|
جو - برگزیده بهترین داستانهای کوتاه اروتیک امریکایی |
| چاپ |
|
پست الكترونيكي
|
|
مگی استپ
|
|
جو با چنان سردردى بيدار شد كه احساس كرد پردهاى سرخ رنگ جلوى چشمانش را گرفته است. چند بار پياپى چيزى را نمىديد. نابينايى مىآمد و مىرفت. جايى نمىخواست برود. روى پا ايستاد و سرش را تكان داد. روزنامه را باز كرد. تلاش كرد نوشتهها را بخواند اما پردهاى سرخ رنگ جلوى چشمانش بود. »لسآنجلس: آسوشيتدپرس _ امروز كودكان براى سلام و شادباش با شوروهيجان و پايكوبى و رقص دلقكى به مركز يهوديان رفتند كه همين شش روز پيش مورد حمله يك عمليات تروريستى قرار گرفته بود. جو خوشحال بود كه در لسآنجلس زندگى نمىكند. او در شيكاگو، نزديك راجرز پارك زندگى مىكرد. در همسايگى خانههاى بازپرورى، شركتهاى ترابرى، مستمندان زير پوشش كمكهاى دولتى، دزدان، و گروههاى اشرار و زنانى كه زندگىشان از راه انعام در رستورانها مىگذشت. جو به صحنهى اجراى رقص دلقكها در دوروبر كشتهشدهها فكر كرد. چيزى كه او را به ياد پيراهن دلقكى سوزان مىانداخت: پيراهن گشاد و بلند سرخ رنگ با كمربند سرخ و جورابهاى پوست ماهى سفيد.
جو مگى استپ
جو با چنان سردردى بيدار شد كه احساس كرد پردهاى سرخ رنگ جلوى چشمانش را گرفته است. چند بار پياپى چيزى را نمىديد. نابينايى مىآمد و مىرفت. جايى نمىخواست برود. روى پا ايستاد و سرش را تكان داد. روزنامه را باز كرد. تلاش كرد نوشتهها را بخواند اما پردهاى سرخ رنگ جلوى چشمانش بود. »لسآنجلس: آسوشيتدپرس _ امروز كودكان براى سلام و شادباش با شوروهيجان و پايكوبى و رقص دلقكى به مركز يهوديان رفتند كه همين شش روز پيش مورد حمله يك عمليات تروريستى قرار گرفته بود. جو خوشحال بود كه در لسآنجلس زندگى نمىكند. او در شيكاگو، نزديك راجرز پارك زندگى مىكرد. در همسايگى خانههاى بازپرورى، شركتهاى ترابرى، مستمندان زير پوشش كمكهاى دولتى، دزدان، و گروههاى اشرار و زنانى كه زندگىشان از راه انعام در رستورانها مىگذشت. جو به صحنهى اجراى رقص دلقكها در دوروبر كشتهشدهها فكر كرد. چيزى كه او را به ياد پيراهن دلقكى سوزان مىانداخت: پيراهن گشاد و بلند سرخ رنگ با كمربند سرخ و جورابهاى پوست ماهى سفيد. همين چيزها دوباره سردردش را حاد كرد. به 911 تلفن زد. جو شگفتزده از شق كردن در اين حالت مطمئن شد ظاهرا" چيزى غلط در افكارش رخنه كرده. اين آخرين افكار او براى زمانى بس دراز بود. سه روز بعد از رفتنش به بيمارستان، پرستار در حالى كه با شلنگ مثانهاش را خالى مىكرد به او گفت، پزشكها تومورى را از مغزش بيرون آوردهاند. تومورى به اندازهى يك بالنگ. جو شگفتزده بود كه چرا تومورها همسان ميوهها هستند و اگر پرستار لاسيدن با ميوهها را دوست داشته باشد، همانطور كه سوزان دوست داشت. *** جو با سوزان در خانه بازپرورى آشنا شد، جايى كه جو بعنوان پيشخدمت كار مىكرد. هيچكس به درستى نمىدانست چه پيش آمده كه گذر سوزان به اينجا افتاده بود. سوزان را در اتاق انتظار رهاكرده بودند. مسكن قوى به او زده، دستهاش را هم از پشت با دستمالى بسته بودند. سوزانِ نيمهايرانى، بينى زيبايى داشت. او انبوهى از جواهرات ارزان را چنان به خود آويخته بود كه پوستش را خاكسترى كرده بودند. موهاى بلندش به لنبرهاش مىرسيد. سوزان چندين بار رنج ترك هروئين را تحمل كرده بود. سه روز به دور از مواد و هورمونها خشم او را برانگيخته بود. مشاورهاى بازپرورى به سوزان پيشنهاد كرده بودند تلاش كند با ديگر زن و مردهاى بازپرورى هماغوشى داشته باشد. روزى جو سوزان را در قفسه جاروها يافت كه خودش را در آن پنهان كرده بود. او روبروى جعبه كمكهاى اوليه به جلو خم شده دسته زمينشور را به دست گرفته، از پشت آن را به درون خود هل داده و پيراهن بلند سياهش را بالاى لمبرهاش گره زده بود. وقتى جو سررسيد، سوزان خشكش زد. بعد سوزان رو به سوى جو كشاند و به او نگاه كرد. چشمهاى سوزان مثل ذغال آتشين سرخ و ناخواندنى بودند. جو به آرامى از كمد دور شد. او پايين رفت و به دفتر يكى از مشاورها رسيد، جايى كه به عادت هرروزه تميزكارى و روفت و روب را از آنجا مىآغازيد، بىتوجه به اين كه چه كسى در اتاق است. ده دقيقه بعد، جو دوباره به سراغ كمد جاروها رفت. او مىدانست سوزان نبايستى آنجا مانده باشد. او به دقت زمينشور را بلند كرد و دستهاش را زبان زد، مزه شكر مىداد. جو در دارودسته موتورسوارهاى شهر اورگان بزرگ شده بود. در دوازده سالگى با مارتا زن نابرادريش خوابيده بود. يك شب ناگهانى مارتا به كيسه خواب جو خزيده و چوچول جو را مكيده بود. مارتا زيرپوشش را بالا كشيده، پستانشها را به سمت جو آويزان كرده بود. وقتى جو خواست لبهاى مارتا را ببوسد او گازش گرفت. جو ترسيده بود آبش نيايد. اما مارتا به اوج رسيده، فريادش بلند شده بود. چند دقيقه پس از آن كه مارتا كيسه خواب جو را ترك كرد، نابرادرى بالا آمد. او غرهاى از گلو بيرون داد و بعد خنديد. جو ترسيد برادرش او را بكشد، اما او چنين نكرد. فرداى آن روز مارتا با دوچرخه همسرش در بزرگراه زير يك كاميون رفت. نابرادرى به جو گفت: »تو او را كشتى.« جو چگونه مىتوانست او را كشته باشد، او اين را مطمئن نبود. جو هرگز اين را حس نكرد. زمانى كه جو شانزده ساله بود اوباش موتورسوار در قتل و موادمخدر دست داشتند. جو از خانه فرار كرد. با دست بلندكردن به سوارىها، خودش را به شيكاگو رساند. چند ولگرد كفشها را دزديدند. يكىشان كيرش را در دهن جو چپاند. او شب را در خانهى بينوايان سركرد. بعد سر از يك بازپرورى درآورد و بعنوان زمينشور در آنجا سرگرم كار شد. يك شب كه به بار نزديك محل كارش رفته بود با زنى آشنا شد كه گرچه از رقاصههاى بار نبود؛ اما ميخواره بود. او بدون آن كه حرفى بزند دستش را لاى كشاله ران جو كشاند. او جو را به خانه برد و گفت، حرفى نزند! و يك چيز پلاستيكى به بالاى كون جو كوبيد. سپس انگشتش را به كونش هل داد. پس از آن دسته برس و سپس دست عروسك خندان را. جو پرخاش نكرد. زن هيچ چيزى به كون خودش فرو نكرد. اسمش جولين بود. جو او را چندين بار در ماه مىديد. پس از آن جولين كشته شد. پليسها هرگز نفهميدند چه كسى و چگونه او را كشته است. او را مرده در وان حمام آپارتمانش يافته بودند. از آن پس براى دو سال جو با كسى هماغوشى نداشت. هر زمان كه با كسى مىخوابيد، كشته مىشد. فرداى روزى كه جو سوزان را براى نخستين بار در كمد يافته بود دوباره در همانجا به او برخورد. سوزان لخت لخت بود اما چيزى را به خودش هل نداده بود. جو پرسيد: »اينجا چه كار مىكنى؟« سوزان گفت: »هيچى« سوزان سرپا ايستاد و پشتش را به جو كرد. شانههاى استخوانيش مثل لبه تيغ بود. اما قد و قوارهاش خوب بود. سوزان به سمت ديوار خم شد و چانهاش را به جعبه كمكهاى اوليه چسباند. موهاى انبوه سياهى داشت كه رگههاى صورتى رنگى لابلاى آنها ديده مىشد. او با چشمانى همچون ذغال سرخ و آتشين به سمت جو برگشت. جو تكان نخورد و حتا دستش را لاى خشتكش نبرد تا كير سفت شدهاش را كه درد گرفته بود آزاد كند. جو پس از ثانيهها مكث گفت: »اين ديگه واقعا" زشته« سوزان گفت »آره، آره« بعد پشتش را خم كرد و بوسهاى به گونههاى جو زد. جو پرسيد: »دنبال جايى براى زندگى هستى؟« سوزان راست ايستاد و بعد دور خودش چرخيد و صورت را مثل دختربچهها كرده و گفت: »آره!« جو پاسخ داد: »تو مىتونى با من زندگى كنى.« ***
يك ساعت بعد سوزان وسايل را در يك كيسه پلاستيكى جمع كرد: دو جفت شلوار، يك پيراهن و سينهبند. در اين دم آنها بر كف خانه كوچك دو اتاقه جو نشستهاند. سوزان بر زمين درازكشيده و به خواب رفته است. جو پس از ساعتها نگريستن به سوزان كه بخواب رفته بود او را به آرامى از زمين بلند كرد و روى تختخواب تكىاش گذاشت. يك ساعت بعد سوزان از خواب برخاسته دوباره روى زمين درازكشيد. او تا صبح، تا زمانى كه زنگ تلفن به صدا درآمد خوابيده بود. يكى از مشاوران بازپرورى به جو خبر داد كه او كارش را در آنجا از دست داده است. ارتباط شخصى با بيماران بازپرورى عملى خلاف قانون بود. براى جو مهم نبود. او سوزان را در آپارتمانش داشت. زمانى كه سوزان از خواب برخاست شهوى بود. او نه دندانهاش را مسواك كرد نه دستشويى رفت. از كف اتاق خودش را به جو رساند كه بر تنها صندلىاى كه داشت نشسته بود. سوزان دستهاى جو را در دست گرفت و نوازش كرده چشم به جو دوخت. سوزان گفت: »چى شده بچهجان؟« »ولم كن« »»چى شده؟« »نمىخوام« سوزان در حالى كه بزرگى يك گلابى را زير شلوارش حس مىكرد گفت: »تو بايد بخواى« جو پاسخ داد: »نه« سوزان پيراهنش را از تن درآورد. سينهبند نارنجى پوشيده بود. سوزان اشاره به سينهبند كرده گفت: »اين رو از تاتى در فرانسه خريدم.« و در حالى كه دستش را بالاى سينهبند برده بود ادامه داد: »تاتى ارزانترين فروشگاهى در آنجاست كه از اين چيزها در آن پيدا مىشود. فروشگاهى مثل كى ماركت ما. تنها زيرپوش خوب كتانى. تو نمىتونى يه زيرپوش خوب كتانى در كى ماركت پيدا كنى.« سوزان آماده بود كه جو گفتهاش را رد كند. اما جو مخالفتى نكرده و گفت: »من هم قبول دارم« بعد ادامه داد: »چرا فرانسه رفته بودى؟« دختر گفت »بيا« و سينهبندش را باز كرده، نوك پستانهاى قهوهاى رنگش را با نوك انگشتهاش فشرد كه تمشكگونه شده بودند. اما جو تمايلى نداشت. چند هفتهاى گذشت. سوزان هرآنچه از دستش بر مىآمد براى ترغيب جنسى جو انجام داد. از ابزارهاى پلاستيكى تحريك جنسى و ماليدن به بدنش گرفته تا رقصهاى آنچنانى. سوزان كه مىرقصيد جو مىخواست نگاه كند؛ اما نمىخواست دست بزند. سوزان به همه جور ابزار تحريك شهوانى جو دست زد. جو مىخواست با سوزان بخوابد؛ اما نمىخواست او بميرد. جو مىترسيد از اين كه دربارهى زنانى بگويد كه وقتى با آنها خوابيده بود، همهشان مرده بودند. ممكن بود او هم بميرد. آخر سر سوزان لباس دلقكها را پوشيد. اين ديگر ابلهانهترين، ديوانهكنندهترين رختى بود كه زنى براى او پوشيده بود. اين مهربانىها و كرشمههاى سوزان كار خودش را كرد و راه حل پرهيز جنسى جو را درهم ريخت؛ اما نه به آسانى. نه حتا زمانى كه يك روز از كار به خانه بازگشت _ جو در يك تعميرگاه بعنوان نگهبان سرگرم كار شده بود_ سوزان را با يك دختر در رختخواب ديد. دختره از آن تپلهاى مكزيكى با لبهاى سرخ شهوانى بود. دو دختر داشتند همديگر را مىخوردند. انگشت به هم كرده و درهم فرورفته بودند. جو چند تايى تخم مرغ نيمرو كرد. جو راست كرده بود. سوزان دوباره سرنگ مواد را به خود تزريق كرد. سوزان به زودى همهى پولهاى جو را بابت مواد به باد داده بود. سوزان به همه جاى بدنش سرنگ مىزد و جو تنها نگاهش مىكرد. يك روز جو سوزان را در حمام خانه زندانى كرد تا دست از اعتياد بردارد؛ اما سوزان خودش را از پنجرهى طبقه سوم به پايين پرت كرد. چند روز پس از پايين پريدن از پنجره و فرارش سوزان دوباره بازگشت. او ده پوند لاغرتر شده بود و چشمهاش گودافتاده و پر از درد بود. زمانى كه جو در را باز كرد، سوزان گفت: »متاسفم.« جو از جلوى راه سوزان كنار رفت تا داخل شود. جو سوزان را در آغوش گرفت كه استخوان آرنجش به او خورد. »همه چيز خوبه« جو او را بخشيده بود اما سوزان چند دقيقه بعد براى مواد بىتابى مىكرد. جو استريو را برداشت تا براى فروش و تهيه مواد سوزان آن را بفروشد. پس از يك هفته سوزان دست روى همه چيز جو گذاشت و همه را به باد داد. بعد كه خانه خالى شد، سوزان دوباره خانه را ترك كرد. فرداى آن روز جو با سردرد از خواب بيدار شد. پس از عمل جراحى، كه جو در تختخواب بيمارستان درازكشيده بود داشت به اين فكر مىكرد كه زندگيش پس از اين چه خواهد شد كه يك بالنگ را از سرش بيرون آورده بودند. جو به روزنامه بغل دستش خيره شد كه خبر داده بود »كارين ويلسون« خواننده معروف معدهاش را برداشته و معدهى تازهاى برايش گذاشته بودند. كارين ويلسون گفته بود: »من چنان چاق شده بودم كه نزديك به مرگ بودم.« شايد بالنگى جو تلاش كرده بود خودش را در درون بادام زمينى شكم كارين بچپاند. فكر كردن به اين چيزها دوباره ميل جنسىاش براى نخستين بار پس از رفتن سوزان به او بازگشته بود. جو پس از رهايى از بيمارستان نمىخواست به خانه بازگردد. نزديك به 24 ساعت در خيابانها پرسه زد تا از پا افتاد. او به خانه برگشت. يادداشتى بالاى در پيدا كرد. او دوباره بايد شغلى دست و پا كند. دو روز پس از آن، جو حين قدم زدن در خيابان ويلسون به زنى برخورد كه دستهاش از خالكوبى سياه شده بود. زن از گروه موتورسواران بود و مى جواست او را بر ترك خود سوار كند. زن كه ديد جو به خالكوبىهاش خيره شده سر صحبت را با او بازكرد. وقتى جو از او دربارهى اوباش موتورسوار شيكاگو پرسيد، زن گفت، گاهى با آنها به جاهايى مىرود؛ اما حالا بعنوان غريق نجات سرگرم كار است. ساحلى كه سالخوردهها با سگهاشان براى تفريح مىآيند. گاهى وقتها هم شوهرش پيش او مىرود. و به جو پيشنهاد داد اگر بخواهد مىتواند آخر هفتهها بعنوان غريق نجات دستش را بند كند كه جو گفت شنا بلد نيست. زن گفت به او ياد خواهد داد. *** هفته بعد، زن كه دنيس ناميده مىشد، به جو كمك كرد تا مجوز غريق نجاتى را بگيرد و بصورت پاره وقت سرگرم كار شود. پنج روز كارى را جو در خانه به تماشاى برنامههاى تلويزيون سياه و سفيد خود سرگرم بود. دنيس آزاررساندن به جو را شروع كرد. شنبهاى كه جو سركار حاضر شد تا نگهبانى سالخوردهها و سگهاشان را بكند، دنيس را ديد كه در اتاق كار جو نشسته و سرگرم دود كردن سيگار است. دنيس با رختهاى اندكى كه به تن داشت گفت: مىخواى امشب را با من باشى؟ استيوى بيرون از شهر است.« دنيس مارىجونا را به طرف جو گرفت كه جو گفت: »اوه« زن گفت: من پيشنهادى به تو مىدم و پاسخت به من يه »اوه« است. جو گفت: »نمىتونم« دنيس گفت: »چى رو نمىتونى؟« و دندانهاى ريزش را به جو نشان داد. جو به دندانهاى تيز دنيس فكر كرد و به اكراه پذيرفت كه شب را با او سركند. زمانى كه به خانه دنيس رفت، زن لخت بود. جو دنيس را روى زمين خواباند و سرگرم گاييدنش شد، دنيس را موجى از ولع شديد گرفته بود و به طرز وحشتناكى ترساننده بود. بالاخره وقتى دنيس به جو گفت كساش را بليسه، جو خودش را پايين خزاند و انگشتش را داخل كرد كه دنيس از جا پريد. جو دوباره اون را روى زمين پهن كرد و زيب شلوارش را باز كرد و كيرش را توى كس هل داد. دنيس گفت:»پسرك، پسرك، پسرك« در همين لحظه آب جو بيرون زد و كيرش را بيرون كشيد. شلوارش را پوشيد و از خانه بيرون زد. جو يقين داشت دنيس به زودى مىميرد. نمىخواست شاهد مرگ دنيس باشد. روز بعد نمىخواست سركار برود؛ چرا كه نمىخواست چيزى راجع به مرگ دنيس بشنود. يك هفته صبر كرد. جو تلفن را كشيد و برنج را بار گذاشت. اين تنها خوردنىاى بود كه در خانهاش يافت مىشد. روز هشتم دوباره به مركز بازپرورى رفت، جايى كه روزگارى در آن كار مىكرد. اهالى بازپرورى با استخدام دوباره جو موافقت كردند. بيماران بازپرورى مىآمدند و مىرفتند و جو چشم به راه بود شايد دوباره گذار سوزان به اينجا بيفتد. روزى كه از بازپرورى به خانه بر مىگشت سر راه به دنيس برخورد. او همراه زنى بود. زنى كوتاهتر و مسنتر از دنيس. دنيس گفت: »چطورى جو!« جو سلامى داد كه دنيس گفت: »چت شده پسر؟ بيمار به نظر مىآى.« جو به حالتى عصبى زن همراه دنيس را ورانداز كرد. زن گفت: »جو تو هيچ وقت در اورگان زندگى كردهاى؟« جو گفت: »آره« مارتا بود، زن نابرادريش. نخستين زنى كه در ذهن جو مرده بود. مارتا گفت: »فكرش را مىكردم چطورى تو پسر؟« و بعد جو را در آغوش كشيد. جو خشكش زده بود و از ماجرا سر در نمىآورد. روز بعد جو در يك برنامهى تلويزيونى جولين را ديد، دخترى كه در بار با او آشنا شده بود و فكر مىكرد مرده در حال بازى در يك سريال تلويزيونى بود. جو دراين باره با يكى از مشاوران بازپرورى مشورت كرد. جو گفت: »فكر مىكنم همهاشان را كشتهام.« مشاور به او پيشنهاد داد، هفتهاى سه بار براى مشاوره نزد او برود و بعد با همكارانش مشورت كرد. از مغز جو عكسبردارى كردند. بالنگ را در مغزش ديدند و به اين نتيجه رسيدند اين غده موجب پيدايى عقدهى گناه شهوانى در جو شده است. حالا كه غده را برداشته بودند، عقده هم از بين رفته بود. او ديگر نيازى به اين نداشت فكر كند با هركس خوابيده او را كشته است. بازپرورى جو را دوباره استخدام كرده بود. درواقع سوزان يك روز دوباره بازگشت. در آغاز جو سوزان را نشناخت. تنها چيزى كه از سوزان مانده بود گوهرهاى ارزانى بود كه به خود آويخته بود. سوزان هم نمىخواست جو را بجا بياورد. زمانى كه مىخواست به حمام برود، جو گوشهاى گيرش انداخت و گفت: »بيا با من زندگى كن. زمانه براى من عوض شده. بهت قول مىدم كه عوض شدم.« سوزان به جو خنديد. خندهاى خشك و بىروح. سوزان بى حرف به سوى حمام رفت. جو او را راحت گذاشت. روز بعد دوباره تلاش كرد با سوزان حرف بزند. يك شب زمانى كه همه بيماران سرگرم تماشاى تلويزيون بودند، جو در راهرو سوزان را گاييد. سوزان به جو گفت: »من رو نوميد كرده بودى.« جو گفت: همهاش يه اشتباه بود. يه بالنگ توى مغزم داشتم كه ازش خلاص شدم. دوستت داشتم، فقط نمىخواستم بكشمت.« »تو ديوونهاى.« »نه يه بالنگ بود.« »جو تو به كمك احتياج دارى« جو در حالى كه به زور سوزان را به طرف كمد وسايل زمينشويى مىكشاند گفت: »بذار نشونت بدم« سوزان پرخاش كنان گفت: »ولم كن!« جو دستهاى سوزان را گرفت و لاى موهاش كشاند و گفت: »نگاه كن! اينجاى سرم يه چيز بود. يه غده. من همه چيز رو برات مىگم.« سوزان با چشمان گودافتاده به او نگاه كرد. جو دستهاش را بر شانههاى سوزان گذاشت و با فشار بهم نزديكشان كرد. جو بطرف سوزان خم شد و چانهى سوزان را به جعبهى كمكهاى اوليه چسبانده فشار داد كه لنبرهاى سوزان به سمت بيرون قلنبه شدند. جو گلموى سوزان را درآورد و موهاى انبوه سياهش را افشان كرده بوسيدش. او انگشتش را به داخل سوزان هل داد و كير راست شدهاش را كه درد گرفته بود به كون سوزان مالاند. سوزان چرخى زد و به جو نگاه كرد. برق زندگى دوباره در چشمان سوزان ديده مىشد.
|