|
ترجمه: نارنجستان
|
این مطلب برگرفته از شماره نخست مجله نارنجستان به تاریخ دسامبر 2001 می باشد.
در هند خدايان میرقصند.
شيوا بزرگترين ايزد آفرينش و نيستی از ديرباز به نماد «ناتاراجا»(خدای رقص) بازنمايی شده است .
در آثار برنزی بدست آمده از پرستشگاههای جنوب هند، خدای چهار دستی را نشان میدهد که در حلقهای از آتش قرار دارد که «رقص کيهانی شيوا» ناميده شده است.
در يک دست طبلی ديده میشود که نشانهای به آوای آفرينش است، دست ديگر، گوی آتشين را به آغوش گرفته به نشانهی نيستی و بازآفرينی جهان. پای راست از زانو خم شده تا اهريمنان نادانی بر زمين را منکوب کند، همزمان پای چپ رو به بالا به سمت شکم کشيده شده، نشانهای به رهايی از زنجيرها و بندهای اين جهانی، اين نيز از موهبتهای رقص است برای ارزانی کردن خود در پيوستن به جهان بالا .
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
بهمن سقایی
|
بهمن سقایی
عضو هیئت مدیره انجمن(ایرانی امریکایی) حمایت از حیوانات- کالیفرنیا
نمی دانم چرا عده ای وقتی می خواهند به دشمن خود ناسزا بگویند از کیسه حیوانات بیچاره خرج می کنند؟
چرا عده ای رقیب خود را با خر، گاو یا اسب مقایسه می کنند و عده ای هم از این موضوع که با خر، گاو، گوزن یا اسب مقایسه شده اند، خروج کرده در خیابانها خون به پا می کنند؟ یا اگر حکومتی باشند، حکم به بستن روزنامه می دهند.
روزگارانی بود که نقش حیوانات نشان از بزرگی، افتخار، دلیری و پاکی داشت. آهو نشانِ بیگناهی، فیل نشانِ سنگینی، قاطر نشانِ گذر از راههای ناممکن، غزال نشانِ حقانیت، پلنگ، ببر، و شیر هم نشان روشن تهور و نترسی و... بودند. پرچم پیشین ایران هم مزین به نقش شیر مقدسی بود که پیش از آن که تاج بر کمر نهد، تاج بر سر شاهان می گذاشت و کنار پای قدیسان و پادشاهان می نشست و ارزش و بزرگی اش تا بدانجا بود که فره ایزدی را به شاه می رساند و در پیوند با «بهمن» سروش ایزدی قرار داشت.
حالا گویا قرار است پس از این همه روشنگریها پیرامون ضرورت حفظ جهان راستین که مادر زمین و صاحبان واقعی اش یعنی همه حیوانات و گیاهان باشد، موجوداتی به نام «انسان» و بدتر آن که «روشنفکر مخالف» باشند و فاجعه بارتر از آن، اروپانشین، به تمسخر و تحقیر حیوانات بپردازند.
من که نمی دانم این موجودات جهش یافته که سالیانی را با کلنجار رفتن با همگنان قدرت یافته به هدر داده اند چه زمان خواهند توانست همه سو نگر باشند و اینقدر جهانشان را تنگتر از آپارتمان خود نکنند.
فرصتی دست بدهد در باره کم دانشی روشنفکران ایرانی درباب طبیعت و جهان راستین خواهم نوشت تا گوشزدی باشد به اشتباهات و تلنگری باشد به مغز به خواب رفته ای که تحت تاثیر مبارزه با رژیم، شکل و شمایل و اندیشه ای همگن با او یافته است. آخر چطور می شود آدم لاف مدرن بودن و خدای ناکرده «پست مدرن» بودن (این یکی دیگر از آن مدالهای تقلبی آویزان به گردن مشتی روشنفکر سطحی و کم دان داخل و خارج کشور است که بدون اطلاع و آگاهی از خصوصیات جهان امروز، گوشتخواری می کنند، طبیعت را آلوده می کنند، دانش و آگاهی از زیست بوم ندارند؛ اما مطالب پرت و پلایی می نویسند به اسم بی اسم پست مدرن و در خانه های اینترنتی به همدیگر مدال افتخار می دهند) بزند و حیوانات را موجوداتی پست و بی ارزش بداند این تفکر صد سال پیش بخشی از آدمها را هم موجوداتی پلید و شریر می دانست؛ حالا زیر فشار افکار عمومی نگاهش اندکی تغییر یافته است وگرنه چطور می شود این کاریکاتور را کشید تا به اصطلاح روشنگری کرده باشیم و نشان دهیم «هیئت نظارت بر مطبوعات» همان «انجمن دفاع از حیوانات» است. یعنی مثلاً روزنامه ای را به دلیل این که طرح سوسکی را چاپ کرده می بندند و طراحش را زندان می کنند و دیگری را به دلیل نقش یک خر. گویا هم رژیم و هم مخالفان از این بازیهای سیاسی بگیروببند خوششان می آید تا مردم را سرگرم کنند.
طرحی که می بینید متاسفانه در یکی از نشریات اینترنتی خارج کشور به چاپ رسیده بود.
می شود روضه قاسم خواند که طنز چیز خوبی ست و خنده خوب است و شادمانی خوب است و آزادی خوب است و مواجب ماهیانه خوب است و...
|
|
|
بهمن سقایی
|
This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it
این بررسی به سال 1999 نوشته شده و در همان زمان هم به چاپ رسیده است. اگر اشاره به زمان باشد مربوط است به همان سالها و وقایع.
كسى گفته بود: «دريا چه تغييرها كرده از نگاه فراوان آدمها.» و اين دگرگونى بزرگ را مىشود حس كرد، اگر خوب به دريا خيره شويم. اما بر جهان ما همچنان تغيير يعنى جابجايى چيزى يا جانشينى كسى. برآغاز گوش بسپاريم به صداى راوى «جننامه» كه با ما سخن مى گويد. او به زبانى آشكار مىگويد: تغييرِ جهان يعنى روى كار آمدن حكومتى دلخواسته. (نقل به معنا _ ص329) كه تكرار كليشهاى است دستمالى شده. فرق است ميان دگرگونى دريا به نگاه آدمها و دگرگونى جهان به روى كار آوردن حكومت. از اين روست كه مولف راوى را بر مىانگيزد به تلاش براى ايستاندن زمين. براى مولف هنوز مانده تا دريابد نگرانى و دغدغه براى چرخش زمين امرى ثانوى ست در هنر و اولی ست در علم، نه داستان.(1)
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
یهمن سقائی
|
|
این جستار به سال 1999 در روزنامه «عصرآزادگان» ایران به چاپ رسیده است. مناسبت اش هم جایزه نوبل گونتر گراس بود. در آن زمان این جستار در دو شماره پیاپی روزنامه به چاپ رسید. بعدها در نشریه نارنجستان به چاپ رسید. همه زمان عنوان و مطلب همینی بوده است که حالا هست. (بهمن سقایی)
از 1901 كه آغاز اعطاى جايزه نوبل ادبيات است، همواره بر سر ماهيت و چگونگى ارتباط آن با ادبيات ميان صاحب نظران ادبى بحث و مشاجرهاى درگير بوده است. به گمان عدهاى اين جايزه ادبى نمايشى جهانى براى ادبيات است كه تقريبا" با مسايلى حاشيهاى سروكار دارد. مىدانيم كه نويسندگانى همچون كافكا، پروست، جويس، ويرجينيا وولف و توماس برنارد آثارى ماندگار آفريدند، بىآنكه دريافت كننده نوبل بوده باشند و در برابر كسانى نيز در ليست برندگان قرار دارند كه هيچ نشانى از آنها در ادبيات جهان نمىتوان يافت، مگر در همان سياهه و تاريخ كشاكش و درگيرىهاى سياسىاشان با ديكتاتورىهاى حاكم يا بهرهمند شدن از فضاى جنگ سرد ميان دو ابرقدرت كه الكساندر سولژنيتسين از يكسو و ميخائيل شولوخوف از ديگر سو نمونههاى آنند.
اينك دور به گونتر گراس رسيده كه داراى وجوه چندگانهاىست. وجوهى تركيب يافته از نويسنده ای خلاق، واعظى اجتماعى، روشنفكرى سياسى و انساندوستى كه طى ساليانى سال با نظام حاكم بر آلمان درافتاده و دوبار نيز براى تغيير حكومت پا به مبارزات انتخاباتى گذاشته و چه شگفت كه هردوبار حزب مورد علاقهاش قدرت را در آلمان به چنگ آورد.
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
بهمن سقایی
|
|
اين نامهاىست كه چندين سال پيش، يك سالى پس از پذيرش قطعنامهى صلح و پايان جنگ ايران و عراق، از شهر ويران شدهى آبادان براى دوستى فرستاده بودم. نامهاى عادى بود در آن زمان كه مىنوشتم؛ اما گويا دوستم نامه را نگه داشته بود يا لاى وسايل مانده بود تا پارسال كه همراه نامهاى آن را برايم فرستاد به رسم يادآورى آن دوران سخت. حالا كه به نامه نگاه مىكنم غم نوستالوژيكى بر وجودم نشسته است و درام دردناكى كه در شرح شتابزده ماجرايى از يافتن يك بسته نامه خود را از پس سالها نشان مىدهد. بايد از آن دوست مقيم ايران متشكر باشم به لحاظ اسبابكشىو يافتن اين نامه. اما مهم آن كه ما شاهد جنگى ديگر در همجوارى آبادان هستيم. اين بار نيروهاى امريكايى دست به اشغال عراق زدهاند. آن هم به همان توجيهى كه عراقيان در آن سالها خرمشهر و ساير شهرهاى مرزى ايران را تصرف كردند. شايد حالا بايد چشم به راه بود تا اتفاق همگون در يكى از شهرهاى اشغالى عراق رخ دهد. |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
بهمن سقایی
|
هر نوشتارِ ادبى، براى خوانندگانى پديد آمده است، شمارش آن مهم نيست. وجودِ يكى، نمادِ هستىِ تمامى آن است. اثر هنرى بدون مخاطب ناممكن است. چه خصوصىترين آثار هنرى، كه هنرمند برآن است براى خود يا سايه خود آن را خلق كرده است، نشان و نماد وجود و نياز به وجود گيرندهى پيام است و چه نوشتههايى كه براى سرگرمى عامه نوشته مىشود. به واقع هنرمند به تنهايى اثر را خلق نمىكند؛ سايهى سنگين حضور مخاطب، خواست و آرزوها و زندگيش است كه خودآگاه، يا ناخودآگاه، در پديدارى كارِهنرى سهيم مىباشد. اين نگارگذارى و نگارپذيرى گاه تا آنجا پيش مىرود كه گيرنده پيام سهم بيشترى در اثر هنرى را دارا مىباشد، تا خودِ هنرمند. اينگونه كارها بدون ارزشگذارى هنرى، در دسته هنر عمومى قرار مىگيرند.
(هرچند گفتِ شكلگيرى اثر هنرى در مقصد و مرگ نويسنده مقولهاى جداگانه است.)
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
بهمن سقایی
|
|
زنوشوهر سالخورده لهستانىتبار بیشتر روز را توى حياط خانهاشان مىپلكيدند؛ اما كمتر با كسى سلام احوالپرسى داشتند. يكى از همسايههاى قديمى مىگفت چند سال پيش كه به اینجا آمده بودند خيلى مىترسيدند. جواب سلام كسى را هم نمىدادند تا پارسال كه گويى مشكلشان حل شد و راحت شدند. شده بود كمكشان كنم براى جابجايى وسيلهاى در خانهشان. يكى دوبار هم آمده بودند خانه ما بريده بريده از خاطرات گذشتهشان حرف زدند. اما پيرمرد اگر خانهاش بوديم و اتفاق مىافتاد كه به عكس روبروش نگاه كند، طاقت نمىآورد به سكوت در برابر گذشته. بهانهها بسيار بود براى جوان شدن، از جمله گوشههاى ناشناخته عكس براى خودش و ما. گويى همين عكس دستهجمعى او را وا مىداشت به حرف زدن. رفتارى عجيب داشت با قاب عكس، درست مثل زانو زدن در برابر كشيش و اقرار نيوش. آخرين بارى كه خانهشان بودم كنجكاو شدم عكس را به دقت تماشا كنم، شايد توجه به عكس باعث خوشحالىشان بشود. فكر كردم دوست دارند جوانىشان را هم ببينيم. وقتى به عكس نگاه مىكردم پيرمرد آمد كنار دستم تا برايم توضيح دهد و آدمها را تك به تك معرفى كند. پيشاپيش مىدانستم عكس دسته جمعى همسايههاى كوچه شهردار است. برايم گفت: «اين عكس را درست پيش از تقسيم لهستان گرفتهايم.»
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
Bahman Saghaei
|
|
این جستار به سال 2000 در فصل نامه «نگاه نو» ایران به چاپ رسیده است.
از این نیمه خاک - نگاهی به ادبیات داستانی خرده فرهنگها در امریکا
انگيزهام براى نوشتن
اين جستار آشنايى با تجربههاى فرهنگى ديگر اقوام بود. شناخت فرهنگهايى كه كمابيش
با وضعيت ما همگون و داراى وجوه اشتراك بسيار مىباشند، يا مىپندارم كه چنين است و
طبعا" پژوهش در اين زمينه مىتواند بسا چشماندازهايى نو بر ما بگشايد. به راستى
اين خردهفرهنگها كه گاه گذشتهاى بيش از تاريخ استقلال امريكا دارند، چه
دستاوردهايى براى كلان فرهنگ امريكا و ديگر فرهنگها داشتهاند؟ ادبيات و هنرشان تا
به كجا هنوز رنگ نيستان زادگاه را دارد و قلمههاى جابجاشده دراین نیمه دیگر خاك
چگونه ريشه دواندهاند؟
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
بهمن سقایی
|
|
همهنگام با آغاز نمايش »دروازههاى تمدنبزرگ« ابسورديتهى داستانى صادق چوبك به يك واقعيت اجتماعى تبديل شد كه نه تنها نوشتنْ بل زيستن نيز نمايشى گروتسك بيش نبود. او كه مىخواست بدور از جنجالها بزيد، از هر سو آواهاى نابهنجار دروغهاى بزرگ را مىشنيد. در چنين هنگامهاى هويت فردى و صداى فرديت با همهى كميابىاش در ايران به نفع »تمدن بزرگ« و »مبارزه براى روياى بزرگ« رو به نيستى داشت. پس، براى كسى كه مىخواست با ديدى انتقادى هويت فردى، سنت جهان پيرامون و گسترهى آيندهى اجتماع را بنگرد، جايى براى حضور در چنين مكانى يافت نمىشد. نوشتن از يك امكان حضور و واقعيت نوشتن به نبشتن بر گورسنگها و دفترهاى سجل احوال تنزل كرده بود. پس نوشتن گونهاى وانداليزم روشنفكرى و خودكشى ذهن بود، دست كم براى كسانى چون چوبك.
او در نبود هدايت همچنان به معيارها پايبند ماند و تا زمانى كنش نوشتن برايش علت وجودى داشت كه جهان پيرامون هنوز رنگ نمايشى گروتسك را بخود نگرفته بود، چرا كه اين كنش تلاش براى خلق آن فضاهاى رنگين ديگر، جان دادن به شخصيتهاى ديگرسان و لذت بردن از زندگى بود. آفرينش فضاهاى سياه حاشيهها، تا در واقعيت نابودى حاشيهها امكانپذير و لذت از زندگى پررنگ و جلا شود. در جهان ويژهى چوبك حماقت عمومى جايى نداشت. جهانش همان كشتى مسافرىست كه به كراچى مىرود. آدمهاى سوار بر اين كشتى همه دستچينشدهاند، نيازمندان هويتاند كه سرنوشت خود را به ناخداى كشتى سپردهاند.
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
<< شروع < قبلي 1 2 بعدي > پايان >>
|
| نتايج 10 - 18 از 18 |