|
اين داستان را ما شخصيتهاى روايت تعريف مىكنيم كه نشسته و فكرهامان را يكى كرده و شدهايم من! منى كه در بيشتر اتفاقات ناظر بودهام و گاه دخالتى كردهام به اقتضاى روزگار. شايد هم دورهم جمعشان كردهام تا بنشينند خاطرههاشان را از به نمايش درآوردن يك ديكتاتور شرح دهند. اما مگر مىشود اهل يك كشور گرمسيرى بوده باشيد و دشمن همديگر، بعد درخلوت بنشينيد سر يك موضوع حرف بزنيد؟ نه! محال است! اما اگر واقعيت را كنار بگذاريم، مىشود پذيرفت ما پنج شش نفر كه نقشى در اين ماجرا داريم مىتوانيم فقط يك نفر باشيم. تنها حادثهاى ما را به موقعيتى اين چنين كشانده است. آيا هيچ شده حادثهاى برايتان پيش بيايد كه علتش را ندانيد؟ در چنين حالتى مىشود پذيرفت كه حوادث اغلب تابع قانون عليت نيستند، مثلا" براى رئيسجمهور شدن كافى بوده يك روز ديرتر يا زودتر متولد بشويم، يا بجاى اين شهر، در آن شهر زندگى كرده و بجاى الف با ب دوست شده باشيم. پس احتمال اين كه من و شما در موقعيتهاى مختلف نقش واقعى يكى از اين افراد را برعهده گرفته باشيم، بعيد نيست.
هنگامى كه چنين خوانده نشود، نيرومند است.
معناى يكى از كلمات اوستايى
جلسه طراحى و ساخت
اين داستان را ما شخصيتهاى روايت تعريف مىكنيم كه نشسته و فكرهامان را يكى كرده و شدهايم من! منى كه در بيشتر اتفاقات ناظر بودهام و گاه دخالتى كردهام به اقتضاى روزگار. شايد هم دورهم جمعشان كردهام تا بنشينند خاطرههاشان را از به نمايش درآوردن يك ديكتاتور شرح دهند. اما مگر مىشود اهل يك كشور گرمسيرى بوده باشيد و دشمن همديگر، بعد درخلوت بنشينيد سر يك موضوع حرف بزنيد؟ نه! محال است! اما اگر واقعيت را كنار بگذاريم، مىشود پذيرفت ما پنج شش نفر كه نقشى در اين ماجرا داريم مىتوانيم فقط يك نفر باشيم. تنها حادثهاى ما را به موقعيتى اين چنين كشانده است. آيا هيچ شده حادثهاى برايتان پيش بيايد كه علتش را ندانيد؟ در چنين حالتى مىشود پذيرفت كه حوادث اغلب تابع قانون عليت نيستند، مثلا" براى رئيسجمهور شدن كافى بوده يك روز ديرتر يا زودتر متولد بشويم، يا بجاى اين شهر، در آن شهر زندگى كرده و بجاى الف با ب دوست شده باشيم. پس احتمال اين كه من و شما در موقعيتهاى مختلف نقش واقعى يكى از اين افراد را برعهده گرفته باشيم، بعيد نيست.
1 كشور گرمسيرى چمگراد را شايد كسى روى نقشه جغرافياى سياسى جهان نديده باشد. مىشود گفت جز ما چند نفر و خوانندهاى كه كنجكاو دانستن موقعيت جغرافيايى اين كشور است، كسى تابحال نه اين كشور ديده، نه حتا نقشهاش را در اطلسها. منظور دقيقا" خود چمگراد است. كشورى كه همين تعداد آدمها جمعيتش را تشكيل مىدهند يا لااقل اين تعداد به درد روايت اخير مىخورند، غروب يكشنبهاى از آخرهاى پاييز در يكى از كافههاى اروپايى روى كاغذها شكل گرفت. اهالى اروپا مىدانند آفتاب يكشنبه كه غروب كند خانهنشينى حتا براى تماشاى برنامهى فوتبال تلويزيون هم كسلكننده مىشود. آقاى گناگ هم آدم است براى خودش؛ هركارى هم كرده نتوانسته اين ساعات را از سر بگذراند، مگر به ديدن دوستى برود و گپى طولانى بزند تا غروب يقهاش را ول كند و بگذارد او خودش را هم ببيند. در چنين وضعيتى معلوم بود دعوت را قبول مىكند. گوشش به زبان تلفنى چم بود كه پيش خودش گفت: »حرف زدن كه ماليات نداره. هرچه باشه آفتابزردى يكشنبه را از سر وا مىكنيم.« حرف آقاى چم را قطع كرد: »باشه مىآم؛ اما ديگه از عشق حرف نزنىها! حوصلهى اين حرفهاى تكرارى رو ندارم. اگه حرف جدى دارى مىآم.« به ذهنش آمد: »مگه گوش مىده طرف. همهاش حرفهاى تكرارى مىزنه. ماليخولياى عشق داره، چه عشقى؟ همه خيالبافيه.« دوباره به زبان آمد: »آلتهفوياواخه« كافهى آلته فوياواخه كه به خاطر همين جلسه مهم، كافه كرييت نام گرفت با معمارى قرن نوزدهمى و ديوارهاى بلند و صاف كه ترسناك و مخوف به نظر مىرسد، زمانى محل درشكههاى آتشنشانى بوده، پاتوق روشنفكرهاى چمگرادى شده، چون هم مركز شهر است و هم ولنگ و واز. مشتريان دايمى اين كافه بر سر يك چيز اشتراك نظر دارند: تنها محلىست براى بيان ايدههاى بديع. عنوان كافه كرييت برازنده قامتش است. البته گُناگ بعد از شكرآب شدن رابطهاش با چم و لزوم نقد و نفى اقدامات رقيب،
پاتوقش را از كافه كرييت به كافهى آلگرو منتقل كرد كه معروف به كافه كريتيك شد، تا به قول خودش ثابت كند ديگر زمان كرييت بسر رسيده است. همين كه چم قلم را روى كاغذ كشيد، مرزهاى چمگراد مشخص شد با برجوباروهاش. شهر داراى سه برزن و چهار رودخانه شد با بازارها و خانهها و تفرجگاهها. بر زمين بزرگى هم انگشت گذاشت و گفت: »محل نگهدارى انواع حيات است براى
روز مبادا.« درختهاى بيشترى در آن گذاشت و ساختمانى بزرگ تا جانوران و گياهان گرمسيرى و سردسيرى بتوانند به بقا ادامه دهند: »زنده كردن دوباره حيواناتى كه نسلشان برافتاده. بر قول و قرارمان ايستادهايم با رئيس باغوحش.« مركز شهر را هم با ساختن كاخى آذين بست و گفت: »چرا نبايد از فرصت استفاده كرد وقتى مىتوانيم به نوايى برسيم؟« گناگ گفت: »يعنى چكار كنيم؟« چم جواب داد: »اينجا هم رئيسجمهور اقامت مىكند. خب چه اشكالى دارد حالا كه
مملكتى را بنا مىكنيم، خودمان هم رئيس جمهورش بشويم.« گناگ سرى تكان داد: »هركارى مىخواهى بكن.« آرام آرام پيشروى كرد: خانههاى وزيران، وكيلان، كارمندان دولت، ادارات دولتى و غيردولتى و خلاصه همهى ضروريات تشكيل يك كشور هم به سرعت روى كاغذ آمدند. كاغذهاى طراحى يكى بعداز ديگرى سياه مىشدند تا چمگراد با جزييات تمام روى
نقشه بيايد. گناگ پرخاش كنان گفت: » فكر نمىكنى اين يه كار ديگه از ما ساخته نيست؟« چم جوابش داد: » تاكى مىخواهيم امروز و فردا كنيم و دست رو دست بگذاريم ببينيم فردا چه پيش مىآيد؟ حتما" حكمتى تو كاره كه اين طرح به ذهنمان آمده.« خود چم بعدها به اين موضوع گذرا اشارهاى داشت: »اين كه چرا ويار چنين كارى را داشتيم، مهم نيست. وقت بيكارى هزار فكر به ذهن آدم مىرسد. مى گويند تخيلات بزرگ زاييدهى بيكارىها و تنبلىهاست. ديگرانند كه مىآيند به دنبال اين
تخيلات. مگر در همين كافهها هنرمندها مكتبهاشان را بنياد نگذاشتند؟ مگر تبعيدىها در همين كافهها صدها حزب و گروه درست نكردند؟ چه اشكالى داشت كه ما هم مىنشستيم و يك كشور درست مىكرديم وقتى توانايىاش را داشتيم؟« البته كه گُناگ طرح بديع را پذيرفت: »واقعا" كه بايد به تو احسنت گفت. آدمى كه طراحى بدونه، تخيلش براى ساختن قويتره تا ما، كه دستمان كند است به كشيدن خطى بر كاغذ سفيد.« آقاى چم طرحها را كه كشيد، گفت: »خودت مىبينى ماندنمان در اينجا طولانى شد. دنيا هم عوض شده. روشهاى سابق ديگر كارآمد نيست. امروزه كسى برنده بازىست كه ابتكار كاملا" تازهاى از خود نشان بدهد و استعداد و پيگيرى كار را
داشته باشد. بايد فكرى اساسى كرد. خوبى اين بيكارى همين بود كه ذهنمان را آمادهى نوآورى كرد. نوآورى هم معمولا" مال آدمهاى تنبل است كه دل ِخوشى از مسئوليت ندارند.« گناگ گفت: »بايد مواظب باشيم دهن لقى نكنيم. آدمها منتظرند كسى طرحى بدهد، فورا" مثل عاملان كار هزار و يك نظر مىدهند و نظر آخرى كه معمولا" هم از همه عملىتر و پذيرفتنىست: اين كار نشدنىست. بهتر است فراموش
كنيد!« »صددرصد! بايد دهنمان چفت و بست داشته باشد. به اين مردم نمىشود اعتماد كرد. از هزارويك كارشان كسى خبردار نمىشود. اما چشم و گوششان به اين است كه ديگرى چه مىكند تا هزار و يك نظر بدهند. نخير! سكوت محض!« گُناگ آخرين جرعه قهوه را سر مىكشيد. »تا يكشنبه ديگه كه همين جا بنشينيم و طرح ديگهاىرو بريزيم، پاك يادمان رفته چه فكر بديع و تازهاى داشتيم.« چم عصبانى شد: »چىرو هفته ديگه؟ از حالا دست بكار راهاندازى امور مىشويم. اين آخرين طراحى ماست. بعد از آن هيچ... چرا نمىخواهى بفهمى؟« و سرش را پايين انداخته به فكر فرورفت. 2 باغ وحشى كه آقاى چم در آن كار مىكرد، كنار رودخانه راين بنا شده. مثل همه باغوحشها حيواناتى دارد براى تماشا و گاه تبليغاتش را مىشود در اتوبوسها و قطارهاى شهرى ديد. چم هم تا همين چند وقت پيشها، اول صبحها روپوش كارش را كه
مىپوشيد، اول مىرفت سراغ يخچال بزرگ، رو بر مىگرداند و گوشتهاى لخم را مىگذاشت در ظرف مخصوص براى شيرهاى آسيايى. دلپيچه مىگرفت وقتى ناچار بود براى اطمينان از سالم بودن گوشتها بوشان كند. چشمهاش را مىبست هميشه، اما
بوى زُه گوشت مىپيچيد توى كلهاش. بعد دريچه قفس شيرها را باز مىكرد و سلامى مىداد. شيرها لميده بودند بر كف سيمانى و ظرف گوشتها را بو مىكشيدند؛ اما از جاشان جُم نمىخوردند تا چم »ووه. ها. ووه. ها« كند. شيرها هم
دهن باز مىكردند روى ظرف غذا. چم يك روند حرف مىزد باهاشان حين انجام كارهاش. به روال هميشگى نگاهى مىانداخت به شناسنامهاشان كه با قلم ماژيك نوشته مىشد بر تابلوى بزرگى در محوطه. گاه تغييراتى در آن مىدادند به ضرورت زمان براى بازديدكنندگان. غلطهاى املايى، انشايى شناسنامه را هم هميشه مسئول امور مالى درست
مىكرد. چم مىگفت: »ما كه خارجى هستيم، رئيس باغوحش را بگو چهار جمله كه مىنويسد شش تا غلط جا مىگذارد.« بااين وجود متن را به دقت مىخواند مبادا اطلاعات تازه را از دست بدهد. »آخرين نر و ماده بازمانده از شير آسيايى كه نسلشان منقرض شده است. اينها هم تابحال جفتگيرى نكرده و بچهدار نشدهاند. تلاشهايمان براى جفتگيرى تابحال بىنتيجه مانده است. آمار نشان مىدهد دو جفت شير بازمانده در زادگاهشان توسط سه
شكارچى كشته شده و نسلشان برافتاده است.« آقاى چم در بدو استخدام قول داده بود با شيرها آنچنان حرف بزند تا دلشان را بدست آورد براى جفتگيرى. آخر از يك ولايت بودند و راه به زبان هم مىبردند. چم نيمساعتى مىايستاد و با ذرهبين بزرگى كه به كمر داشت تمام بدنشان را ورانداز مىكرد. دامپزشك گفته بود با ذرهبين نگاه كند تا اگر نشانهاى از بيمارى ديد او را خبر كند در فاصلهى معاينهى عمومى هفتگى. دامپزشك گفته بود: »خوب نگاه كن.
ذرهبين را درست كردهاند براى خوب نگاه كردن چيزها. نقطهها را نگاه كن نقطه به نقطه. خوب نگاه كن.« آقاى چم مىدانست اگر ذرهبين را با دست راست بگيرد نمىتواند نور آفتاب را متمركز كند بر جزييات بدنشان. اگر شيرها پشت مىكردند به در، امكان ديدن كشالههاى ران و زير شكم از دست مىرفت. چم جزييات كار رسيدگى به حيوانات را با مهارت و
شتاب انجام مىداد بى هيچ حواس پرتى، وقتى از مصايب روزگار با آنها درد دل مىكرد و نظرشان را مىخواست. با همهى اينها اعتقادى نداشت به اين شيوه درمان نازايى شيرها. او پيگير اين قضيه بود تا به رئيس باغوحش بقبولاند شيرها به دلايلى ديگر
جفتگيرى نمىكنند. به او گفته بود: »دلايلى كاملا" روانى. اينها غمغربت دارند. همان چيزى كه شما اروپايىها مىگوييد نوستالوگيا. دامپزشك قبول ندارد اين حرفها را و مىخندد؛ اما زبانبستهها اين حرفها حالىشان نمىشود بفهمند
نوستالوگيا از مد افتاده است.« رئيس باغوحش پاسخ داده بود: »شرقىها دوست دارند امور را از دالان تخيل عبور بدهند تا باورش كنند.« بعد پوزخند زده بود، شايد مىخواست خودش را همراه با چم كرده باشد كه ادامه داده بود: »البته من يكى مطمئن نيستم همهاش اشتباه باشد.
اگر كارى از دستت بر مىآيد كوتاهى نكن. درمان شرقى براى ما ناشناخته نيست.« چم چنان با دقت به كارهاشان مىرسيد كه رئيس باغوحش مىگفت: »بچههات را نگهدارى مىكنى؟« او هم با دقت تمام ظرف خالى غذا را مىشست و كنار مىگذاشت براى نوبت بعدى. زير پايشان را تميز مىكرد و آخر سر »ووووه وووه« مىكشيد به علامت خداحافظى. بعد طبق عادت هرروزه از دور به آنها مىگفت: »گول چربزبانىهاى
رئيس باغوحش را نخوريد! بچه بياوريد كه چه بشود؟« شيرهاى آسيايى هم دمى تكان مىدادند به او و لميده به ديوار چشمها را خمار مىكردند براى آمدن تماشاگران. بعد از آن بستهى بزرگ علوفه تازه را مىبرد براى زرافهى دايناسورنما. تنها زرافهى جهان كه شبيه دايناسور شده بود. كار چم اين بود كه هرروز بدن زرافه را هم به دقت با ذرهبين بزرگ نگاه مىكرد تا اگر تكهاى از رنگ بدنش رفته باشد فورا" با اسپرى
رنگ بپاشد بر آن قسمت تا مثل گذشته دايناسور بماند براى بازيدكنندگان كه آمدهاند به تماشاى مراسم به نمايش درآوردن يك دايناسور. رئيس باغوحش سخت اهميت وجودى اين حيوانات را مىدانست كه به چم اختيار داده بود هر زمان و هر مقدار خواست با آنها حرف بزند تا احساس تنهايى نكنند. آخر جستوجوى مسئولين باغوحش براى يافتن زرافهى دايناسورنما بىثمر مانده بود. حتا به
دلال حيوانات رقمى كلانى را پيشنهاد كرده بودند تا هرطور شده لنگهاش را بياورد. نبود كه نبود. چم همان موقع به رئيس باغوحش گفته بود: »فكر مىكنيد همه چيز را مىشود تكثير كرد. اصلا" به يكتا بودن هيچ چيزى باور نداريد.« رئيس هم به گيج سرى تاييد كرده بود گفتهاش را. چم از اين كه حس مىكرد زرافه غمگين است، سخت افسرده مىشد و دلدارىاش مىداد به تحمل نقشى كه برعهده گرفته. دست مىكشيد به دستهاى زرافه _قدش نمىرسيد تا دست به سرش بكشد_ و مىگفت: »خب اتفاق پيش آمده كه شبيه دايناسور
باشى. اشكالى دارد مردم بيايند به تماشاى چيزى كه وجود ندارد؟« زرافه هم گويا با اين حرفهاى تكرارى رام مىشد و گردن پايين مىكشيد و نگاهى از مهر تحويل چم مىداد تا او فرصت داشته باشد برود سراغ گاو. به قول چم باغوحش كلن در واقع باغ حيوانات دزديده شده شرقى بود. در شناسنامه گاو آمده بود: »يكتا گاو بدون جنيسيت در جهان است. آخرين نشانه باقيمانده از اين گاو مربوط است به چند هزار سال پيش. اين پيرترين موجود دنيا را در
كاوشهاى باستانشناسى گور شاهزادهاى آسيايى يافتهاند. در آن سردابه گاو نشسته بود بالاى جسد و چشم دوخته بود به پيكر شاهزاده و اشياى طلايى و لوحهاى ميخى. كاسهاى پر از شيرهى گياهى مقدس جلويش قرار داشته كه از آن مىخورده براى زنده
ماندن. متنهاى كشف شده مىگويند: كشتن اين گاو گناه بزرگىست كه جزايى سنگين دارد براى كشندهاش. اى يابنده! بايد كه هرآنچه در توان دارى بكار برى براى زنده ماندن گاو تا روز مقدس قربانى شود.« بهاى گزافى پرداخته بودند تا گاو را از چنگ فروشندهاش بيرون بكشند. رئيس باغوحش از تكرار هرروزه آن خسته نمىشد: »اگر تيزهوشىام نبود، درجا گاو از دست رفته بود. مقامات تصميم گيرنده را بسختى توانستم قانع كنم به پرداخت هزينهاش.
البته دردسر نگهدارى هم دارد و خطر مرگش هست زير اين دود و دم هواى شهر كلن.« چم مى گفت: »به عمرم گاو به اين زيبايى نديدهام. سپيد و روشن چون ماه. خيلى وقتها پيش، زنان ما معتقد بودند شوهرانشان زبان اينها را مىفهمند چون اولها همينها همسران شوهران ما بودهاند. به گمانم براى همين است كه من هم زبانشان
را مىفهمم.« نگهدارى همين سه چهار جانور كار هرروز آقاى چم بود. اما بيشتر مواقع مىگفت: »حاضرم مسئوليت همه باغوحش را به عهده بگيرم جز همين سه چهار تا كه هرآن خطر مرگشان وجود دارد و بدبختى يقهى مرا مىچسبد كه مسئول مرگشان
بودهام.« او تنها كسى بود در اين باغوحش كه راه مىبرد به نگاه و زبان اين چهار حيوان. اين را همهى كاركنان مىدانستند. رئيس باغوحش يكبار به شوخى گفته بود: »خود آقاى چام هم در جهان كمياب است. شايد آن جانورها بهتر از ما فهميدهاند موضوع
را. درواقع آنها مواظبند چام از دست نرود. چيزى در او هست كه در هيچكس ديگر نيست. اين را مىشود فهميد.«
3 روز بدبختى آمده بود پشت در باغوحش. كسى هم خبردار نبود. رئيس باغوحش روز اول هفته با خوشحالى آمد سراغ چم و گفت: »ديشب خواب ديدم سه چراغ از ته دريا مىدرخشيدند به شب و سه زن به دريا رفتند نزديك چراغها. برگشتند، آبستن
بودند. مطمئنم به زودى حيوانات باردار مىشوند. نظر تو چيست؟« تنها بارى كه رئيس باغوحش اول صبح دوشنبه با روحيهايى شاد سر كار حاضر شده بود، خوابى ديده بود كه راهى نداشت جز تاييد همان تفسيرى كه خودش داده بود. چم شانه بالا انداخت و گفت: »خب، خوابها هميشه منشا خير و بركتند و آن را...« »صبحبخير« سروكلهى دامپزشك پيدا شد. آمده بود براى معاينهى هفتگى حيوانات. رئيس باغوحش رو كرد به او و با آب و تاب تمام خواب ديشب را تكرار كرد. دامپزشك هم حين بيرون كشيدن وسايل از كيف، جوابهايى سرسرى مىداد. چم چشمهاش را دوخته
بود به چشم شير نر و لبهاش را مىگزيد. رئيس باغوحش هم به صداى بلند تخيلاتش را مىگفت از آيندهاى كه باغوحش پر شده از تولههاى شير آسيايى و دايناسورهاى واقعى كه با تغييراتى در ژن زرافهها بوجود آمدهاند. فاجعه از يك نقطه كوچك شروع شده بود صبح روز دوشنبه و دامن مىگرفت دقيقه به دقيقه. دامپزشك يكباره چشمش افتاد به لكههاى دايره شكل بر شكم شيرها و ناخودآگاه آهى بلند كشيد كه رئيس را ترساند. »مىبينى بدبختى را؟« رئيس زانو زد به
زمين و لكهها را وارسى كرد. بعد بلند شد و رو برگرداند از شيرها، مىخواست در حال و هواى خواب ديشب باشد كه گفت: »چيز نگران كنندهاى نيست. از اين لكهها زياد ديدهام به تن حيوانات. آب و هوا باعث مىشود. قارچ مىزنند.« دامپزشك با بىميلى پاسخ داد: »بله قارچ مىزنند.« لكهها بر پوست زرافه هم نشسته بود لكه لكه. همه جاى بدنش از خالهاى سرخرنگ پوشيده شده بود و حتا رنگهايى كه آقاى چم همين ديروز بر بدنش پاشيده بود، پريده بودند. دامپزشك با نوميدى دستهاش را تكان داد و روكرد به رئيس باغوحش و گفت:
»دايناسور ما مرده است، حتا اگر زرافه زنده بماند.« گاو هم در امان نمانده بود. لكهها بر سر و بدن گاو هم نشسته بودند. رئيس با دو دست زد به سر و از حال رفت. دامپزشك اشاره داد به چم براى آوردن ظرف آب و شانههاى رئيس را دست مىكشيد. آب كه به سروصورتش پاشيدند بهوش آمد. دامپزشك آمد دلداريش بدهد: »صبر داشته باشيد. شايد نوعى قارچ پوستى به جان حيوانات باغ وحش افتاده باشد. بايد تحقيق كرد ببينيم منشا اين قارچ از كجاست تا جلوى رشدش را بگيريم. با آنتىبيوتيك مىشود درمانش كرد.« اما رئيس باغوحش دوباره به چم گفت: »چكار كنيم؟ داريم باغوحش را به آتش مىكشيم. ديگر وجود ما چه ارزشى دارد وقتى اينها نباشند؟« چم زير زبانى گفت: »برشان گردانيد به موطنشان.« و سرش را انداخت پايين و رفت گوشهاى نشست كنار شيرهاى آسيايى. »اين را كه خودم مىدانستم. نسخههاى شفابخش مىپيچى. جنسى بفروش كه ارزش خريدارى داشته باشد.« بعد از چند دقيقهاى سكوت التماسكنان ادامه داد: »خواهش مىكنم كارى بكن! حاضرم هزينهى آن را به گردن بگيرم. هرچقدر هم باشد مىپردازيم. اگر تو بخواهى نسلشان باقى مىماند.« »بايد فكر كرد. بايد فكر كرد. بايد با برادرم حرف بزنم.« »براى هر كمكى هم آمادهام. فكرش را بكنيد حيوانات زنده مىمانند.« »بله بله زنده مىمانند. همه زنده مىمانيم.« رسالت نجات جان حيوانات بود كه چم واداشته شد پا به اين داستان بگذارد؛ البته به كمك برادرش. خودش به تنهايى جگر اين كار را نداشت. وقتى گناگ را ديد گفت: »چرا بايد آخرين دايناسور جهان از بين برود؟« و متن مقالهاى را نشانش داد كه در
روزنامهى شهر به چاپ رسيده بود. »تنها معجزهاى مىتواند نسل اين حيوانات را نجات بدهد.« اين آخرين جمله مقاله بود. كارشناسان هم از خود سلب مسئوليت كرده بودند. »بايد فكرى كرد. وظيفه ماست.« همان طور كه چم اقرار كرده بود، كلهشقى و نترسى از آنِ برادرش بود كه در گورستان عمومى شهر كار مىكرد و هر از چند گاهى يكى دوتا جمجمه پيدا شده را مخفيانه باخودش مىآورد خانه تا كلكسيونش را تكميل كند. اگر زير زمين خانهاش را كسى
مىديد در جا سكته مىكرد از ديدن چهلپنجاه تا جمجمه كوچك و بزرگ. كارش كندن گودال بود زير آفتاب تابستانى و باد و باران سه فصل ديگر. ياد گرفته بود پشت به آفتاب كار كند تا چشمش را نزند و جلويش را ببيند. دايرهاى از سايهى سرش درست
مىكرد روى گودال و خورشيد پشت سرش پنهان مىماند. براى همين همكارش مىتوانست به آرامى رو به گناگ كلنگ بزند و زمين را سوراخ كند. اگر جمجمهى قابلى مىديدند، گناگ هل مىداد توى كيف پارچهاى ظرف غذا. جمجمهها را چيده بود زيرزمين به نظم و ترتيب خاص، همراه با زندگىنامه خيالى كوتاهى كه براى هركدامشان نوشته بود، به حدسى كه مىزد دربارهاشان. حتا وقتى چم براى اولين بار چشمش خورد به جمجمهها، لرزه افتاد به تنش. » نمىشد شغل بهترى پيدا كنى؟ نزديك بود سكته كنم.« كه شنيده بود: »براى روز مباداست. صبر داشته باش!« گناگ نظراتش را دربارهى آخرين يافتهاش در دفتر ويژه يادداشت مىكرد به عجله و گاه رو بر مى گرداند و نگاهى خريدارانه مىانداخت به جمجمه تازه تا بهتر بتواند سال عمر و جنسيت آن را تشخيص بدهد. بعد سر بلند كرد رو به چم و گفت: »مگر فكر كردى خودت كجا كار مىكنى؟ آنجا هم قبرستان است. سنگنوشتهاى كه تماشاگران برآن دعاى آمرزش مىخوانند. سنگقبر رابطهاى مرده« چم يادش آمد گفته گناگ را كه مىگفت براى روز مباداست. صبر داشته باش! حالا روزش
رسيده بود.
4 به روز آفرينش چمگراد نبودم تا عين واقع را توضيح دهم. هرچه هست گفتههاى خودشان است در آن نشست. گويا توانايىهاشان را كه ديدند، گفتند چرا سروسامانى ندهيم به زندگىمان كه جگر زليخا شده؟ به همين خاطر هم بر سر عشق و عاشقى گفتگوها
كردند. به قول خودشان خسته شده بودند از تجرد. وقتى مىديدند زوجهاى جوان را كه دست به دست هم درخيابانها گردش مىكنند يا در كافهها و اطراف سينماها پرسه مىزنند، دلشان مور مور مىكرد براى سروسامان دادن به زندگى. مثل اين كه
بختشان باز نمىشد. چم هميشه مىگفت: »كى وقت اين كارهارو داره؟ زندان زيبا وجود نداره، مگه اون كه عشق واقعى رو پيدا كنى و حالا هم كه مىبينى عشق در غربت معنا نداره.« اما ته دلش تصوير معشوق را مىديد و شبها مىنشست به طراحىاش كه بايستى چنين و
چنان شمايلى داشته باشد. گُناگ گاهى با كسى رويهم مىريخت، اما زن زندگى پيدا نكرده بود؛ وگرنه پابند خانه مىشد. »چه خوب شد داريم از مصيبت تجرد خلاص مىشويم. عادت سر تخيل را مىخوره. داشتيم عادت تجرد را درونى مىكرديم و از تخيل عشق هم عقيم مىشديم.« خودشان مىگفتند، نشسته بودند به تكميل طراحى جزييات. بحث عشق و عاشقى دركار بود و چهرهى دلدار به سليقهى شخصى و تخيلاتى كه شبها داشتند از آن. گناگ مثل برق گرفتهها داد كشيد: » هيچ يادمان نبود كه نه خود ما خاطرهاى داريم، نه
كشورى كه ساختهايم تاريخ.« »يعنى چكار كنيم؟« »چيزى مهمتر از خاطره براى آدم و تاريخ براى قوم هم مگر وجود دارد؟« قرار شد به دلخواه هركس تخيل كند و تاريخى براى چمگراد و خاطراتى را براى گذشته خودش درست كند. اما لازم بود وجوهى از اين خاطرات، بويژه آنچه به عشق مربوط است، مشترك باشد. اين تذكر را گناگ بود كه مىداد تا متوجه اهميت موضوع
باشند. آقاى چم فورا" موضوع را خطرناك ديد و در ذهن مرور كرد: »نوستالوگيا موضوع ابلهانهاىست و اين روزها از مُد افتاده. امروزه در اروپا بحث برسر اين موضوع تمام شده. رئيس باغوحش هميشه تذكر مىداد: نوستالوگيا ضعف قواى
عقلانىست. ما حالا قدرت داريم و بىنيازيم از به پناه بردن به گذشتهها كه چه بودهايم.« بعد رو به برادر كرده گفت: »خاطرات را مىگذارم براى تو، هرچه خواستى در اين زمينه پيش برو!« گُناگ هم گفت: »پس بايد چشمهات رو ببندى و بروى به گذشتههايى كه نبودهاى. روزى رو در نظر بگير كه ما دو نفر شش هفت سالهايم و سرگرم بازى. بايد يادت بياد كه چشمهامون را مىبستيم و توى ذهن مسافرت مىكرديم و فردا و پس فردا را تجسم
مىكرديم.« »بله« »ما هردو عاشق دخترخالهها بوديم.« چشمهاى چم بسته شده بودند و صداى خندهاش دو سه ميز آن طرفتر شنيده مىشد. »بله، هردوى ما عاشق بوديم.« »من از بازى درختها و گلها و دخترخالهام لذت مىبردم و تو مىنشستى كنج خونه، بىتوجه به دخترخاله و فقط كلمه درست مىكردى...« چشمها و دهن چم باز شدند. متوجه شده بود دارند پا به سرزمين نوستالوژى مىگذارند و اين خطرناك بود. »هرچه مىخواهى تخيل بكن. اضافههاش را هم بگذار براى من كه سرم شلوغ است و گرفتارى ساختن چمگراد را دارم. كارهاى ذهنى با تو.« بعد باخودش فكر كرد: »البته مىشود بعد از سروسامان دادن به چمگراد بنشينم ببينم كدام بخش از اين
خاطرات و تخيلات مضر است به حال و سرنوشتم. به عنوان رئيس جمهور قانون مىگذرانم همهاشان ممنوع شده يا متعلق به من شوند.« چم كه ديد گناگ خيره نگاهش مىكند، ترسيد مبادا راه به فكرش ببرد، گفت: »بعله عشق تنها به ذهن شاعرانهى تو مىآيد.« »در بچگى هم از بازى با دخترها بدت مىآمد. بعدها هم هميشه حضور عشق را نفى مىكردى.« »ما كه كودكى و خاطرات نداريم. چهطور اين حرفها را مىزنى؟ قرار نبود دروغ ببافى.« گناگ روى صندلى جابجا شد و سيگارى روشن كرد و گفت:»مگه قرارمون را فراموش كردى؟« چم دست به سيگار برد و ميان حرفهاى گناگ پريد، وقتى دود سيگار را به هوا مىفرستاد: »نه فراموش نكردم؛ فقط بگذار به آرامش چيزها را از نو بسازيم. در گذشتهها گوش به فرمان بودى و حالا مىبينم براى خود من ذهنيت مىسازى.« گناگ دستهاش را روى ميز كشاند و فنجان قهوه را كنار زد تا زمينه باز شود براى همراهى دستها با ذهنيتش: »فراموشى در ذات تو بوده از كوچيكى.« 5 آقاى گُناگ خاطرات آن دوره را كه مرور مىكرد، گفت: »ما فقط قرار بود حيووناى باغوحش رو نجات بدهيم از مرگ. خب ديگه آدم وقتى مىبينه هر چيزى رو بخواد مىتونه خلق كنه، چرا نكنه؟ اون موقع به ذهنم نيومد اصلا" چرا بايد آبادى و
كشورى درست كنه كه بعد رئيس جمهور و ملت نياز داشته باشه. مى گفت: »لازمه چمگراد را درست كنيم. ممكنه يك وقتى نسل نباتى و حيوانى از بين بره، نسل انسان هم. اينطور كه دنيا دست آدميزاده افتاده، بعيد نيست به همين زودى يه اتفاقى
پيش بياد كه نسل چرنده و پرنده و دارودرخت رو از بين ببره. فكرهاشو بايد كرد. به همين خاطر بهتره يه برج و بارويى بسازيم و از هر نوع حيوانى دو سه جفتى و از هر گياهى چند بوته و درختى نگهداريم براى روز مبادا. اگه اتفاق ناگوارى پيش اومد
لااقل توى چمگراد از همه جور موجود زندهاى براى تكثير داشته باشيم.« اصلا" يادش رفته بود كه براى نجات حيوانات كمياب باغوحش دست به اين كار زديم. اين يارو هم هر وقت ما رو مىبينه مىپرسه: »كار برادرت به كجا رسيد؟ ما هنوز منتظرش هستيم. تا حالا صدتا اطلاعيه دادهايم كه باغوحش كلن بزودى زود
دوباره خانه و كاشانهى حيوانات كميابى مثل شير آسيايى، گاو چندهزارساله و دايناسور خواهد شد. اما بيهوده چشم به راه چام نشستيم.« من هم در جواب بهش گفته و مىگويم: »دلت خوشه ها؟ اون به مقامى رسيده كه اصلا" ما رو به ياد نمىآره چه برسه بخواد چهار تا حيوون مرده رو زنده كنه.« اين از قول و وعدهاش به رئيس بيچاره باغوحش كه علاف و سرگردانش كرده و اون هم از عشق و عاشقىاش كه داستانها بايد نوشت. بدبختى هم اول از عشق بر او ظاهر شد. معشوقش همون اوايل كار گم شد يا اين طور خيال كرديم گمشده. بعد هم نشست زيرپاى زن من. يكى از علتهاى دررفتنم هم از اونجا همين بود. دير جنبيده بودم زنمو از چنگم دراورده بود. گرفتارهاى
چمگراد نمىگذاشت حواسش به عشق باشه و فقط مىخواست زن منو بگيره برا خودش. جلوش ايستادم و گفتم: »برادر يواش! معشوقت رو گم كردى يا لولو بردش. بهر صورت دست درازى نكن! يارو زرنگتر از تو بود كه دل دخترخالهرو
دزديد. برو دنبالش ببين تو كدوم ولايت پيداشون مىكنى. »گويا قرارمدارها را تو بهم زده بودى با توطئههايى كه مىكردى.« گناگ سرش را تكان داد: افسوس كه نمىشه چيزىرو بهش ثابت كرد. من بودم نارو زدم؟ من كه خانهنشين شده بودم و از بيكارى مىنشستم به خيالپردازى. در يكى از همين رويابافىها متوجه شدم چند تايى همكار لازم دارم. شكل و قيافهشون را
كشيدم كه يكىشون هم تويى. داشتم خودمو آماده مىكردم براى رئيسجمهور شدن. همكار لازم داشتم. شما دوازده نفر رو به شغل و موقعيتى منصوب كرده بودم تا كارا روبراه بشن. يه روز خودش زنگ زد مىخواد بياد سرى بزنه به من. وقتى اومد و شماها رو ديد، داشت از غصه مىمرد. خوب نيگا كرد به همهتون. چشمهاش از حدقه در اومده بود. اسمهاتون رو كه شنيد، آفرين گفت به من و برخلاف هميشه حرفى از زشتى نامها
به زبون نيورد. مىدونستم توى دلش مىخنده به اسمها و مىگه همهى اين كلمهها زشتند. بعدش هم سريع برگشت خونه و فورى دست بكار درست كردن همكارهاش شد. دوازده نفر شبيه شما رو درست كرد و به من خبر داد بروم ديدنشان. وقتى
همكارهاش رو ديدم گفتم: »اينها كه شبيه همكارهاى منند؟« خنديد و گفت: »خب آره مىخواستى شبيه كىها باشن؟ ما بايد توى همه زمينهها رقيب هم باشيم، بدون هيچ كموكسرى.« اما مىدونى چيكار كرد؟ كارى كرد كه اسمهاى شما بعنوان
چيزاى بد به حساب اومدن و اسمهاى همكارهاش همه خوب. اولها هرچيزى همونى بود كه بايستى باشه. حاصلش چى شد؟ همين چيزها كه مىبينى. اهالى چمگراد هم فرصت نداشتن روى هرچيزى فكر كنن. بيكار كه نبودن! خب رئيسجمهور
گفته بود اين چيزها خوبه و اونها هم گفتن خوبه ديگه. بهش گفتم: »لااقل به همكارات بگو شما رو رونگارى كردهام.« چم خنديد و گفت: »برادر حالا موقع اين حرفها نيست. يادت باشه چمگراد نياز به دولتمرد داره. خيلى از ادارهها
هنوز بدون مسئول مونده.« اما همهاش همين نبود كه ادارههاى دولتى بدون مسئول مونده. مىخواست بگه نيازى به حكومت من نيست. من و كارهام شده بوديم آيينهى زشت و بدلى آقا و كارهاش. ديگه حيثيت و شرفى برام نمونده بود.« 6 درست يك ماه پيش، وقتى آقاى گناگ خبر سفر رئيسجمهور را در روزنامه محلى خواند، زنش را صدا كرد و گفت: »ببينى دنبال چى مى گرده. حتم دارم مىخواد ما را زير فشار بذاره.« خانم سرش به شستن ظرفها گرم بود. دست راستش را كشاند طرف گناگ و اشاره داد به خشك كردن ظرفها. »زن برات اهميتى نداره اين خبر مهم؟ مىبينى كه راه اروپا را پيش گرفته. اگه منو كت بسته باخودش ببره، اون وقت كى مىمونه با حكومتش در بيفته؟« »بىخودى نترس. اون نمىخواد تو رو بدزده. اونقدرها كه ما ازش بدمون مىآد، بد نيست. اين فكرهارو از سرت بيرون بيار. فكرم بيشتر اينه خواسته يه هوايى تازه كنه. بيچاره سالهاست دردسرها داشته و كارها خستهاش كرده. صبر كن
ببينيم چى مىشه. مواظب باش! تو كه دارى همه را مىشكنى! مىبينى كه تنهاست.« آقاى گناگ نگاهش روى خانم مانده و سينى چينى را به دست راست گرفته بود، حينى كه فكر مىكرد. گويى راه به جايى برده باشد، فريادى كشيد و گفت: »مىمانم همين جا! قاطعانه هم مىايستم. دولت آلمان حق دستگيرى و تحويل مرا ندارد.
حتا اگر مرا روانه چمگراد بكنند، بازهم به عنوان رهبر اپوزيسيون بر مواضع و موقعيتم ايستادهام. مردان بزرگ سياست تنها در همين گرهگاههاى تاريخى توانستهاند تصميمات بزرگ بگيرند. نه من هرگز فرار نمىكنم.« زن برگشت سينى چينى را از دستش گرفت و نيشخندى زد و گفت: »نزديك بود بشكنىاش... حالا كى گفته تو فرار كن؟ خودتو مسخره كردى مرد؟ عقلتو از دست دادى؟ اين حرفها چيه مىگى؟ به نظرم اگه حتا ازت خواستن در مراسم اومدن
پسرخاله شركت كنى، قبول كن. اون وقته كه شجاعت خودتو نشون پسرخاله و بقيه مىدى.« شوك به جان آقا افتاد. سرجايش خشك شده ايستاده و به خانم خيره شده بود. دست راست را به سينه گرفت. دهنش باز شد. به تنها چيزى كه فكر
نكرده بود، اجبار به ديدار دشمنش بود. اما به ذهنش نرسيد خانم چطور اين شق قضيه را حدس زده است. ناخودآگاه مثل امرى مسلم و حتمى براى يك سياستمدار گفت: »بايد اول ببينم مشاورانم چه مى گويند.« خيلى سريع شم حرفهايش مورد مشكوكى را به او يادآورى كرد: »اين حرفو بىخود نزدى، به چه دليل گفتى اگه دعوتم كردند قبول كنم؟ نكنه با يارو ارتباطهايى دارى و ما خبر نداريم؟ بدبختى بزرگيه وقتى زن من با دشمنم رابطهاى مخفى داشته باشه.« »بازم خل شدى؟ اين چه حرفى مىزنى؟ دست وردار! بيا و بچه خوبى باش و حرفهام رو گوش كن! به نفع خودته.« »بله، بله. تا از اين حرفها مىزنم خل و چل مىشوم.« آقاى گناگ مانتو را روى شانههاش آويز كرد. خانم و ساير آشنايان مىدانستند هروقت خودش را توى رداى سردارى مىچپاند، نشان آن بود كه از روابط روزمره و عادى خود فاصله گرفته است. »ما به عنوان رهبر مخالفان خطاهاى جبرانناپذيرى كرديم كه بعدها تاريخ از اين خطاها نمىگذرد و لكههاى تاريك و زشتى بر دامنمان باقى خواهد ماند. بايستى بازى را طورى پيش مىبرديم كه او امكان نفس كشيدن را پيدا نكند. عشق و عاشقى و
گرفتارىهاى روزانه زن و بچه باعث شد حواس و فكر ما از مسايل اساسى منحرف شود و استبداد فرصت نفس كشيدن پيدا كند.« »باز رفتى تو پوستين سياست؟ نمىشه حالا كه خودمونيم، گندهگويى نكنى؟ ناسلامتى برادر تو و پسرخالهى منه! نمىشه آدم با فاميلش رفتوآمد داشته باشه؟ خب وقتى رفت دوباره بشو رهبر مخالفها. هر كوفت و زهر و مارى مىخواى بهش بگو؛ اما
بذار بعد از رفتنش. باشه!« يكى از آن »من«هاى درونى آقا كه حق برادرى را بجا مىآورد، سربرآورده و نهيب زد: »برادرت مىآيد، چكار به اختلافات دارى؟« آقا هم كوتاه آمد: »باشه به خاطر تو هم كه شده، كوتاه مىآم؛ اما اون بايد بدونه يه مخالفتى وجود داره و يه رهبر مخالفانى. توى اين مدتى كه ما اينجا زندگى مىكنيم، آيا شد به عنوان برادر يه تلفن بزنه وحالمون را بپرسه؟ شد كه بگه خب اين برادرم
خرجشو از كجا در مىآره؟ آدم انتظار داره.« »مگه تو اينكار رو كردى كه از اون انتظار دارى؟« »اون به من رو دست زد.« »تو نمىزدى؟ اگه فرصت پيدا مىكردى، سر اونو زيرآب كرده بودى.« »شايد، شايد. اما روى شايد و بايدها كه حرف نمىزنيم، داريم واقعيت رو نگاه مىكنيم. اونه كه قدرت گرفته.« لحظهاى درنگ كرد. زنش گفت: »چيه باز رفتى تو گذشتهها؟« »آره. مىخوام بگم مثه اين كه يادش رفته غير از يكسالى كه توى باغوحش كار كرد، بقيه روزگارش رو با بيمهى بيكارى مىگذروند و توى همين شهر علاف بود. روزا تا لنگ ظهر مىخوابيد و خيالبافى مىكرد و بقيهاش رو هم به ولگردى توى كافهها با
علافهاى بدتر از خودش سرگرم بود. تا پولش ته مىكشيد، كه هميشه همين طور بود، دست به دامن من مىشد. خب برادرم بود و بايستى كمكش مىكردم. تكيه كلامش همين بود كه هى تكرار مىكرد: »هنرمندم و نيازهايى دارم. چشم اميد
بستهام به تو كه كمكم كنى از اين سختىها بگذرم تا به معروفيت برسم. بعد تلافى مىكنم همه اين زحمتهات را.« من كه كار مىكردم و نصف حقوقم هم از سرم زياد بود. خب بهش كمك مىكردم. به دوستهام مىگفتم: »برادرم هرچى بگه
درسته.« مىخنديدند و من رو سادهلوح مىدونستند كه چرا حرفش برام حجته. حالا كه آقا به مال و منالى رسيده نكرد تلفنى بزنه به احوالپرسى و بگه اختلافات به كنار، وضع خرج و برجت چطوره؟ كم و كسرى دارى كمكت كنم. اصلا" گذشته
يادش رفته. مطمئن باش مىآد اينجا تا جاه و جلالش رو نشون ما بده.«
سفر خارجى رئيس جمهور، صدراعظم و مقامات دولت آلمان به اتفاق سفيران كشورهاى خارجى در انتظار فرود هواپيماى حامل پدر ملت و كشور گرمسيرى بودند. برج راهنماى فرودگاه دستور فرود هواپيما را صادر كرد و گويندهى كانال يك تلويزيون با حرارت و شور و شوق نشستن هواپيما را در فرودگاه اعلام مىكرد. آقاى چم با دست اشارهاى كرد به مشاور كه شنيد: »قربان همه چيز براى تشريفات رسمى آماده است.« »پس بگوييد پلكان بگذارند براى پياده شدن.« پس از نصب پلكان هواپيما، اول از همه مشاوران، معاونان وزارتخانهها و پيشكاران پدر پايين آمدند. چند دقيقهاى گذشت تا پدر با چهرهى نورانى و لبخندى بر لبان ظاهر شد. انگشتهاى دست چپ را كه زير دستكشهاى نازكى پنهان شده بودند، چنان كشيد
كه صداى چرق و چروق آن در هوا پيچيد. مشاور امور اجتماعى درگوشى گفت: »قربان! خواهش مىكنم مراقب باشيد« پدر همچنان پايين را نگاه مىكرد كه سرها و تنهها بودند در انتظار پاى برخاك گذاشتن. ابهت صحنه ترسى به دلش نشاند كه به سرش زد برگردد به هواپيما و به خلبان بگويد: »طياره را بپران! برگرديم همان چمگراد خودمان!« كه حرف مشاور را
شنيد: »قربان زشت است.« »بيخود ناراحت نشويد. لازم بود. براى تقويت قواى خودمان است.« دستها را به هم ماليده، بعد دست راست را به نشانهى سلام بالا برد. نفسى عميق كشيد و چند لحظهاى بىحركت ايستاد به تماشاى اطراف. درگوشى به مشاور دست راست
گفت: »با خانمها هم روبوسى؟« مشاور كه به نشانهى احترام سرش پايين بود، فورا" گفت: »اصلا". منزلت خودتان را حفظ كنيد.« مشاور اين بار شنيد: »هديهها را كه فراموش نكردهايد؟ ديشب نگذاشتند حواسمان جمع باشد چه
مىآوريم با خودمان.« لرزه به تن مشاور افتاد، مبادا هديهها را فراموش كرده باشد. در ذهن مرور كرد تا مطمئن شود بستهها و چمدانها را تحويل انباردارى داده است. لحظهها تنگ بودند و مشاور چارهاى جز تاييد نداشت: »قربان مطمئن باشيد! آوردهايم همهاشان
را.« پدر نفسى از آسودگى كشيد و دستى بر شانه مشاور زد. بعد با تانى و آرامش در حالى كه پيش و پسش را مشاوران و ماموران حفاظت محاصره كرده بودند از پلكان پايين آمد. بر آخرين پله اندكى تاخير كرد تا ميزبان جلوتر آمده و دم پلكان از او استقبال
كند. اندام درشت ميزبان هولناك به نظر مىرسيد، از اين رو پدر ترجيح داد روى همان پله بايستاد تا هنگام احوالپرسى برابرى قدها رعايت شود. بالاخره مجبور شد از پله پايين بيايد. پدر را ميزبانان، ماموران و خبرنگاران محاصره كرده بودند و او در ازدحام جمعيت گم شده بود. قلبش تير مىكشيد از شلوغى و چشم دوخته بود به پاها. كفشهاى خودش را مقايسه مىكرد با كفشهاى رئيس جمهور و صدراعظم آلمان. مامورهاى
آلمانى با مهارت تمام دايرهى خبرنگارها و عكاسها را شكافتند تا راه را براى دوربينهاى تلويزيونى بازكنند. رئيسجمهور آلمان ايستاد روبروى پدر و دو جمله حفظ شده به زبان چمگرادى جهت خوشامدگويى به لحنى بريده بريده گفت. پدر در پاسخ خندهاى به لب نشاند و به آلمانى روان گفت: »لازم نكرده بود دو سه روز به خودتان فشار بياوريد و اين دو جمله را حفظ كنيد. به شما نگفتهاند زبان چمگرادى زبانىست مرده؟ بله زبانى مرده كه جز همين تعداد آدمهاى داستان، هيچكس به اين
زبان ديگر فكر نمىكند، البته شايد حرف بزنند، اما فكر؟ گمان نمىكنم. به نظرم بهتر است زحمت حفظ كردن دو سه جمله به زبان بيگانه را هم بگذاريد براى روساى جمهورى كشورهايى كه آلمانى ياد نگرفتهاند.« رئيسجمهور آلمان سرخ شد و خود را كنار كشيد تا همسرش و بعد صدراعظم و وزيران را معرفى كند. پدر به وزير امور خارجه آلمان كه رسيد، لبخندى به لب آورد: »شما را با كراوات نديده بوديم؟ مثل اين كه دورهى دانشجويىتان تمام شده.« وزير امورخارجه آلمان از حرفهاى تند رنجيده خاطر شده بود كه چين به پيشانى آورد و گفت: »سبزها جهان را گرفتهاند كه خبرش به چمگراد رسيده.« پدر با تانى گفت: »بله، بله رسيده، اگر طبيعت را نانخورى ندانيد، ما هم طبيعتگرا هستيم.« صدراعظم كه ترسيده بود وزير كلهشقى كند پادرميانى كرد و گفت: »جهان دارد سبزرنگ مىشود.« پدر گفت: »نگران نشويد حالا حالاها وقت داريد.« بعد رو كرد به وزير اقتصاد و گفت: »متاسفم كه وزيرهاى ما نيامدهاند. گرفتارىها نگذاشت بيايند، وگرنه مىگفتيم با شما ورق بازى كنند، ببينيم كى برنده مىشود.« خندهى ريزى هم تحويل
وزير داد. بعد رو به مشاور خود كرده گفت: »مملكت نياز به مامورهاى كاركشتهاى مثل اينها دارد. يادمان باشد يكى دونفرشان را براى آموزش استخدام كنيم.« مشاور همزمان با گوش دادن، طبق فرمان رئيس جمهور كه خواسته بود كليهى حوادث سفر جزء به جزء يادداشتبردارى شود، هرآنچه مىشنيد يا مىديد، روى كاغذ مىآورد. عكاسها دايم از حالات مختلف پدر عكس مىگرفتند. خسته مىشد از حضور
دوربينها. سرش را پايين برده بود و فكر مىكرد كه مشاور زيرگوشش زمزمه كرد: »لبخند بزنيد! سرتان را بالا بگيريد!« پدر هم با بىحوصلگى سرش را بالا گرفت تا لبخندش در عكسها بيفتد. وقتى پدر از گارد احترام سان مىديد، هواى ابرى را نظرى انداخت. »چه هواى بدى دارند آلمانىها.« مراسم كه تمام شد، مشاور گفت: »قربان سوار ماشين روباز مىشويد براى بازديد از شهر. مردم هم ساعتهاست در خيابانها منتظر ورود جنابعالى هستند.« پدر رفت به طرف خودروى سفارت چمگراد كه به همين منظور طبق برنامه قبلى در محوطه فرودگاه آماده شده بود. »خوشمان نمىآيد ما را بچرخانند در شهر.« در را باز نكرده بود كه صداى رئيس جمهور آلمان را از پشت سر شنيد: »آقاى پرزيدنت خواهش مىكنم تشريفات را رعايت كنيد. شما ميهمان عاليقدر ما هستيد!« پدر برگشت و در جواب گفت: »براى چه بايد استراحت نكرده در شهر بگرديم؟ نكند مىخواهيد ما را بچرخانيد تا مردم ما را تماشا كنند؟« رئيسجمهور آلمان آمد به جواب: »بفرماييد سوار شويد. تشريفات رسمى يك ساعت بيشتر طول نمىكشد. مردم منتظر ميهمان عاليقدرشان هستند. شبكههاى تلويزيونى فردا جنجال درست مىكنند از اين مسئله ساده.« »براى چه؟ ما كه اين تشريفات را نخواسته بوديم. قبلا" هم نوشته بوديم برايتان كه بىسروصدا باشد.« مشاور رئيسجمهور آلمان گفت: »آقاى پرزيدنت! مردم آلمان در خيابانها ايستادهاند تا رئيسجمهور كشورى را ببينند كه همين تازگىها بر اثر حادثهاى باورنكردنى بوجود آمده است. كشورى كه براى ما همه چيزش عجيب است. براى ما عجيب
است چرا كه ممكن نيست ديگر چنين اتفاقى در جهان بيفتد.« آقاى چم عصبانى شد و داد كشيد: »به ما چه مربوطه كه براى شما اين چيزها عجيب است و مردمتان به تماشا آمدهاند؟ مىشود استراحتمان را بكنيم تا به كارهاى ضرورى برسيم؟ نكند مردم را كشاندهايد به خيابانها تا به قول يكى از روزنامههاتان مراسم به
نمايش درآوردن يك ديكتاتور را پيش برده باشيد؟ فكر كرديد ما نمىخوانيم روزنامهها را، يا زبان آلمانى نمىدانيم؟« دست برد از جيب بغل بريده روزنامه را بيرون كشيد و گذاشت كف دست مشاور آلمانى. بعد رو كرد به يكى از مشاورانش و ادامه داد:
»نه! سر ماشين را بچرخانيد طرف استراحتگاهمان.« رئيس جمهور آلمان اشاره كرد به سفير چمگراد كه پادرميانى كند و سفير هم به راننده به سر اشارهاى داد به تعلل در راه افتادن خودرو. يكى دو وزير آلمانى هم آمده بودند به بحث و جدل با همراهان پدر، بلكه آنها كوتاه بيايند. مشاورها هم فقط سر تكان
مىدادند. چم عصبانى شده بود و به زبان آلمانى ناسزا مىگفت. مشاورها دورش را گرفته بودند تا خبرنگارها نزديك نشوند. رئيس جمهور آلمان با صورت سرخ شده نزديكتر آمد شايد باخواهش و تمنا پدر را رام كند. چم فرياد كشيد: »اگر جلوتر بياييد سيلى
مىخوريد!« رئيس جمهورى آلمان عقب كشيد. پليس خبرنگارها را به فرمان مقامات امنيتى از محوطه دور مىكرد كه حرفهاى پدر را همه را ميخكوب كرد: »چرا نمىگذاريد واقعيت را گزارش كنند؟ شما كه به آزادى احترام مى گذاريد!« يكى از وزيران آلمانى آمد به ميانجيگرى؛ اما سيلى محكمى از پدر تحويل گرفت و ناسزاگويان خود را عقب كشيد. چند نفر از محافظان پدر گارد گرفته آمدند جلو تا اگر آلمانىها دست بلند كردند، حسابشان را برسند. يكى از محافظان به پدر گفت:
»قربان بزنم چك و چونهاش را خرد كنم؟« پدر به دست اشاره كرد كه ساكت باشد. بطرف محل اقامت كه مىرفتند چم به مشاور گفت: »حيف است زن نداريم. ديدى همه با خانمهاشان آمده بودند. قبول دارى نقص بزرگىست رئيس جمهور مجرد باقى مانده باشد؟ شما پدرسوختهها هم كارى از دستتان برنيامد.« »قربانتان بشوم، ما كه صد جورش را معرفى كرديم، خاطر مبارك نپذيرفتند و گفتند فقط خودش باشد.« »بله، بله، مىفهمم. گناه شما هم دقيقا" همين است كه خودش را پيدا نكرديد. همه حرفمم همين است.« »حالا براى عيش مبارك انواع و اقسامش را طى سفر فراهم مىكنيم.« »لازم نكرده. من يك عمر مجرد ماندم و خيانت نكردم. حالا زير چشم خارجىها دست از پا خطا كنم تا روزنامهها آبرويم را ببرند؟ هرگز!« 2 اين نخستين ديدار آقاى چم بعنوان رئيس جمهور كشور چمگراد از يك كشور اروپايى بود. به همين خاطر مسئولان دفتر رئيس جمهور آلمان همهگونه امكانات را براى پذيرايى آماده كرده بودند. از انواع غذا، پيشغذا و نوشيدنى گرفته تا بزرگى اتاق خواب،
اتاق محافظان، تلويزيون بزرگ، سه چهار قفسه كتابهاى مورد علاقه پدر، رنگ موكت راهروها و حتا ملافههاى تختخواب، همه را بنا به سليقهى ايشان براساس پرسوجوهاى بسيار آماده كرده بودند، مبادا كوچكترين ناراحتىى براى ميهمان عاليقدر پيش بيايد. به محض اين كه مهمانها به محل اقامت رسيدند، مشاورها سرگرم چك و چانه زدن باهم بودند براى گرفتن اتاق خواب تا اين كه پدر سرشان داد كشيد: »خجالت نمىكشيد؟ سروصداتان شهر را برداشته. اين اتاق و آن اتاق كه ندارد. سرم تركيد.«
و با انگشتها سرش را فشار مىداد براى آرامش. در همين حال از دفتر رياست جمهورى آلمان تماس گرفتند و خواستند با پدر صحبت كنند. پدر سر برد بالا كه نه. »رئيسجمهور فعلا" احتياج به استراحت دارند. همه امور فراهم است.« پدر گفت: »بله، بله، استراحت نياز داريم. بعد از اين هم تا آنجا كه مىتوانيد از ديدارهاى رسمى من كم كنيد! خودتان مختاريد هر شكلى خواستيد مذاكره كنيد! ما كارهاى مهمترى داريم كه بايد از همين حالا شروع كنيم.« داد كشيد سر يكى از
مشاورها: »هرچه زودتر كميتهى پيگيرى تشكيل بدهيد تا ببينيم اصلا" به نتيجهاى مىرسيم؟« لحن صدا را عوض كرد: »يعنى حتما" به نتيجه مىرسيم، وگرنه همهاتان را از دم اخراج مىكنم. اين آخرين شانس من و شماست.« خودش سكوت را شكست وقتى به حالت بچگانهاى رو به نقطهاى نامعلوم گفت: »دخترخاله جون پيدات مىكنم! غصه نخور!« يكى از مشاورها تلفن را كه قطع كرد، گفت: »قربان دعوتنامه براى آقاى گناگ فرستاده شده. مىدانستيم آلمانىها اين درخواست را قبول مىكنند. خوبى اينها همين است كه دردسر براى خودشان درست نمىكنند. دوستى با كشورها را بر هرچيزى
ترجيح مىدهند.« پدر دستها را به نشانه سبكى از هم گشود و نفسى عميق كشيد: »كارها مثل اين كه خوب جلو مىروند. كار شما آسانتر شد. بلكه آخر سر ما به وصال خودمان برسيم و روى ماه دخترخاله جون را ببينيم. يادتان باشد همه چيز طبق برنامه پيش
برود.« در باز شد و مشاور ديگر نفسنفس زنان بدون هيچ تشريفاتى آمد به طرف پدر: »قربان خانهى گناگ كاملا" زير نظر است و تلفنهاش هم به اتاق شنود وصل است.« پدر دست زد به شانهى مشاور: »از آدمهايى مثل شما انتظار كار درست هم مىرفت. حالا بگذاريد از باب امتحان بشنويم خانهى دشمنانمان چه خبرها هست.« مشاور دگمهى سفيد را فشار داد و حينى كه پيچ صدا را زياد مىكرد، گفت: »ساده است قربان. همزمان ضبط هم مىشود.« صداى بمى در اتاق پيچيده بود كه چم ذوقزده با دست اشاره كرد كه مشاور برود و گوشش را نزديك بلندگو برد: »خانوم چرا متوجه نيستى؟ توطئهاى در كار نيست. داريم مشاوره مىكنيم با دوستان...« »آدم برا ديدن برادرش كه مشورت نمىكنه با غريبهها. خب پسرخاله اومده ما رو ببينه. بعدش كه رفت هرچى خواستى مشاوره كن.« »كت و شلوار مشكىام رو پيدا نمىكنم از بس توى كمد خرت و پرت ريختين.« »اون كه بيد خوردتش؟ واه! بار قبل هم بهت گفت. با كت سوراخ سوراخ كه نمىرن مهمونى رئيس جمهور ...« »ما كه كف دستمان را بو نكرده بوديم. تابحال با همينها سر كرديم، بعد از اين هم خدا بزرگ...« چم دگمه قطع را زد و به مشاورى كه در اتاق بود، گفت: »بيچاره برادرمان چه مشكلاتى داره و نمىدانستيم. فكرمان نرفته بود طرف مشكلاتش. بايد بگوييم مقرريى برايش تعيين كنند. ناسلامتى قبلا"ها كمكمان مىكرد. يادمان بياوريد در اين
باره به مسئول خزانه دستور بدهيم به جهت مقررى ماهيانه.« بعد رو كرد به مشاور ديگرش: »حالا با كارخانهدارها و دلالهاى آلمانى چه بكنيم؟ برنامهاى بريز براى سرگرم كردنشان. ما كه حوصلهى اين حرفها رو نداريم.« مشاور ديگرى كه پاى خط تلفن بود گفت: »قربان مشاور امنيتى آلمان آمدهاند به ديدار و كارى فورى دارند.« پدر به سر تاييديه داد و خودش را آماده ملاقات كرد. مشاور امنيتى داخل شد. آقاى چم تا دم در تالار به استقبال او رفت. مشاور آلمانى گفت: »لازم مىبينم مشروح اقدامات امنيتى جهت ديدار شما را به عرض برسانم.« »تا حدودى در جريان ماجرا هستيم.« »ما در مذاكراتى كه در دفتر صدراعظم داشتيم، همه موارد احتمالى را برشمرديم كه طبق دستور صدراعظم موظف به گزارش به شما مىباشم. بنا به درخواست وزير امور امنيتى شما، دولت آلمان موظف شد رئيس مخالفان نظام را تشويق كند در مراسم
ميهمانى رسمى كه به افتخار شما برگذار مىشود، همراه همسرش در كنار ساير مدعوين قرار گرفته به ديدار شما شرفياب شود. مقامات آلمانى اين درخواست را نوعى سازش ملى ميان حكومت و مخالفان بشمار آوردند. بررسى دفتر پژوهشهاى حكومت
آلمان اين بود كه اعطاى پناهندگى به آقاى گناگ نه تنها به روابط دو كشور خللى وارد نكرده، بلكه امكان يك مصالحهى ملى را هم فراهم نموده است. يكى از همكاران صدراعظم گفت: »جهان دورهى مصالحه و گفتگو را طى مىكند. سقوط
امپراطورى شوروى زمينهى مساعدى براى رشد روند گفتوگو فراهم نمود. حكومتها يكى يكى تن به آشتى با مخالفان مىدهند و مخالفان هم تنها راه را در مصالحه و مذاكره و فعاليتهاى پارلمانى مىبينند. جهان دارد از كابوس آشوب و جنگهاى ملى
بيرون مىآيد.« صدراعظم هم با سر گفتهاش را تاييد كرد و گفت: »بايد به رئيس جمهور چمگراد به دليل علاقهاش به حضور رهبر مخالفان در ميهمانى شام تبريك بگويم. ضمنا" دو نفر از كارمندان عاليرتبه دفترمان را براى تحويل دعوتنامه
رسمى به رهبر مخالفان تعيين كنيد. يادتان نرود تذكرات لازم جهت رعايت تشريفات را به كارمندان بدهيد.« درست يك هفته پيش از ديدار بود كه دو نفر از كارمندان دفتر صدراعظم در معيت سه پليس فدرال همراه با دعوتنامهى رسمى رئيس جمهورى
آلمان بسوى خانهى آقاى گُناگ روانه شدند. خوشبختانه آقاى گناگ به ميل و اراده اين دعوت را اجابت كردند و در مراسم شام حضور خواهند يافت.« آقاى چم باد به غبغب انداخت و خندان به مشاور آلمانى گفت: »از اين بابت بايد به شما تبريك بگويم. البته پيش از آمدنتان خبرها به ما رسيد. خودتان كه مىدانيد گناگ برادر ماست. رسم و رسوم ما شرقىها وادارمان مىكند حق برادرى را بجا
بياوريم. درست نبود ما بياييم به ولايتى كه برادرمان در آنجاست و او را نبينيم. اختلافات را بايد كنار گذاشت. تا يادمان نرفته بگوييم به حساب ما مبلغ دههزار مارك شخصا" بدهيد به آقاى گناگ و تاكيد بكنيد از طرف دولت آلمان اين مبلغ پرداخت
مىشود. لطف كنيد اسمى از ما در اين باره به ميان نيايد كه ايشان قبول نمىكند. 3 آقاى گُناگ طبق برنامه هميشگى كله سحر بيدار شده و سرگرم خواندن روزنامهها و نامههاى دوستانش بود. صبحانه را مثل گذشته پيش از بيدار شدن خانم آماده كرده بود. لقمهاى نان و مربا را توى دهن برده و قهوهى تلخش را سر مىكشيد كه زنگ در خانه
به صدا درآمد. نگاهش را به ساعت انداخت تا پيشبينى كند چه كسى زنگ زده است. هفت و سى و شش دقيقه! براى آمدن نامهرسان زود بود. دوستى هم كه قرار بود براى طرحريزى جلسهى بررسى اوضاع آبوهوايى كشورش به خانه بيايد، حدود
هشت و هشت و سىدقيقه را قرار گذاشته بود. »حتما" اشتباهى صورت گرفته.« يادش آمد چهارشنبه است و روز تحويل زبالههاى خانه. به آشپزخانه رفت و هنوهنكنان سطل زبالهها را كشاند به طرف. با دست آزادش در را باز مىكرد و با دست ديگر هم سطل زباله را گرفته بود. لقمه غذا را قورت داد؛ اما هنوز چيزى از گلو پايين
نمىرفت. »ببين چه روزگارى شده. بايد سطل زباله را هم خودمان جابجا كنيم. زنمان هم كارش شده خوابيدن يا رويابافى از عشقهاش. كار بىدردسر و هزينه.« به آرامش خيال هميشگى كه كارگرهاى شهردارى آمدهاند براى زبالهها، خرده غذا را در دهنش مزه مزه مىكرد كه نگاهش افتاد به كفشهاى چرمى مشكى با طراحى گلهاى ريز بر يالها و گل پنجپر درشتى بر گردههاشان، شلوار پاچه پاكتى طوسى خانهخانه كه راه
مىبردند به پشت مثل سايهبانى بر گلهاى كفش. با چشمهاى پلغيده خيره شد به صاحب كفشها. »آمد قاصد بخت ما« دو نفر كتوشلوارپوش را ديد. آن كه جلوتر ايستاده بود نامهاى در دست داشت. ديگرى پشت سر و بعد پليسها ايستاده بودند. گُناگ از وحشت خشكش زد. سطل زباله از دستش افتاد و خودش را عقب كشيد از ترس. بوى مانده كلهپاچه ديشب از آشپزخانه و سطل فضا را گرفته بود و همين هم لرزش دستهاش را تشديد مىكرد. بو
كشيد تا مطمئن بشود بوى كلههاست كه پيچيده در فضا. به آلمانى گفت: »چه اتفاقى افتاده؟« استخوان كلههاى ديشب بالاى سطل روبروى چشم ميهمانها بودند. نگاه گناگ برآنها لغزيد. به دل ناسزايى حواله خانم كرد كه نچپانده بودشان ته سطل. عرق به پيشانى آورد. سطل را با پا به داخل خانه هل داد. دستها را به شلوار ماليد تا
تميزشان كند براى خوشامدگويى. عينك را روى بينى كمى به سمت چشمها راند تا اوضاع را زير نظر بگيرد. دوباره نگاهى به سرووضعش انداخت. وحشتناك بود! پيژامهى خانه. يادش آمد با موهاى شانه نخورده آمده بيرون. سرش را به نشانه
احترام پايين آورد. لبخندى بر لباش نشاند تا اوضاع را به حالت عادى برگرداند. كارمند نامه به دست اجازهى ورود به خانه را خواست. آقا بزرگمنشانه خود را كنار كشيد تا بيايند تو. حالا ديگر خودش را جمع و جور كرده بود. اتكا به نفس
سياستمدارانه را در چهره و حركات خود بروز داد. بعد با تحكم، صدايى كه نشان فرمانبرى را به شنونده القا مىكند، زنش را صدا زد: »خانم بيايند.« صدايى جيغگونه از اتاق به گوش رسيد. در نيمهباز به شدت بهم كوبيده شد و پليسها وسط راهرو به حال آمادهباش ايستادند. آقاى گُناگ در خانه را بسته درحالى كه بسوى آنها راه مىبرد، نگاهش را طورى جهت داده بود كه گويى آنها، دو نفر شخصىپوش و
پليسها، ماموران گوش به فرمانش هستند. به لحنى كه يقين داشت سياستمداران بزرگ با زيردستان بكار مىبرند، گفت: »آقايان لطف بزرگى كردهاند تشريف آوردهاند. مصالح و موقعيت حكم مىكرد خودم خدمت برسم، متاسفانه هيچ گزارشى از
مقامات به دست من يا همكاران نرسيده بود تا شخصا" به ادارهى پليس بيايم. اجازه بدهيد چند دقيقهاى تنهاتان بگذارم. تشريف داشته باشيد تا آمادهى مذاكره شويم.« بىآنكه منتظر پاسخشان باشد، خود را چپاند توى اتاق بغلى كه آينهى قدى كمد لباسها از در نيمه بازش ديده مىشد. از همانجا حين تعويض لباس، سرش را به طرف شكاف در گرفته و زنش را با تحكم صدا زد. سه بار پياپى. خبرى نبود. صداش را
پايين آورد: »زن پاشو برو پايين ببين چه خبره. يه امروز از خيالبافى عشق دست وردار.« طول كشيد تا آقا آمادهى بار عام شدند. وقتى دوباره در برابرشان قرار گرفت لبخندى به لبهاش نشسته بود و با دست موهاش را صاف مىكرد. »آقايان ببخشيد! آمادگى پذيرايى از آقايان را نداشتم. كاش قبلا" تلفنى اطلاع مىداديد، گرچه مىدانم
حتما" كار واجبى پيش آمده. خواهش مىكنم بفرماييد!« قاصد با اكرام تمام سر خماند كه آقا جاخورد و يقين كرد موقعيتى فراتر و محكمتر از گذشتهها دارد. هواى تازهاى به ششها راند. سينه را ستبر كرد. نگاهش را از پشت عينك تيز و سرراست به پليس روبرو دوخت. براى تحكيم برترى موقعيتش دست
برشانه او گذاشت. چون خوشبختانه قامتى بلند داشت، توانست حالت تعادل بزرگمنشانه را بازيافته و بتواند نوازش پدرانه به فرزندان را به تماميت مطلوب پيش ببرد. اصلا" اين حس را كه داشت كه همين حالا نظاميان زيردست خود را به درجات بالاتر
ارتقا داده است. پليسها هم به حالت رسمى ايستاده همچنان آمادهى اجراى فرمانهاى آن مقام بودند. آقا سرش را پايين آورد: »بفرماييد!« كارمند بازهم قامت راست كرد. دوباره سرش را به پايين خم كرد و نامه را دو دستى پيش آورد. آقا با صلابت پيشين دست راست را جلو برد و نامه را گرفت. بعد نگاهش را به طرف اتاق خواب چرخاند بلكه زنش بيايد كنارش بايستاد حين مراسم تحويل
نامه. خبرى نشد. چند لحظهاى مكث كرد تا حامل نامه بلكه پيغامى شفاهى هم داشته باشد. پيك ساكت بود. آقا پيش از آن كه نامه را بازكند، دعوتشان كرد به نشستن. نامه همچنان در دستش بود و دست دست مىكرد تا خانم بيايند نامه را بخوانند. »آقايان راحت باشند! متاسفانه خدمتكار نداريم تا بگويم از شما پذيرايى كنند، خانم هم گويا گرفتارند.« بعد صدايش را پايين آورد و به حالتى كه گويا ميهمانان دوستان قديمىاشاند، صورتش را نزديكتر برد: »خانمها را كه مىشناسيد! گرفتار آرايش و ظاهر خود مىشوند. خب دوسه ساعتى كار مىبرد. خودمان چاى مىآوريم.« نگاهش را كشاند طرف در اتاق خواب تا خانم برسند براى پذيرايى. آقايى كه نامه را داده بود به زبان درآمد: »آقاى گناگ من به عنوان يكى از همكاران دفتر صدراعظم مسئولم از سوى او همهى امور لازم جهت شركت شما را در مراسم فراهم آورم. به هر آنچه در اين مورد مربوط باشد، پاسخگو هستم.« آقاى گناگ با دست اشاره به نامه كرد و گفت: »مىبينيد كه هنوز نامه را نخواندهام. متاسفانه منشىام هنوز نيامده. منشىاى كه حقوق دريافت نكند معلوم است كه به موقع سركارش حاضر نمىشود. گذشت آن زمان كه امثال ما مىتوانستند
دمودستگاهى داشته باشند براى خودشان و نوكرهاشان. خب دولتها هم كمك مىكردند تا هزينهى نوكرها پرداخت شود. بزرگان با خيال راحت از دفتر كارشان جنبش مخالفان را رهبرى مىكردند. با اين كمك دولتى كه مىگيريم باور بفرماييد شام شب
خودمان هم تامين نمىشود. براى چار تا فتوكپى گرفتن از نامههامان درماندهايم چه كنيم.« بعد نامه را بازكرد و دعوت نامه رسمى حضور خود و خانم در مراسم شام به افتخار تشريففرمايى پدر را خواند. پايين دعوتنامه هم جملهى ريزى ديده مىشد كه اشاره به پشت نامه داشت. آنطرف نامه، همهى احترامات به تهديدات تبديل شده بود:
»درصورت عدم موافقت با حضور در ميهمانى شام رسمى رئيس جمهور آلمان، به حاملان نامه دستور داده شده است، شما و همسرتان را بازداشت و تحويل مقامات قضايى بدهند.« به ذهنش آمد: »معلوم است آلمانىها ما را قربانى كردهاند. شنيده بوديم پناهندگى دادنشان به ما براى روز مباداست تا قربانىمان كنند براى گرفتن امتيازى يا سرمايهگذارى كرده باشند براى حكومت بعدى. حالا آمدهاند به اسم بازداشت مرا ببرند و تحويل
دشمنم بدهند.« سرش را بالا گرفته به حالتى از تبختر و غرور براى آنها و ترس براى خودش، نگاهشان كرد و گفت: »موقعيت سخت دشوارىست. دركش براى شما كه در پرتو دمكراسى زندگى مىكنيد، سخت است بگويم نشست و برخاست من با ديكتاتور به معناى
زيرپا گذاشتن اصولىست كه سالهاست براى تحققشان مبارزه كردهام و مىبينيد هنوز هم تلخىهاش را همراه دارم. اما نامهى صدراعظم محترم موهبتىست بزرگ تا بتوانم از فرصت پيشآمده مقامات دولتى آلمان را در جريان اوضاع نابسامان كشورم قرار
دهم. يقينا" رئيس جمهور و صدراعظم شخصيتهايى روشنفكر و آگاه به امورند و با علاقه به گفتهها و توضيحات من پيرامون مصايب دمكراسى در جمهورى چمگراد گوش خواهند داد. اما اجازه بدهيد با مشاوران و همكاران و همقطارانم در اين
زمينه مشاورههاى لازم را به عمل آورم و فردا كتبا" شما را در جريان وقايع و تصميمگيرىها قرار دهم.« پس از سكوتى طولانى با دستهاش در را نشان داد و گفت: »شما مرخص هستيد.« كارمند اولى گفت: »آقاى گناگ خوشحاليم كه پاسخ مثبت به دعوت داديد. مطمئن باشيد رئيس جمهور و كنسول اتحاديه از حضور شما در اين مراسم خوشحال خواهند شد. خودتان بهتر مىدانيد امروز جهان بسوى صلح و دمكراسى و مصالحه پيش
مىرود.« »البته من هنوز رسما" پاسخ مثبت ندادهام؛ اما اگر حرفم را مثبت ارزيابى كرديد، |