|
صفحه 1 از 7
این جستار به سال 2000 در فصل نامه «نگاه نو» ایران به چاپ رسیده است.
از این نیمه خاک - نگاهی به ادبیات داستانی خرده فرهنگها در امریکا
انگيزهام براى نوشتن
اين جستار آشنايى با تجربههاى فرهنگى ديگر اقوام بود. شناخت فرهنگهايى كه كمابيش
با وضعيت ما همگون و داراى وجوه اشتراك بسيار مىباشند، يا مىپندارم كه چنين است و
طبعا" پژوهش در اين زمينه مىتواند بسا چشماندازهايى نو بر ما بگشايد. به راستى
اين خردهفرهنگها كه گاه گذشتهاى بيش از تاريخ استقلال امريكا دارند، چه
دستاوردهايى براى كلان فرهنگ امريكا و ديگر فرهنگها داشتهاند؟ ادبيات و هنرشان تا
به كجا هنوز رنگ نيستان زادگاه را دارد و قلمههاى جابجاشده دراین نیمه دیگر خاك
چگونه ريشه دواندهاند؟
مىخواستم رنگ فرهنگهاى ديگر را بنگرم. هرچه پيش رفتم تنوع موضوعات و مباحث مرا به راههاى گوناگونى كشاند كه
ظاهرا" پيوندهايى چندان باهم نداشتند. مقولههاى
طبيعت، نژاد، جنسيت، همگرايى فرهنگها و در آيندهاى دور
همسانىاشان و... همه به گونهاى ناگزير به اين
مطالعه وابسته شده بودند بىآنكه خواسته بوده باشم سرشته كلام را كه همان نگاه به ادبيات خردهفرهنگها بود از دست بدهم. بىآن كه
خواسته باشم پراكنده شوم در اين گستره. شگفتىها
مرا با خود برد. درست همانجايى كه مىخواستم راه طبيعت يا جنسيت،
نژاد يا فرهنگ را ميانبر بزنم تا به ادبيات برسم،
به مارپيچهايى بر مىخوردم كه مرا دوباره به همان آغاز بر مىگرداند.
گويى ادبيات، دست كم در حوزه خردهفرهنگها، سخن گفتن از شعر و داستان اقليت، ادبيات حاشيهاى، ناگزير سخن گفتن از طبيعت،
نژاد و جنسيت است، زبانِ حضور طلبيدن است،
زبانِ لهجهاى ناآشنا در زبانى جاافتاده و همگانى.
زبان مردمى كه وجود ندارند؛ اما نويد پديد شدنشان را مىدهند. به كلامى ديگر، ادبيات خردهفرهنگها، در پى ساختن فرهنگهاى نو
و ساختن فضاهايى براى دورشدن تاريخىست
و نشانگر آن كه اينك چه چيز احتمال وقوع دارد
به همان خوبى آنچه موجود است.
پيوند جدايىناپذير زيستبوم و
فرهنگها از آنجا ريشه مىگيرد كه فرهنگ
بشرى از ستايش طبيعت آغاز شد. فرهنگ از آنجا ريشه
گرفته كه انسان خود را بعنوان آفريدهاى از طبيعت و زيستبوم مىدانست.
فرهنگها و زبانهاى كهن از جمله فرهنگهايى كه اروپاييان تحت عنوان «فرهنگ بدوى» نامگذارى كردهاند، بنا به باور اشتراس،
همه آكنده از همگونى و پيوند انسان با طبيعتاند.
اين باورمندى انسان به هستى پيرامون، گاه چنان سنگين و پايدار است كه
در شيوه نگارش و خط چند قوم حضور دارد. خط مصريان و چينيان نمونه بارز آن است.
مصريان
براى طبيعت مىنوشتهاند به زبان طبيعت: «زبان ديدارى». چينىها طبيعت را كوچك مىكردهاند تا امكان احضار روحاش را داشته
باشند. «طبيعت نياز به فلسفه ندارد،
ستايشاش كن!» «اقوام چارهاى ندارند جز آن كه
باهم بزيند يا نابود بشوند.» تو گويى اين باور پيروان انديشه «هندویسم» هنوز هم در جهان ما، بويژه براى ما كه در امريكا مىزييم،
ارزشمند است
|