|
بهمن سقایی
|
|
طوفانى عصبى شهر را زير تب و تاب خود گرفته بود. درهم كوبيده، آشفته و غريب. خرابى و درهم ريختگى و درختهاى شكسته در خيابان كه شيرة آنها مثل خون زردرنگى روى زمين جارى بود. سينمايى كه درِ شكسته آن در پياده رو فرو رفته، پوسترهاى فيلم آن در هوا معلق بودند. و يك چاى فروش كنار خيابان كه قورى بستزدهاش تركى بزرگ برداشته و چاى شرابى رنگش روى زمين لكه بزرگى درست كرده بود. بچهاى كه در حال خوردن بستنىاش بود.
اداره آموزش و پرورش شهر شتابان جلسه گذاشته بود زنگ تعليمات مدنى دبيرستانها را تعطيل كند يا نه؟ البته دبير علم الاشياء در مرخصى بود و خود بخود كلاسش برگذار نمىشد.
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
بهمن سقایی
|
|
متن سخنرانی بهمن سقایی در دانشگاه UCI که به دعوت انجمن فرهنگی
ایرانیان اورنج کانتی برگذار شد.
آثار منتشر شده بهمن سقایی
سرزمینی بدون عشق - رمان
- خانم بهاریان - رمان
- مراسم به نمایش درآوردن یک دیکتاتور - رمان
- مرگ یک شاعر - مجموعه داستان
- کناره ی واژه ها - مجموعه داستان
- زیر آسمان کلن - مجموعه داستان
- دروازه اقیانوس و داستانهای دیگر - مجموعه داستان
- خواب عشق، آخرین خواب صادق هدایت - فیلمنامه
بهمن سقایی سردبیری نشریه نارنجستان را نیز برعهده دارد.

اگر نوشتن نوعی قرائت جهان باشد، پس هر آن کس که می نویسد، خوانش خود از متن هستی را به ما ارائه می کند. خوانشی که خود به متنی دیگر تبدیل می شود. با این وصف، نوشته های صادق هدایت شیوه و نوع نگاه و نگریستنش است به جهان پیرامون. اما برای ما که خوانندگان آثارش هستیم، این آثار مکتوب: قرائت قرائتها - خوانش خوانشها - به شمار می آید. با همین دید و درک می توان دریافت صادق هدایت چگونه جهان را نگریسته و به آن اندیشیده است. می توان آرام آرام نظرگاه ها و برداشت های او را از همه آنچیزی که «هستی» می نامیم، به دست آورد. اصولاً او بر چنین بستری هم می نوشته است. نوشتن برای او یک ضرورت است. نوعی زندگی و نگریستن و پرسش از جهان.
به باورم برای هدایت، همچنان که برای کافکا بود، کنشِِ نوشتن راه گریزی از جهان پیرامون بود، دری گشوده به رهایی. قرائتش از جهان همانی نبوده و نیست که عادات و مالوفات به ما آموزانده اند. نظریه دوم را این چنین پیش می کشیم که صادق هدایت با مظاهر مدرنیته چندان سر سازش و همگونی نداشت. از آن روزگار نوجوانی گیاهخوار شد و تصور شراکت در کشتار حیوانات پشتش را لرزاند و از خوردن تن حیوانات پرهیز کرد.
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
بهمن سقایی
|
|
حکومت جمهوری اسلامی برای فرافکنی در برابر مشکلات اقتصادی و سیاسی خود و فریب طبقات فرودستی که همواره چشم به حکومت «عادلانه» داشته اند، اقدام به اخراج صدها هزار افغان تبار ساکن ایران کرده است.
حکومت ایران بیش از همه می داند افغان تباران در سخت ترین شرایط ممکن بدون کوچکترین چشم داشتی از حکومت در پشتیبانی از حقوق حقه شان زندگی کرده و در سازندگی و آبادانی ایران نقش خاموش و سنگینی داشته اند. نیروی کار ارزان، سکوت در برابر حق کشی ها و محرومیت از حقوق اجتماعی، آنان را به طبقات فرودست و شهروندان درجه سوم ایران تبدیل کرده است. شگفت تر این که خود آنان نیز علیرغم اقامت سی ساله در ایران، تن به حضور در جایگاه شهروند محروم از همان اندک حقوق اجتماعی داده اند. پرسش ها بسیار است. کدامیک از افغانان یا حتا فرزندانشان در مقامات اداری و مشاغل دولتی ایران راه یافته اند؟ کدامیک از فرزندان افغان در بهره گیری برابر با دیگر دانش آموزان ساکن در ایران از همان حداقل امکانات آموزشی برخوردار بوده اند؟ کدامیک از کارگران افغان علیرغم سی سال زندگی در ایران در مجلس شورا نماینده داشته اند؟ کدامیک از آنان در مناطق فقیرنشین که آلونکهایشان را برقرار کرده اند در شورای شهر محل اقامت خود نماینده داشته اند؟ کدامیک از آنان در برابر حق کشی های کارفرمایان فرومایه و زیاده خواه، توانسته اند به دادگاهی مراجعه و تقاضای احقاق حقوق حقه خود را کنند و آن دادگاه به شکایتشان رسیدگی کند؟ مگر فراموش کرده ایم به زمان قتلهای کودکان در ورامین، آن دیوانه زنجیری (که دهها پسربچه را پس از تجاوز به قتل رسانده بود) هشت کودک افغان را نیز پس از تجاوز به قتل رسانده بود که خانواده های این قربانیان، از ترس اخراج از ایران، خبر مفقود شدن و یا حتا کشته شدن فرزندانشان را به کلانتری محل گزارش نکرده بودند. مگر فراموش کرده ایم هربار که روزنامه های ایران (اصلاح طلبان بدتر از اصولگریان) هر خشونت رخداده را به افغانان نسبت داده افکار عمومی را علیه آنان تحریک می کردند و حکومت هم دست اراذل و اوباش را برای حمله به آنان باز گذاشته بود تا آنان ادعای کوچکترین حقی نکنند.
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
بهمن سقایی
|
|
حکومتگران امروزی ایران در مورد نیروگاههای هسته ای چنان حرف می زنند گویی قرار است سر سفره هر ایرانی یک کاسه پر از اورانیوم غنی شده بگذارند یا اورانیوم غنی شده را به صورت کوپنی بین خانواده های عائله مند تقسیم کنند. و به دنبال جنجال های تبلیغاتی اند تا این گونه وانمود کنند که در این لحظه همه عزت و شرافت و بزرگی ایران زمین و ایرانیان بستگی تام و تمامی به غنی کردن اورانیوم دارد. این موضوع چنان تسری یافته که مخالفان رژیم هم همصدا با حکومتیان می گویند: «همه جهان بر حق استفاده صلح آمیز ایران از انرژی هسته ای مهر تایید می زنند.»
به باور کارشناسان انرژی و پژوهشگران این رشته، اصولاً بشر امروزی نیازی به انرژی هسته ای ندارد و می تواند همه انرژی مورد نیاز خود را از نور خورشید تامین کند. منبع رایگان و بی ضرری که در اختیار ما قرار دارد.
اعلام حق همگانی بهره مندی از انرژی هسته ای همانند آن است که بگوییم حق همه کشورهاست که جنگل های خودشان را از بین ببرند، آب رودخانه هاشان را آلوده به سموم گوناگون بکنند و در تخیله پسابهای صنعتی به اقیانوسها به طور مشترک بهره مند شوند. انرژی هسته ای یکی از آن بدترین ابداعات بشری است که امکان جلوگیری از پیامدهای زیانبارش هرگز بوجود نخواهد آمد. برای نمونه امریکا برای انباشت زباله های اتمی، با وجود توسعه صنعتی و تجهیزات پیشرفته و مدرن، از ظروفی استفاده می کند که تنها صد و بیست سال دوام می آورند. پس از آن تاریخ، ظروف حاوی زباله های اتمی تجزیه شده و محتویات خود را در دل زمین آزاد می کنند. حال آن که زباله های هسته ای تا ده میلیون سال باقی خواهند ماند و می توانند پس از آزاد شدن زمین را آلوده کنند.
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
بهمن سقایی
|
|
«ناآرامیهای یک کمک حسابدار» یا «کتاب دلواپسی ها» اثر فرناندو پسوا توسط جاهد جهانشاهی به فارسی ترجمه و منتشر شده است.
اول بار کتاب را به آلمانی خواندم. چنان زیبا و گیرا بود که به دخترم که آن زمان پانزده ساله بود، پیشنهاد کردم اگر وقت داشته باشد کتاب را بخواند. چنان می نماید که خواندن چنین کتابی برای یک نوجوان سنگین و سرگیجه آور باشد؛ چراکه پسوا این کتاب را تا به آخرین روزهای زندگی اش ادامه داده بود و روند نوشتن کتاب باز می گردد به بلوغ حسی و تکوین نگاهش به جهان و طبیعت پیرامون. در نگاه پسوای فرارفته از قیل و قالهای زمانه «دلاشوبی ها» نشانه هایی هستند به درک و دریافت تازه اش از نحوه نگاه و برخورد به جهان پیرامون. به زمان پسوا، بودند طیف گسترده میانمایگانی که از پوست و استخوان تکیده جامعه از رمق افتاده تغذیه می کردند و برآن بودند خود را بعنوان نویسنده مطرح کنند. اما پسوا پس از دوره ای آزمایشی، دوره ای که گویای کشاکش درونی اش بود خود را از معرض بادهای دوره گرد رهانید و نام ها و نشانها را به آنانی واگذارد که دوستارش بودند. روزنامه ها دایم مطالب بی روح و بی رمق نویسندگان میانمایه و تهی مایه را چاپ می کردند و پسوا تنها دغدغه این را داشت که بیست سال آزگار روی کتاب نیمه تمامی کار کند تا بتواند صورتکهای نقاشی شده ای را خلق کند برای یک نمایش عروسکی که عروسکان دیگر تنها تماشاگرانش اند. بزرگترین عذاب برای انسانها آن است که اشباح و عروسکها و سایه ها بدون حضور آنان به شادمانی و لذت بپردازند. پسوا در این کتاب شرح شادمانی و لذت و امید عروسکان و سایه ها و اشباح را نوشته است. همان گونه که کافکا و پروست و هدایت چنین کردند. «دلاشوبی ها» تفسیر کتاب نانوشته مقدسی است که قرار نیست به این زودی ها نوشته شود؛ اما تفسیرش را ما برای زندگانی مان نیاز داریم. سادگی متن و حضور در جهانی راستین حاصل دریافت درست تفسیر است.
پسوا مبشر حضور جهان راستین بود. او از موفقیت های آسان و از حضورهای بی معنا در این جهان گریزان بود؛ برای همین برچسب «نومیدکننده» را به او زدند حال آن که امیدوارترین موجود دوره و مکان خود بود. چه کسی از پسوا شادمانتر و امیدوارتر که تن به حضور دایمی در بازی روزمره نمی داد و می خواند، می اندیشید، راه می رفت و می نوشت. او برای روح جوان و شاداب انسانی می نوشت. عشق برای او، نه تماس جسمانی؛ بلکه حضور یک تخیل بود و زنی که از دوردستها گیرنده نامه های پسوا بود، زنی از جنس تخیلات روبر برسون فرانسوی، زنی که شیطان هم قادر به آزاردادنش نبود.
برای همین چیزها بود در آن زمان به دخترم پیشنهاد خواندن کتاب را دادم و خوشحالم از این پیشنهاد.
|
|
|
بهمن سقایی
|
|
یکی از آن عادتهای مرضیه ایرانیان در میهمانی ها شیوه تهیه شام برای میهمانان است. تصورش بسیار ساده است. اگر به میهمانی ایرانیهای لس آنجلسی رفته باشید همین حالا میتوانید به ذهن بیاورند چه غذاهایی برای پذیرایی آماده شده. (روشنفکر و غیرروشنفکر ندارد.)
ترتیب غذاها در عزا، عروسی، میهمانی و ... چنین است:
اول: یک سینی بزرگ برنج سفید دمکش است که جز شکم پرکردن و سنگین کردن معده خاصیتی ندارد. می دانیم برنج سفید همه خاصیتش را در روند سفیدسازی از دست می دهد. بعد مواد شیمیایی نگهدارنده صورتش را هم اضافه کنید. آبکش که می شود، نور علی نور است.
سینی دوم پلوباقلا یا پلوسبزی است؛ یعنی برنج سفید با سبزی یا باقلا.
پس از آن، نوبت خورشها می رسد: که بخش عمده شان گوشت قرمز است، بعلاوه مصالح به شدت پخته شده ای که چیزی نیستند؛ مگر مزه و بوی مالوف و شناخته شده غذایی که از بچگی به شکم ما چپانده اند. ما به بو، مزه، سموم حاصل از پختن آن معتادیم؛ چرا که از بچگی با این بوها و مزه ها و سموم خوگرفته ایم.
بدتر از خورشها، کبابها هستند. می دانیم کبابها صددرصد از گوشت درست شده اند. بخش سوخته کبابها، چاشنی ها و افزودنی ها که دیگر سم روی سموم قبلی اند.
از همه اینها بدتر، بخش گیاهی این میزبانی یعنی بخش سالاد است. یکی از بدترین و زشت ترین خوردنی ای که بر سفره میهمانی های ایرانیهای لس آنجلسی می توان یافت، همین به اصطلاح بخش گیاهی اش است که به نام بی مسمای «سالاد» معروف است. اگر دقت کرده باشید دیده اید کسی سراغ سالادها نمی رود. ظرف سالاد آخر شب روانه زباله دانی خانه می شود. البته اگر میهمان گیاهخوار دعوت شده باشد ناچار است به خوردن همین سالاد تشریفاتی. البته صاحبخانه در این موقع است که متوجه حضور شما در میهمانی می شود و ناله ای مصنوعی و از سر رفع تکلیف سرداده، همراه با دلسوزی آبکی می گوید: «شما گرسنه می مانید. پس لااقل برنج سفید بخورید.» بعد نصحیتتان می کند: «شما که لاغرید دیگر چرا گوشت نمی خورید؟»
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
بهمن سقایی
|
سه تا مترسک فرسوده در انبار مانده داشتند درددل می کردند از نبودن پرنده ها.
آنها دلشان لک زده بود برای دیدن پرنده ای روی شانه هاشان؛ اما پرنده ای نبود. دخترک صاحبخانه که حرفها را می شنید دلش گرفت.
دخترک دل گرفته از نبودن پرنده ها می دید که مترسکهای در انبار مانده به همین زودی ها در آتش سوخته خواهند شد؛ چون پدر تصمیم گرفته آشغالهای انبار خانه جدید را آتش بزند؛ برای همین، تصمیم گرفت برایشان کاری بکند تا دل پوشالی شان واقعاً شاد بشود.
دخترک آمد تا رسید به زیر آسمان. زیر آسمان بود که فریاد کشید:
«جهان بدون مترسکها ترسناک است! ای پرنده های زیبا کجایید؟ به کمک مترسکها بیایید تا از بین نروند.»
صدایی نیامد چون همه پرنده ها از بین رفته بودند.
دخترک آنچنان ناراحت از نبودن پرنده ها بود که آرزو کرد، خودش پرنده بشود تا دل پوشالی مترسک ها گرم شود.
پرنده ها دلشان سوخت به این همه دل بزرگی و آمدند در آن کشتزار.
پرنده ها اما بیشترشان تقلبی بودند.
|
|
|
بهمن سقایی
|
قمر وزير گفت: "جوان بخوان!" اميرارسلان كتاب را گشود و شروع به خواندن كرد. قمروزير هم كتاب مىخواند كه ازگوشهى باغ، همانجا كه دهنهى نقب بود، شعلهى آتشى نمايان شد. كمكم آتش زبانه كشيد. صداى گروگر آتش چون صداى توپ بود. صدايى كه مىگفت: " جوان بىعقلْ مخوان كتاب را!" فصل سرگردانی
روايت تاريخ نشان داده شخصيتهايى كه در گرانيگاههاى تاريخى مىزيند، به ناچار يا پاسدار ارزشهاى كهن مىشوند، يا پيامآور ازرشهاى نو. امير ارسلان رومى هم در يكى از اين گرانيگاههاى تاريخى به دنيا آمد؛ زمانى كه دوران افسانهآفرينى در اروپا و عيارى و دليرى در ايران كهن بسر رسيده، سمكعيارها مرده و به افسانهها پيوسته بودند. به يك كلام جهان ارزشهاى كهن فروريخته بود و جهانى نو در حال شكلگيرى. اما او حامل كدام ارزشها بود؟
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
بهمن سقایی
|
|
این معرفی برگرفته از نشریه نارنجستان به سال 2002 می باشد در ان زمان آقا شاهد علی زنده بود؛ اما دو سالی پیش بود که بر اثر ابتلا به سرطان او رفت و شعرهایش را برای ما به جا گذاشت برای همین لحن متن آن گونه است که گویا هنوز زنده است. تغییرش نداده ایم چرا که متن می خواست او هنوز زنده باشد لااقل در این متن.
معرفى كتاب: «سرزمينى بدون اداره پست»
دفتر شعر آقا شاهد على
آقا شاهدعلى، زادهى نيودهلى به سال 1949 بزرگ شده در يك خانواده مسلمان كشميرى، تحصيلات خود را در دانشگاه سريناگار كشمير و دانشگاه دهلى به پايان برد. پس از آن دكتراى زبان انگليسى را از دانشگاه ايالتى پنسيلوانيا در 1984 و درجه فوق ليسانس هنرشناسى خود را از دانشگاه آريزونا دريافت كرد. على علاوه بر دفترهاى شعر »يك نقشه نوستالوژيك امريكا«، »سرزمينى بدون ادارهى پست«، »شاهد محبوب«، »قدم زدن در برگ زرد«، »نيم وجب هيماليا«، و »استخوان خاطره بگم اختر« مجموعه مقالات »اليوت همچون يك ويراستار« و »گزينهى اشعار فياض احمد فياض« را به چاپ رسانده است.
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
<< شروع < قبلي 1 2 بعدي > پايان >>
|
| نتايج 1 - 9 از 18 |