با اين داستان كه در آنها دختر به علت دست اندازيهاي اروتيك پدر دچار بحران ميشود مصداق دارد. ولي اگر به خاطر بياوريم كه اين ... يك فرد انساني نيست ميبايست اين وضعيت را دقيقتر و به شكل زير فرموله كنيم: دختر بازنمون يك هسته، يك عنصر متشكله ضمير ناخودآگاه جمعي است كه گرايش آن به دگرگون كردن آركتايپ مادر و و زن مادينه و دادن يك آرايش كاملاً متفاوت به آن است. اين پيكره در عين حال نياز آنيمايي روان ناخودآگاه مردان بي شمار و گرايش به تفرد در زنان بيشمار را باز مينمايد. او بعنوان يك موجود مادينه ميتوان تشخص شكل جديدي از اروس و ارتباط داشتگي عاطفي باشد كه در آن و از طريق آن. تصوير ذهني "زن سياه" –شاخص هر چه باشد- ميتواند به عنوان يك كاركرد رواني احيا شود. اين واقعيت كه اين داستان از محيط يك قوم فقيرنشين بي نام و نشان برخاسته- در اين روايت داستان، "Wench" حتي اسم هم ندارد- پيشنهاد ميكند كه مسئله ... مادر تيره، اول بار در سطح فرهنگ مسلط نظم و آرايش پيدا نكرده است بلكه در روان يك قوم طبيعي و ساده به عنوان يك نياز رواني متشكل شده و نيز جستجوبراي چيزي كه كم است و در اين مسئله بطور مضمر وجود دارد، از سطح "پايين" و "infeuor" مردم برخاسته است. مثلاً وقتي كه دختر ملكه ميشود اين مسئله چيزي شبيه امكان بالقوه به سطح آگاهي جمعي آمدن را ايجاد ميكند. گرچه در اين روايت، پدر عمداً دختر خود را در مقابل پول به زن سياه Indenture ميكند ولي در ساير روايتها دختر خود را به غير عمد ميفروشد يعني به شيطانه قول ميدهد كه هرچه را در خانه دارد در مقابل پول به او بفروشد و بعداً معلوم ميشود كه اين چيز دختري است كه هنوز زاده شنده است. ممكن است كه در اينجا پدر نماد يك ... جمعي سنتي باشد؛ پيكره پدر باي به تصوير درآوردن يك Inertiaي معين كه مايل نيست در مواقع بحراني تغيير پيدا كند بلكه حاضر است كه آينده يعني كودك را قرباني كند مثلاً براي آنكه انرژي كافي براي بقا پيدا كند، مناسب است. در اينجا پدر غيرمسئولانه دخترش را به پيكرهاي كه به وضوح عجيب و جادوگروار است Indenture ميكند تا بتواند به همان زندگي سابقش ادامه بدهد. پس نگرش مردانه سنتي نظر خوشي به اين پيكره زنانه ندارد. اگر دختر را آنيما بدانيم ميبايست برحسب تصور عادي در مورد آنيما فكر كنيم. ولي اگر آن را پيكره مادينه Self بدانيم در اينصورت پدر شاخص نگرش جمعي به زن است يعني نگرشي كه تاثير Infibitingاي بر بالندگي فرديت زنانه و آگاهانه باقي ميگذارد. اين را هم ميتوان به كرات در موارد فردي مقده پدري دختران مشاهده كرد. نزديك شدن درشكه سياه رنگ كه گويي بدون اسب حركت ميكند، آغاز رسمي Entanglment درامايتك است. بدون گروهي ا زحيوانات حركت ميكند –بدون ارتباط با جهان غرايز حيواني- و قومي كه به اين داستان گوش ميدهد بلافاصله فرض ميكند كه درشكه به نيروي جادو حركت ميكند و طبيعتاً زن سياه در مقوله جادوگران و ساحرهها جاي ميگيرد. نيروهاي ناشناخته "فوق طبيعي" يا به عبارت ديگر نيروهاي روحاني- در يد قدرت او هستند. فقدان اسب زن سياه را همچنين در خارج از فضاي قلمرو ... قرار ميدهد بر خلاف فضايي كه به عنوان يك مادر- ايزدبانوي آسيايي همچون سيبلCybele يا ايزدبانوي سلتي، اپونا يا ايزدبانوي ژرماني فري يا كه ارابههايشان را هميشه اسب ميكشد در آن قرار دارند. زن داستان ما يك كيفيت غيرطبيعي دارد كه با .... شدگي يا احتياج به ... او همساز است. عنصر روحاني زن سياه در روايت Hessian اين داستان كه در آن يم باكره زيباي Black-clad دختر را به قلعه زن سياه ميبرد، روشنتر بيان شده است. در پايان سال چهارم كودك به درون اتاق چهارم مينگرد و ميبينند كه "چهار باكره سياه مشغول خواندن كتاب هستند و در آن لحظه وحشت ميكنند." اين كتابخواني هم به نظر ميرسد كه به يك دانش رمزي و جادويي اشاره دارد كه بازهم اين پيكرهها را از قلمرو موجودات كاملاً طبيعي ناب خارج ميكند. چهارگانه زنان سياه در اين روايت آخري. علاوه براين به وضوح به مرتبط بودن اين زنان سياه با كل بودگي روان اشاره دارد. حالت ... زن داخل درشكه را رنگ او كه او را در رده خدايان Chlohonic در يك قلمرو متعالي قرار ميدهد و حتي از نقطه نظر مسيحي او را در قلمرو شر قرار ميدهد بيشتر مورد تاكيد قرار ميگيرد. ولي اين رنگ سياه به عدم تمايل به ديده شدن كه يكي از مضامين اصلي اين داستان است ارتباط دارد. همچنين بايد به ياد بياوريم كه در پس زمينههاي غير مذهبي خدايان خوب هم ميتوانند سياه باشند. به عنوان مثال در مصر دو موجود الهي آليس و اوزيريس سياه هستند و رنگ آنها قرابتشان را با ماوراء نشان ميدهد نه با شر و تاريكي. با وجود اين در داستان ما رنگ سياه با نفريني كه به زن شده است مرتبط است و حالت ... و دوسوزايي بودن او نيز در اين واقعيت بيان ميشود كه از يك طرف به كمك انسانها احتياج دارد ولي از طرف ديگر نميخواهد وقتي كمك ميگيرد ديده شود. در اين رابطه اين سوال مطرح ميشود كه چرا اين زن كه قدرت جادويي دارد و ميتواند قلعه خود را با ابزار جادويي بگرداند و اداره كند به يك كودك انسان به عنوان خدمتكار احتياج دارد. اول اينكه ما در اينجا موتيف آركتايپي بسيار گسترده و همه گير سرو كار داريم كه درآن يك پيكره شيطاني يك موجود انساني را با خود ميبرد تا در امور منزل و يا امور جسماني (شستشو، شانه كردن سر، ...) به او كمك كند. گويي كه دنياي تاريك شيطاني خود آرزومند كاركرد نظم دهنده شعور انسان است و بدون آن نميتواند وجود داشته باشد. قدرتهاي آركتايپي به عنصر انساني نيازمندندزيرا تا وقتي كه در سطح انسان زندگي نشوند- و بيش از آن، آگاهانه مورد بازشناسي و تصديق قرار نگيرند- ظاهراً فاقد بعد واقعيت هستند. در نمونه حاضر، نور دانش و نورآگاهي انسان چندان مورد جستجو نيست كه Opus، كوشش جارو كردن و تميز كردن مورد جستجو است. در نتيجه اين كار معنايي دو گانه دارد. در ظاهر و در پيش زمينه دختر فقط بايد قلعه را تميز كند؛ در پس زمينه و در يك سطح پنهاني در "اتاق ممنوع" خود زن سياه هم از طريق همين فرايند تميز ميشود و از سياهي به سفيدي آورده ميشود. همترازي اين كار باOpus كيمياگران كه ماده اوليه از طريق كار انسان از سياهي به سفيدي آورده ميشود (در اين جريان عمل شستن بدفعات انجام ميشود). در اين مرحله از فرايند تفرد، كاركردن روي سايه و آگاه شدن از فرافكنيها و ساير مطالب ناخودآگاهي كه ماهيت ابهام آميز دارند حائز اهميت است. نكته جالب توجه داستان ما اين است كه زن سياه فقط اصرار در تميزي قلعهاش دارد ... سياهي خودش را كه به طور همزمان انجام ميشود و مصرانه مشخص ميگذارد. اين نكته با اين واقعيت همبسته است كه جايي كه به دختر بچه ميدهد اتاق كوچكي است مجاور در ورودي قلعه جنگلياش، به عبارت ديگر دختر را به همه جاي قلمرواش ره نميدهد. در عين حال اين اتاق كوچك باريكي بر كودك اعمال ميكند به نحوي كه او مرعوب پيكر بزرگتر زن سياه نميشود. پس حد و مرزي ايجاد ميشود و كل درام بعدي بر اين "خط مرز" شكل ميگيرد. اگر داستان را به صورت فرايندهاي رواني شخصي بنگريم احتمالاً اين نكته را چنين ميتوان تعبير كرد كه اين "خط مرزي" به اين معناست كه ايگوي انسان چنان از پيكره الهي-شيطاني جدا شده كه از يك تورم ياانفجار Word off شود. همچنين ميتوان ديد كه اين اتاق كوچك عملكرد Cloista را در طول پاگشايي، مطابق رسوم بسياري از Cultها، انجام ميدهد. تا حدي كه اين دختر عملاً بازنمون يك ايگوي آركتايپي باشد، چنين تعبيري خطا نخواهد بود؛ ولي اين موتيف ...هاي عميقتري هم دارد. اگر فرض كنيم اين هر دو پيكره مادينه آركتايپ هستند ميتوان گفت كه در خود ضمير ناخودآگاه، مقدمات جداشدن يك جنبه تاريك Self از جنبه هاي انسانيتر Self دارد فراهم ميشود. اين فرايندي خواهد بود كه كاملاً در درون هسته روان انجام ميشود كه مدتها بعد در ضمير ناخودآگاه جمعي به صورت مرئي درميايد. اين فرايند را ميتوان بادر نظر گرفتن تغييرات لازم با فرق گذاري تصوير ذهني در مسيحيت كه آنهم با ...، يك جنبه الوهيت دو سودايي پدرگونه به يك تصوير ذهني انساني و مهربانتر Self (مسيح) و يك جنبه مخرب (شيطان) متمايز شد مقايسه كرد. طي اين فرايند، آركتايپ Kore بطور واظح تري (به شكل اتاق كوچك) ... ميشود و در عين حال نفوذ مؤثر آن چنان شدت مييابد (آرزو روائي دختر) كه شروع به مرئي شدن در جهان خارج ميكند (فرضاً به صورت پديدههاي ...) در بررسي دقيقتر ميتوان نتيجه گرفت كه اين تعبير آخري تعبيري درست است. معهذا نمونههاي همترازي كه از حوزه شخص-انساني اورديم يك تصوير ذهني در اختيار ما ميگذارد كه يك فرايند پايهاي كه همين ماهيت را دارد در سطح زندگي فرد انساني، در صورتهاي مختلف آن انعكاس مييابند. در پشت حركت زن سياه در زمينه محدود كردن دختر، اين نيت وجود دارد، همانطور كه قبلاً هم گفتيم، مانع نفوذ او به قلمرو خود شود و در عين حال همان كار را با دختر بكند كه با او كردهاند يعني دختر را محبوس و افسون كند. به اين ترتيب حالت Unredeemed زن سياه تا حدودي به دختر هم سرايت ميكند. يك آركتايپ آركتايپ ديژر راآلوده ميكند و اين امر در اين واقعيت بيان ميشود كه حالا هم در اتاق كوچك خود درست مثل خود زن جادوگر ميتواند جادو كند زيرا در اين اتاق هرچه آرزو كند برآورده ميشود. در سطح انساني معناي اين امر اين است كه دختر ... به دست ميآورد كه در آن و از طريق آن آنچه واقعيت فيزيكي دارد واقعيت Altogether پيدا ميكند ولي در مقام جبران نوعي شيئي شدگي و از اين رو Delimitation فرايت اورا ميطلبد. اين همان به اصطلاح خيال فعال است كه ميتواند در صورتيكه براي مقاصد ايگو از آن سوء استفاده نشود، جادوي سياه باشد ولي استفاده آگاهانه از آن، امكان خودشناسي و آگاهي كامل را به بار ميآورد. انتقال قدرت خلق واقعيت به وسيله خيال زن سياه به دختر، نشان ميدهد كه يك آركتايپ كه انرژي بسيار زيادي دارد و بنابراين بسيار Corstelated است، براي مرئي كردن خود در قلمرو انساني از طريق پديدههاي .... خاصي دارد. يعني براي اينكه نه تنها در سطوح دروني روان تجلي پيدا كند بلكه به صورت حوادثي كه در شكل گيري شرايط بيروني ما اتفاق ميفتد متجلي نشود. اين شدت خاص بروز وقايع ههمان چيزي است كه درقلعه به دختر انتقال پيداميكند و در واقع در يك "اتاق كوچك" خاص. آيا ميتواند بود كه اين امر نهايتاً با نفوذو تعرض يك آركتايپ به درون Continioum زمان-مكان و "كوچك شدن" آركتايپ در اين شرايط، مرتبط باشد؟ از نقطه نظر اسطوره شناسي قلعه نماد مادر-آنيما يا Self مايدنه است و به خصوص باشيوه روان در ارتباط يافتن بااين مضمون مركزي ارتباط دارد زيرا اين يك صورت انسان ساخته است. ولي ما بعداً اين جنبه را به تفضيل بيشتري بررسي خواهيم كرد. فضاي جادويي قلعه بازهم صاحب آن را از چارچوب يك ايزدباني طبيعتكه بيشتر احتمال دارد كه در خود جنگل، در آب، يا در آسمان زندگي كند، خارج ميكند. در مقابل، قلعه به چارچوب فرهنگي گذشته اين پيكره يعني به وقتي كه به ضمير ناخودآگاه نزديكتر بود و هنوز مثل حالا به درون ضمير ناخودآگاه پس نرفته بود، اشاره دارد. اين امر واقع كه چارچوب فرهنگي اين پيكره به گذشته تعلق دارد شايد به جادو اشاره داشته باشد كه ميراث فرهنگي پيش از مسيحيت است و ميراثي است كه به صورت شكلي از دانش به قرون وسطي دارد و حفظ شد ولي پس از آن هرچه بيشتر مورد بياعتنايي قرار گرفت – به عبارت ديگر جنگل رشد كرد و قلعه را پوشانيد. حال دختر نه تنها ميتواند جادو كند بلكه در طول داستان صفات و احوال زن سياه هرچه بيشتر به منتقل ميشود- رنج بردن، مورد سوء تفاهم واقع شدن، منزوي بود- تا اينكه در آخر داستان او قلعه و شايد زن سياه درون آن را به ارث ميبرد. ايگوي آركتايپي كه "به طور مناسبي" اين عملكرد را انجام ميدهد. بيشتر و بيشتر با Self، هم شكل مشود و نهايتاً به تصوير جديدي از Self تبديل ميگردد. يا : Se;f در درون خود دگرگوني بيشتري ميپذيد تا اينكه بالاخره صورت جديدي پيدا ميكند. حال اگر داستان را برحسب روانشناسي مرد تفسير كنيم ميتوان بالندگي دردناك دختر رابا رنجهاي پيكره غنوسي سوفيا مقايسه كرد كه در تاريكي و Agonia فرد ميرود زيرا آگاهي زمينه با قدرتي بيش از حد خود را با جهان نور روح يكسان ميانگارد و وجه عاطفي يعني آنيما را ناديده ميگيرد. از اين رو آنيما پس ميرود و با ايماگوي مادر Fuse ميكند و بايد او را از آن نجات داد و اين كاري است كه در داستان ما از طريق عمل شاه جوان اتفاق ميفتد. ولي اين هنوز اين نكته را توضيح نميدهد كه چرا زن سياه وظيفه تميز كردن قلعهاش را به عهده دختر ميگذارد ولي درگيري خود را در اين كار مثل يك راز هولناك و Numinous مخفي نگه ميدارد. همانطور كه در بالا اشاره كرديم، اين قلعه اگر از لحاظ اسطورهاي بزرگنمايي شود، نماد خود مادينه است و از اين رو تمثيل خود زن سياه هم هست. علاوه بر اين در كيمياگري، Castrum و همينطور Vas راتصوير آنيما يا مادر تلقي ميكنند؛ و مريم باكره اغلب بعنوان برج يا قصر ستايش ميشود. ايت قلعه نماد زنانهاي است كه حاوي زن سياه و نيز حاوي آن كسي است كه در پايان داستان از اين پيكرهاي كه Redeem و ناپديد ميشود، به دختر به ارث ميرسد. اگر دختر فقط به نظافت قلعه مشغول ميبود و هرگز متوجه نميشد كه بااين كار با زن سياه چه ميكند، در اين صورت ميشد او را با كيمياگري كه به تقطير ماده شيميايي خود اشتغال دارد و هرگز هيچگونه Inkling ندارد كه Sngsterium روان خود او در اين كار انعكاس پيدا كرده است مقايسه كرد. چنين شخصي دقيقاً با فرافكندن ضمير ناخودآگاه خود به آنچه نظرات مسيحي آن را ماده "مرده"ميداند، در اين فرافكني گير ميكند-همانطور كه در داستان هم قلعه سنگي نشانه يك چيز بي حركت است. اين قلعه را به عنوان يك بناي انسان ساخته ميتوان صورتي دانست براي Conceuirng the auninous. در اين صورت تميز كردن قلعه به معناي پاك كردن نظرات ديني خود ما از عناصر سايه است كه هنوز به صورت يك تجربه بلاواسطه خود اين numinous كه از اين كار فراتر ميرود، در نيامده است. فقط وقتي كه دختر در اتاق ممنوع را بازميكند و به Sarilege جيتجوي يك تجربه بلاواسطه اقدام ميكنداست كه به قلمرو الوهيت Transgren ميكند همان طور كه آدم وتي ميوه ممنوعه درخت دانش را خورد چنين كرد. در داستانهاي پريان "اتاق ممنوعه"اي كه در آن هرگز بازنشود وجود ندارد، و چنين اتاقي هميشه حاوي يك Tremendum numinosum است. در اديان پيش از مسيحيت اين عامل هنوز در چارچوب ديني نگهداشته ميشد، از اين نظر كه در اغلب Cultها يك adytumي وجود داشت كه مردم معمولي مگر پس از پاگشايي معين اجازه ورود به آن را نداشتند. در آنجا بود كه رمز و راز ديني حقيقي گشوده ميشد. در يك چارچوب فردي –مثلاً در رؤيا- اتاق ممنوعه "دصف" يك عقده را باز مينمايد كه كاملاً Oplinered off شده و از اين رو با ايدههاي آگاهانه جاري بي نهايت ناسگاز است. اين مضموني است كه هم هراس به وجود ميآوريم و هم سحر شدگي . ولي در داستان ما اين تصوير ذهني (اتاق) نشان ميدهد كه يك آركتايپ چگونه در رويارويي با حوزه بقيه آركتايپها ... است. حال در اين نقطه، برقراري ارتباط باچيزي بيرون از اين روايت ناگزير ميشود زيرا چنين پديدهاي را نميتوان بدون ارجاع به مجموعه خاصي از ايدههاي آگاهانه جمعي توضيح داد. Towit، ميتوان فرض كرد كه اتاق ممنوع، همانطور كه در روياي فرد شاهديم، حاوي يك محتواي آركتايپي است كه با شعور جاري ناسازگار است و بنابراين نميتوان بعنوان يك "اندام روح" عمل كند. در نتيجه انرژي پيدا ميكند و از اين رو ساير محتواهاي روان آنرا ميرانند و در يك وضعيت خاص منزوي ميشود. در اينجا تصوير ذهني ما در تاريك است كه آشكارا به درون اين وضعيت ويژه در كپسول شدگي و در عين حال وضعيت خاص پرانرژي در ضمير ناخودآگاه رانده شده است. از هرچه بگذريم، حتي مطابق با خوداين داستان پريان، زن را طلسم كردهاند و اين طلسم بايد يك وقتي توسط شخصي بر او گذارده شده باشد؛ يعني متوجه ميشويم كه يك درام قبلي وجود داشته كه وضعيت حاضر را ايجاد كرده است و در واقع هر آركتايپ منفردي داراي چيزي شبيه يك تاريخ Fatal است، تاريخي كه با بالندگي آگاهي انسان مرتبط است. حال داستان ما يك حالت منزوي و Sedeem نشده ايماگوي مادر تاريك را كه واضح است كه نميتواند در درون كل بودگي زنده روان كار كند روايت ميكند. ناهمسازي آنچه دختر در اتاق ممنوعه ديد را خروج فوري او از آنجا تاكيد ميكند؛ و بعد از اينكه او ورود به اتاق را انكار ميكند به درون تاريكي و فلاكت جنگل پرتاب ميشود و حتي بيش از آن به يك گم شدگي و تنهايي كامل فرو ميافتد. چنين به نظر ميرسد كه گويي اين مجازات دروغگويي او بوده ولي در پايان داستان متوجه ميشويم كه اعتراف او ميتوانست عواقب وخيمتري هم داشته باشد زيرا در اينصورت زن سياه "او را به خاكستر و غبار تبديل ميكرد." بناباين در هر دو صورت، حالت Tormrnted زن سياه به او سرايت ميكردو دروغگويي او راه نسبتاً "درست" و مناسب بيرون رفتن از اين وضعيت از آب درآمد. ميتوان پرسيد كه اگر دختر در اتاق صدم را بازنكرده بود چه اتفاقي ميافتاد؟ ميتوان فرض كرد كه در اينصورت دستمزد خوبي دريافت ميكرد و به روستاي خود بازميگشت و ميتوانست عروسي كند. ولي آنوقت ديگر سرنوشت ذاتياش كه ملكه شدن بود از دست رفته بود- به عبارت ديگر هيچگونه دگرگوني در قلمرو آگاهي جمعي صورت نميگرفت. خشم و غضب بيمعناي زن سياه در مورد كاري كه دختر انجام داده بود را ابتدا مشكل ميتوان درك كرد و چون ما در اينجا با يك موتيف مركزي سر و كار داريم اين امر نياز به مقداري بزرگنمايي دارد. درروايت حاضر داستان دختر چيز وحشت آوري در اتاق صدم نميبيند؛ فقط نياز اربابش را به ... احساس ميكند. ولي ساير روايتها جنبه ديگري را در اينجا آشكار ميكنند. در روايت ديگر دختر در اتاق صدم قفسي كه سه مار در آن است و يك غاز سبز يا toad سبز، زني كه نيمي از بدنش ماهي است و با يك شهود ترسناك، يك جادوگر، اسكلتي كه سرش راتكان ميدهد يا بانو Mary the cussed را كه در اتاق سيزدهم روي يك تاب مشتعل تاب ميخورد مشاهده ميكند. به عبارت ديگر دختر نظر كوتاهي به يك حيوان-انسان يا يك جنبه وحشتناك ارباب خود مياندازد يعني به وجهي از او كه تا آنوقت چيزي از آن نميدانست. روايتي از اين داستان كه آگوست آي آن رابه نام "دوشيزه سبز" منتشر كرده است. در رابطه با خشم بي معناي زن سياه بسيار آگاهي دهنده است. در اين روايت دختر اين دوشيزه سبز را ميبيند كه نيم ماهي و نيم انسان است و در صحنه زير قرار دارد: او در محاصره دوازده كوتوله است كه تا زانو Petrify شدهاند و با قدمهاي كوتاه Sqatt ميكنند. اين "دوشيزه" به قهرمان داستان عتاب ميكند كه "چطور توانستي به من در اين وضعيت Distress نگاه كني؟" آشكار است كه اين دوشيزه ميخواهد جنبه بلاكشي و زيرا انساني، جنبه بيچارگي و شيطاني، خود را ميخواهد پنهان كند و معهذا دقيقاً همين جنبه است كه او را به كمك انساني وابسته ميكند. حالت دو سودايي زن سياه نسبت به قهرمان داستان ما را به ياد حالت يهوه در مقابل ايوب مياندازد كه (يهوه) در Coflict و رنج از سايه خود، شيطان، بيرحمانه با انسان (ايوب) بازي ميكند تا خود را از طريق انعكاس تغيير دهد و بالاخره نور طريق اين فرايند در قالب انسان حتي Incasmat شود. اين دختر هم مثل ايوب مورد تقاضاهايي قرار ميگيرد و در عين حال توسط پيكرهاي كه به وضوح از او برتر است Persecute ميشود و آگاهي او از اين بيچارگي و بلاكشي اين پيكره است كه او را در معرض خطر قرار ميدهد. دختر به جنگل رانده ميشود كه بي غذا و آشاميدني است- در اعماق ضمير ناخودآگاه جنبهاي از طبيعت وجود دارد كه خالص و بدون ارتباط با صور انساني زندگي است. او مانند يك حيوان در غار زندگي ميكند- كه يك نماد مادر است كه از سطح حتي عميقتر و كهنتر ضمير ناخودآگاه سربرميآورد و چيزي است شبيه پايينترين عمق روان كه در آن اين بلاكشي بسيار زياد است و به اين دليل بلاكشي ديگر نميتواند به انسان دست پيداكند. درست در همين لحظه، در جايي دور و غير منتظره، وضعيت شروع به تغيير ميكند- از طريق روياي شاه جوان. در "پايتخت شاهي" كه مكان زندگي اوست وضعيتي حكمفرماست كه به طريق متعدد جبران وضعيتي است كه در خانواده قهرمان زن داستان وجود داشت. در حاليكه در خانواده دختر قهرمان پدر و دخترش برجسته بودند و مادر غايب بود در دربار شاه يك ملكه مادر و پسرش وجود دارند از پدر خبري نيست. پادشاه پير ظاهراً ناپديد و يا كشته شده است. عموماً "شاه پير" كه يك پيكره نمونه دارد در داستانهاي پريان است، بازنمون عنصر مسلط نگرش جمعي مسلط است و از اين رو بيشتر در اصل نماد Self به شمار ميآيد كه البته در طول زمان به صورت يك مفهوم صرف، تصور و مفهوم مركزي ديني و اجتماعي درآمده است. در اين مرحله متاخر، بنابراين، اين شاه پير اغلب بازنمون يك نظام مسلط قديمي شده و متحجر است كه نياز نوري به تجديد و نو شدن دارد. وقتي شاه ميميرد معمولاً يك Interegnum پر اغتشاش و تاريك شروع ميشود كه تا وقتي يك نماد ديني جديد مورد قبول واقع شود ادامه مييابد. و اغلب شاه پير مانع چنين نوشدگي است. در داستان ما در پايتخت شاهي ملكه پير در پشت صحنه تا حدود زيادي سر نخ امو را در دست دارد؛ و در داستان ما اين شاه پير نيست كه مانع راه شاه جوان است بلكه ملكه پير است كه نميخواهد زن جواني come to … . اين ملكه پير ساحره وار شاخص يك سنت عاطفي و شايد همچنين رسوم يك نظم مادي است كه ديگر توسط روح به حركت در نميآيد و نتيجه اينكه ارزشهاي عاطفي كاذب و صورتهاي غير اصيل روابط انساني هرچه بيشتر تسلط پيدا ميكنند. اين چهره روحاني مسلط جديد يعني شاهزاده، در اين فضا منزوي است و بنابراين ضمير ناخودآگاهش به او اندرز ميدهد كه شكل جديدي از اروس را وارد صحنه كند-يعني يك آنيما را- از عمق جنگل كه سرنوشت اين است كه همراه مناسب او باشد. در داستانهاي پريان به كرات به موتيف يك Lad ساده كه عليرغم مخالفت فرمانرواي كهن به شاهي ميرسد برميخوريم و چنين تغيير و تبديلي با فرايندهاي تغيير و دگرگوني سمت و سو يابي روحاني ضمير ناخودآگاه جمعي كه نهايتاً از دگرگونيها و فرايندهاي زندگي دروني Self نشئت ميگيرد مرتبط است. ولي در اين داستان پريان مورد نظر ما اين جنبه مسئله Acute به نظر نيمرسد يعني شاه جوان هم اكنون هم مشغول حكمروايي است و اين امر تداوم مناسب نظم روحاني را تعيين ميكند. ولي در مقابل، در قلمرو مادينه يعني در قلمرو آنيما و شيوه مادينه زندگي – و از اين رو البته در حيطه اروس و روابط احساس- يك دگرگوني حياتي در حال آماده شده است. اين دگرگوني خود را ابتدا در قلمرو ضمير ناخودآگاه به شكل رويا اعلام ميكند كه شاه جوان را مجبور ميكند كه دختر را پيدا كند و با او عروسي كند يعني خود را در مقابل يك تجربه عاطفي غير منتظره بازكند. شكارچيان شاه دختر را پيدا ميكنند و با سادگي و شجاعتي كه خاص داستانهاي پريان است و دخت ررا نجات ميدهد و بلافاصله او را به خانه خود ميآورد و با او ازدواج ميكند. دختر خيال به طور ناگهاني و بي هيچ كوششي از وضعيت بحراني خودش خارج ميشود كه بي اختيار به فكر مشكلاتي جديدي كه گريبانگير او خواهد شد ميافتيم. اگر از طرف دختر به مسائل نگاه كنيم بايد اين ارتقاء دختر به مقام ملكه را اگر هم نه نتيجه مستقيم نگاه كردن او به اتاق ممنوعه لااقل تا حدودي ناشي از اين كار بدانيم –گويي كه دقيقاًاز طريق اين كار بود كه او اين سرنوشت فوق العاده را براي خود رقم زد. او با اين كار از گمنامي زندگي معمولي جمعي بيرون آمد و در مركز قرار گرفت و علاوه بر اين به صورت يك فرد نمايدن درآمد كه همه به او به عنوان يك تصوير راهنما نگاه ميكنند. از رطيق بزرگنمايي متوجه ميشويم كه او هميشه چنين شخصي بوده است ولي در داستان پريان اين تغيير و تبديل را كه اين محتوا در آن به صورت مرئي درآمد ترسيم ميكند. از نقطه نظر روانشانسي زن كه بنگريم، شاه جوان بازنمون يك پيكره آنيموس جمعي است و برقراري ارتباط با او به اين معناست كه دختر از طريق انزوايش در غار جنگلي يك ارتباط روحاني با ضمير ناخودآگاه جمعي پيدا كرده بود. درهمان حال كه- از نقطه نظر قلمرو آركتايپها- آن محتواي رواني كه در قالب اين دختر انعكاس يافته، به درون تاريكي فرو ميرود، برعكس، اگر از نقطه نظر حوزه آگاهي انساني بنگريم، از روان ناخودآگاه جمعي بالا ميآيد و در آنجا به طور غير منتظرهاي مرئي ميشود. "ناميرا: ميرا؛ ميرا:ناميرا؛ زيرا مرگ آن يكي زندگي اين يكي است و زندگي اين يكي مرگ آن ديگري است" هراكليتوس ميگويد. او در اينجا قطعاً به اين واقعيت اشاره ميكند كه آركتايپها (ناميرايان) را اگر بخواهيم در قلمرو انساني تحقق پيدا كنند بايد Diminish شوند و برعكس اگر انسان بخواهد با يك آركتايپ assimilati شود منفجر خواهد شد. پس اخراج دختر از قلعه و فرستادن او به جنگل و ارتقاء او به مقام ملكه از نقطه نظر روانشناسي، پيامدي كاملاً منسجمي دارند. امكان ديگري كه در اين داستان وجود دارد اين است كه عواقب وخيم ديدن زن سياه براي دختر به اين علت بود كه او به تنهايي و پيش از اينكه با شاه مرتبط شود پيكره تاريك Self را مشاهده كرد يعني وقتي كه هنوز در حالتي بود كه امكان بالقوه يك درك روحاني را كه ميتوانست او را به روشني با اين تجربه مرتبط كند نداشت. شايد به همين دليل بود كه سرنوشت او را ابتدا به سفر فرعي به وحدت با شاه برد پيش از آنكه مرحله رويارويي او با زن سياه شكل بگيرد. در دربار ملكه جوان پسري پا به عرصه وجود ميگذارد. او خودش مادر ميشود و درست در همين لحظه مسئله "مادر تاريك" سربرميآورد. اگر از نقطه نظر روانشناسي زنان بنگريم اين پسر نماد امكان بالقوه دست يافتن به آگاهي،عمل خلاقه است كه اينجا به وجود ميآيد ولي به يك ضربه شريرانه از ميان ميرود. اينكه سه بار زايمان انجام ميگيرد نشانه يك عنصر ديناميك است. جزئيات مختلف داستان تا به اينجا نشان دادهاند كه يك عنصر روحاني مخفي با زن سياه در ارتباط است. اين نكته را درشكهاي كه "روح آنرا ميراند"، كتابخواني زن سياه (در روايت ديگر داستان ) و آرزوروايي در قلعه زن سياه ميتوان ديد. ولي اين عنصر روحاني تا وقتي كه در قلمرو زن سياه قرار دارد به نظر بسيار مبهم و به طور Dubiousي به جادوي سياه و جادوگري نزديك به نظر ميرسد. بالاخره در قلمرو آگاهي (دربارشاه) از طريق يك زايش جديد، به يك حالت روحانيت خلاق دگرگون ميشود. ولي دقيقاً درست در همين لحظه مسئله زن سياه دوباره شكل ميگيرد و ظاهر ميشود در حداكثر شدت، ملكه با درغگويي مدام نه تنها سه بار كودكش را از دست ميدهد بلكه كور و كر و لال ميشود و در معرض اتهام بچه كشي قرار ميگيرد. او از بيرون كه بنگيريم با زن سياه، با مادر وحشتناك، همسان و اين همان فرض ميشود و هر گونه امكان بيان و تماس انساني را از دست ميدهد. گويي كه اكنون است كه او در اتاق ممنوعه قرار دارد. اگر اين وضعيت را در شخصي تفسير كنيم با يك حالت افسردگي شديد، اگر نه با Disciation رواني، همبستگي دارد و گرچه ملكه در اين حالت دو فرزند ديگر ميزايد يعن ياگرچه موجوديت زنانه مثبتاش Preserved شده، اين وضعيت نميتواند به خودش شود (به سطح آگاهي ميايد) زيرا "سايه" زن سياه او را كاملاً پوشانده است. بايد به ياد داشته باشيم كه تداوم درغگويي ملكه چه از خود گذشتگي فوق طبيعي و قهرمانانهاي است زيرا او با اين كار يكي از عميقترين غرايز زنانه يعني احساس مادرانه نسبت به فرزندش را قرباني ميكند. فرايند تفرد در اينجامنجر به از خودگذشتگي و قرباني شدن ميشود و از اين رو بالاترين درجه مادري كوركورانه غريزي را به سطح آگاهي ميآورد و دقيقاً همين از خود گذشتگي است كه آركتايپ مادر تيره را از طريق اين فرايند آگاه شدن Sedeem ميكند و به عبارت ديگر آنرا در قالب پيكره ملكه جديد، به كاركرد رواني معنادارش باز ميبرد. طي آخرين محاكمه، مادر شوهر ملكه جوان، مادر شاه، ناگهان به صورت يك چهره منفي و ياور زن سياه در نقش … او ظاهر ميشود به نحوي كه در طول روز و به طور واضح آشكارا دختر از ملكه پير صدمه ميخورد و در شب و به طور نهاني، از زن سياه. اين صحنه اتهام دروغين فرزندكشي به ملكه جوان به خودي خود يك موتيف قديمي مشهور است كه به نظر ميرسد از قرون وسطي به جا مانده و از عناصر ... بسياري از داستانهاي پريان است. اگرچه ارتباط با آن با معناي كلي داستان متفاوت است. ولي دوگانگي اين ... نسبتاً نادر است. يك داستان روسي همتراز با داستان ما كه از يك منظر مسيحي روايت شده است اين موتيف را تغيير زير روايت ميكند: نام دخترك ماريوشكا است و فرزند خوانده مادر مقدس و مريم خدازاينده است. در اتاق ممنوع دخترك مادرخوانده خود را ميبيند كه مسيح كودك را در بازوهاي خود گرفته و او را تاب ميدهد و بر تخت سلطنت ميگذارد. بعدها وقتي ماريوشكا ملكه شد، باكره مقدس او را Admonish ميكند تا به سرپيچي از فرمان او اعتراف كند و هربار كه دختر دروغ ميگويد يك دست يا پاي فرزندش را قطع ميكند و آنرا در دهان مادر خر ميكند و همراه با بچه ناپديد ميشود. اين كار باعث ميشود كه شوهرش او را Repudate كند. بالاخره او حقيقت را ميگويد. فرزندانش به او بازگردانده ميشوند و بالاخره شوهرش هم نزد او باز ميگردد. اين داستان روي همتراز با داستان ما هويت مخفر چهره زنانهاي را كه ... ظاهر ميشود و هويت مخفي ... زني را كه در طول روز ملكه را به عنوان فرزندكش ترسيم ميكند روشن مينمايد. وقتي در داستاني كه به عنوان روايت اصلي انتخاب كردهايم زن سياه Sedeem ميشود ملكه پير را به عنوان جادوگر ميسوزانند. او باز نمون جنبه صرفاً مخرب (time-lound) سايه خود زن سياه است. حال Peripeteia ي داستان به اوج ميرسد: ملكه جوان را بايد همچون جادوگران به تيرك آتش زني ببندند. نماد در آتش سوختن باز نمون رنج عاطفي برخوردي است كه به حادترين نقطه خود دار ميرسد ولي حتي در اين لحظه بزرگترين عذاب ها دختر بازهم رفتن به اتاق ممنوعه را انكار ميكند. در اينجا گويي كه معجزهاي اتفاق ميفتد، همه چيز به طور غير منتظرهاي معكوس ميشود و همه عاقبت به خير ميشوند. فقط ملكه پير را – كه آشكارا ك جنبه تغيير ناپذير شيطان است – در آتش ميسوزانند و زن سياه كاملاً سفيد ميشود. او Sedeem شده و در ناشناختهها ناپديد ميشود. قلعه خود را به دختر ميبخشد كه در اين لحظه بر او قلمرو حكم ميراند- در دربار ملكه است و در جنگل ارباب قلعه. به عبارت ديگر، دختر به صورت نمادي در ميآيد كه قلمرو و ضمير ناخودآگاه جمعي و ژرفاي ضمير ناخودآگاه جمعي در قالب آن ارتباط زندهاي با يكديگر پيدا ميكنند. ولي در روايت ما همه اينها به اين دليل اتفاق ميافتد كه دختر تا انتهاي كار رفتن به اتاق ممنوعه را انكار ميكند -موتيفي عجيب كه شايسته بررسي دقيقتري است. در بسياري از روايتهاي اين داستان كه از مسيحيت رنگ گرفتهاند از قبيل "فرزند مريم" و روايت روسي كه فوقاً به آن اشاره كرديم و ساير داستانها، اين موتيف سروته شده يعني اتكاء دختر باعث رنج و عذاب او ميشود و اعتراف او نهايتاً باعث ... ميشود. موتيف Sedeption ناشي از دروغگويي مداوم را بر زمينه حساسيت اخلاقي مسيحي Repugnant يافتهاند. در روايت ما نيز اين واقعيت كه زن سياه براي اينكه بفهمد دختر به اتاق ممنوعه رفته يا نه وقت زيادي به خرج ميدهد و مو را از ماست ميكشد نشان ميدهد كه اين موتيف تا حدودي Deflect شده است. ولي روايتهاي ديگر اين داستان كه در Bolte-Polivlea فهرست شده و در آنها انكارهاي Unadulterated منجر به ... ميشود انقدر زياد است كه مجبوريم آنرا به عنوان يك روايت معتبر اين داستان بپذيريم. اين انكار رابه سختي بتوان صرفاً يك دروغ جبرنانه و كودكانه يا Wily دانست زيرا عذاب دادن آگاهانه كودكان به هيچوجه با آن تناسب ندارد. پس بايد در اين رفتار رازهاي نهفته باشد كه درك آن چندان آسان نيست. همانطور كه در آغاز هم گفتيم در اينجا شباهت سرنوشت اين دختر با سرنوشت ايوب در كتاب مقدس بسيار قابل توجه است، زيرا در همان حال ايوب با ضدين الهي دروني (يهوه-شيطان) روبرو ميشود و از طريق درون بينياش نسبت به رنج يهوه به نقطهاي حياتي ميرسد در اينجا هم ملكه جوان گرفتار عذاب زن سياه و سايه او يعني ملكه پير شده ولي هنوز قرار نيست چيزي در مورد دو سودايي اين ايزدبانو بداند. پس سكوت اين دختر را ميتوان با اشاره خردمندانه ايوب مقايسه كرد وقتي كه گفت "بنگر، من كوچكم؛ بتو چه جواب بدهم؛ دستم را بر دهانم ميگذارم. يكبار سخن گفتم و دوباره پاسخ نخواهم گفت و پيشتر نخواهم رفت." (ايوب 5-4:40). به نظر من اين دختر چيزي از خرد و Self-disapline ايوب را نيز نشان ميدهد. ولي تفاوت به وضوح در اين است كه در حاليكه ايوب كاملاً احساس بيگناه يميكرد و قهرمان داستان ما در واقع امر نا فرماني كرده بود گرچه مجازات او به هيچوجه با گناهش تناسب نداشت. ولي كلمات دوشيزه سبز كه گفت: "فرزند چگونه تنوانستي به ... نظر كني؟" نشان ميدهد كه عصبانيت مادر تيره از اينكه در جنبه سايهاش گير افتاده بسيار بيش از خشم اوست از اينكه از فرمانش سرپيچي شده است. به نظر من اين موتيف عجيب انكار [گناه]، با به اصطلاح اعتراف منفي به گناهان نزد مصريان باستان همتراز است. در روز داوري مردگان در آن جهان، شخص مرده فهرست بلندبالايي از گناهان را بر ميشمردو تضمين ميكند كه اين گناهان را مرتكب نشده است. معهذا ميتوان تصور كرد كه او ميداند كه بعضي از اين گناهان را مرتكب شده است. همانطور كه اچ.جاكوبسن توضيح داده است؛ براي يك مصري عهد باستان اعتراف به گناه كاري كفرآميز بود زيرا با اين كا رقدرت بالقوه فردي Setand up در مقابل خدايان را به خود نسبت ميداد. پس انگار گناه را ميبايست به عنوان ژست تواضع و ... تلقي كرد. رفتار ديني دامداران شهرداري در سوئيس كه اي.رنر آنرا در اثر خود به نام حلقه طلايي بر فراز اوري توصيف كرده است گرچه از اين هم قديميتر است ولي به نظر ميرسد كه در همين راستا قرار دارد. هروقت يك حادثه غير عادي، يعني "numunous"، اتفاق ميافتد و يا به نظر ميرسد كه اتاق شيردوشي كوهستاني ناگهان به جادو ناپديد شده است مهمترين كاري كه ... بايد انجام دهد اين است كه "همان كار را انجام ندهد" و از اين طرف از درگيري عاطفي را روح شيطاني اجتناب ميكند؛ در نتيجه "روح شيطاني" او را رها ميكند. گرچه اين نمونهها بيان مراحل كاملاً متفاوت فرهنگ هستند كه از ميان آنها حركت "انجام ندادن همان كار" باستاني ترين و سكوت عاقلانه ايوب متمايزترين صورت آنهاست معهذا به نظر من چنين ميرسد كه در اين نمونهها يك صورت بدون شركت رفتار ديني را ميتوان بازشناخت كه مشخصه آن پيروي از عناصر مشترك است: حفظ مرزهاي انساني در مقابل numinous كه نوعي تواضع در آن ابراز ميوشد؛ محافظت Self-discplined از خود در مقابل عاطفه خود (هراس) و در مقابل عاطفه اين موجود الهي با اجتناب از Enlangel شدن affectiviely با آن؛ و مجال خود واگذاشتن موجود الهي از راه ave. اين احتمال وجود دارد كه انكار اين دختر در داستان ما نشانه بازگشت به چنين حركت ديني بدوي باشد؛ و به نظر من تصادفي نيست كه اين شيوه رفتار فراموش شده در يك داستان پريان كه به مشكلات بالندگي طبيعت روان زنانه ميپردازد Crop up كرده است. زيرا در اين ژست و حركت نه تنها حد و مرز انسان و موجود الهي حفظ ميشود بلكه افزون بر آن يك احساس عاطفي معيت ارتباط داشتگي با الوهيت كه ميتوان آن رابه عنوان يك به حال خود واگذاشتن ... الوهيت مشخص كرد، وجود دارد. "زيرا روح به سه چيز دست مييابد مگر عمق چيزهاي خدا" (I corinthians 2:10) از اعترافات Logos نرينه است؛ ولي پوشاندن مغاك تاريك (الوهيت با mantle عشق، بيشتر به طبيعت زنانه تعلق دارد. (دو نگرش متضاد وجود دارد بلكه اين دو مكمل يكديگرند.) بنابراين سكوت قهرمان زن داستان ميتواند بازنمون يك صورت Diffrentiate شده اروس باشد كه در آن در درون اصل الوهيت يك گمنامي مورد قبول است. همچنين در قديميترين كتاب خرد چيني، آي چينگ، اصل مادينه يا كون توسط توانايياش در حمل چيزها بدون اينكه در موردشان قضاوت اخلاقي كند و با tacitunity و discretion مشخص ميشود. يكي از Pronouncement هاي غيبگويانه حتي ميگويد "Lound-up sack, no blame, no praise" كه به "احتياط مطلق" تفسير ميشود. گرچه ساختار و نظم بخشيدن به چيزها و متجلي كردن آنها در يك ضرباهنگ باز و بسته شده مناسب اصل نرينه يا چي ين است اما به نظر ميرسد كه اين كار با اصل مادينه همبستگي دارد. دختر داستان ما با چنين رفتاري نشان ميدهد كه براي مادر تيره يك match است. آنيموس نرينه-فعال يك زن مداوماً سعي ميكند تا او را بفريبد كه حتي بر اين جنبه طبيعت و سرنوشت خود "مسلط شود" و از اين رو مانع بالندگي دروني او ميشود. ولي اين دختر نمونه راهنمايي براي نوع معيني از عمل صحيح به شمار ميآيد. اريك نويمن از dinm شدن فعاليت ايگو سخن ميگويد. زن سياه يك ريشه بسيار تاريك زندگي زنانه را باز مينمايد يعني يك خواب و خيال آرزومندانه كه intrigueها و نفوذ سري بر بقيه از آن زاده ميشوند. اين قدرت تاريك زنانه را نبايد با قضاوتهاي اخلاقي روشن كرد زيرا نطفه تفرد هم در همينجا نهفته است. بي گمان در اين موتيف انكار بايد جبران بعضي ايدهآلهاي اخلاقي مسيحي از قبيل صداقت را مشاهده كرد و اين نكته در اين امر واقع كه آن روايات اين كه از مسيحيت رنگ گرفتهاند اين موتيف را از روايت خود حذف كردهاند. در اين نقطه تفسير ما به شكلي برميخورد كه در آغاز هم به آن اشاره كرديم و آن مكان فرهنگي-تاريخي داستان ما است.
نتيجه گيريهاي عمومي روانشناختي در جاهاي مختلف تفسيري كه به عمل آورديم اين نكته Palpahle شد كه اين داستان پريان مربوط به "زن سياه" ميتواند جبراني باشد براي يك وجه نظر جمعي ضمير ناخودآگاه كه با مسيحيت مربوط است. اجازه دهيد مهمترين ويژگيهاي آن را به سرعت مرور كنيم. در قشرهاي پايين مردم، فقدان يك تصوير ذهني از مادر خود را به رخ ميكشد و در مقابل زني كه گرفتار چنين وضعيتي است يك وجه نظر سنتي نرينه به طور unlovorable ميايستد. در قشرهاي بالاي اجتماع، در پس پرده، يك تصوير ذهني از زن كه حالت منفي پيدا كرده تسلط دارد. در همين حال در خود ضمير ناخودآگاه جمعي يك mothe imagoي تاريك وجود دارد كه در كپسول شده و از تمام كاركردهاي حياتياش منقطع است. در مورد زمان قصه ما بايد گفت كه قلعه پنهان در جنگل به دوره پس از قرون وسطي اشاره دارد، زيرا گرچه در قرون وسطي سحر و جادوگري محكوم بود ولي فراموش نشده بود. ولي در اين جا مضمون و محتوايي منعكس شده است كه ديگر هيچ چيز درباره آن نميدانيم. "افسوني" كه در گذشته بر زن سياه گذاردهاند ميتواند به شكار جادوگران در قرون وسطي اشاره داشته باشد. پس موجهاً ميتوان تاريخ افسانه را بين سالهاي 1500 تا 1800 و مكان آنرا در اروپاي مسيحي دانست. چون شاهي كه هنوز جوان است در اين داستان حكومت ميكند زمان آن را به طور دقيقتر ميتوان در زمان آغاز دروه عقلگرايي دانست يعني دورهاي كه يك ميراث روحاني نرينه قرون وسطي را باز مينمايد كه در دوره آغازين آن فراموشي مادر تاريك اتفاق افتاده آغاز دوره عقلگرايي يك خاستگاه آگاهانه ضد مسيحي نداشت و در نتيجه جانشيني شاه با بحراني روبرو نبود ولي در حيطه زنانه، چه در آنيما و چه در زن واقعي، يك دگرگوني اتفاق افتاد. در آنجا، پس زمينه آركتايپي فراموش شد و در همين زمان بحراني شروع به شكل گرفتن كرد كه فقط بعدها به آستانه ضمير ناخودآگاه ميرسيد. درجريان action داستان نه تنها اين مسئله زمان گذشته انعكاس يافته است بلكه در عين حال يك تحول و بالندگي مورد انتظار است كه فقط امروزه داريم از آن آگاه ميشويم. ما از دگرگوني نگرش نسبت به مادينه كه اول بار در حوزه آگاهي جمعي در پديدههايي از قبيل آزادي زنان، يعني حدود سال 1900، آشكار شد سخن ميگوييم. پس اين نكته كه اين داستانها در روايتهاي رنگ گرفته از مسيحيت شد كه حتي از روايتي كه ذكر كرديم معروفتراند و در آنها "زن سياه" در اغلب موارد با مريم باكره برابر نهاده شده است دلالتي اساي دارد. اين امر ميبايست بيان نوعي ادراك از سوي مردم باشد كه احساس كردند كه اين زن سياه يا سبز در واقع امر يك ايزدبانوي مادر را باز مينمايد كه البته فقط او را با مادر خدا قابل هم هويتي بود. ولي در مقابل، محبوبيت خاص "ماروناهاي سياه" به نظر ميرسد كه پيشنهاد ميكند يك آرزومندي براي يك شكل زمينيتر و تاريك تر اين mother image را. نامي كه در يك روايت روسي اين داستان به اين پيكره داده شده، به نظر ميرسد كه به خصوص در اين رابطه بسيار روشنگر است. در اين روايت زن سياه را "مارياي طلسم شده" مينامند كه دراتاق سيزدهم قلعه روي تابي تاب ميخورد. اين تاب خوردن بي گمان به حركت اضداد در درون خود اين پيكره اشاره دارد كه فقط دخالت شعور و آگاهي انسان ميتواند آنرا متوقف كند. اين پيكره داستان پريان يعني زن سياه در واقع امر يك پيكره آركتايپي است كه ميتوان او را به عنوان سايه مريم باكره مشخص كرد مثل شيطان را به عنوان سايه يهوه. ولي در مورد خدا و شيطان يك irecocilable باز شد در حاليكه به نظر ميرسد اين زن سياه بنحو بسيار كمتر ...تري از نور بريده شده است. او تجسم يك جنبه تا حدودي تاريكتر تصوير آنيما در مردان و self در زنان است كه در پيكره دگماتيك مري به شكلي غير مكفي بازنموده شده و از اين رو به ضمير ناخودآگاه رانده ميشود. در اينجا خصوصيات جادوگروار اين پيكره بخصوص آشكارگرند. در اين رابطه، يونگ در كتاب نمونههاي روان شناختي اشاره كرد كه اعتقاد به جادوگران از نظر روان شناختي با افزايش تسلط كيش مري از يك جسماند. از طريق همسان شدن تصوير آنيماي مرد با نماد كلي مريم (درحاليكه پيش از آن در عشقهاي درباري تصوير آنيماي مرد توسط زني كه خود مرد او را انتخاب ميكرد باز نموده ميشد)، اين تصوير بيان فردي و امكان تمايز بيشتر خود را از دست داد. "از آنجاكه رابطه رواني با زن در قالب پرستش جمعي مريم بيان ميشد، تصوير ذهني زن ارزشي را كه حق طبيعي انسان بود از دست داد." در نتيجه اين ارزش فردي در ضمير ناخودآگاه فرونشست و درآنجا عناصر مسلط نوزاد-كهن را به حركت انداخت. از ارزش افتادگي نسبي زن واقعي را خصائص شيطاني جبران كرد- زن بصورت Persecutor و جادوگر پديدار شد. "حاصل اين Mariolatry، شكار جادوگران بود. "آنچه يونگ در اينجا بخصوص در رابطه با مسئله آنيما elucidate ميكند در مورد بالندگي يك زن نيز مصداق دارد يعني قدرت بالقوه زن براي بالندگي توسط اين وضعيت فرهنگي-تاريخي هم inhibit شد. ولي اين قدرتهاي بالقوه تفرد زن بصورت آركتايپي در داستان، تشخص يافتهاند و اين داستان نشان ميدهد كه چگونه اين germ تفرد ميبايست در آن واحد در مقابل تصوير كاذب زن در ضمير ناخودآگاه جمعي (ملكه پير) و در مقابل يك مادر كهن و تصوير زنانه كهن در ضمير ناخودآگاه جمعي (زن سياه) برتري پيدا كند تا توانايي بالقوه خود را به دست آورد. ولي در اينجا معناي "سايه مريم مقدس" چيست
|