|
بهمن سقایی
|
|
«کشتی ها هرچند بزرگ، اگر در ذهن جای گيرند وسيله بازی کودکانند.» يک مثل کارگران دريايی
غروب يکشنبه کسالت بار بود. مرغ دريايی تک افتادهای با شکستگی پای چپ چشم دوخته بود به يکی دو موج سوار درازکشيده بر شنها. دامنه آب را گوش ماهیها و صدفها پر کرده بودند. کنار آب اگر هم تک و توک آدمی ديده میشد راه جاده بالايی را گرفته بودند برای دور شدن از آب. رستورانهای توی راه لبالب از مشتری بود. بوی گوشتهای سرخ شده. بوی آبريزگاههای بیسقف. کشتیهای بزرگ در بارانداز پهلو گرفته بودند. «نهنگ زرد» هم آنجا بود. اسمش را بزرگ بر بدنه زردرنگش نوشته بودند. |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
سوزان فوربر
|
|
داستان اروتیک -
همهى آنچه من انجام مىدهم گفتگوست. درسته. _براى نشستن در اينجا و گفتگو با شما دستمزد مىگيرم. بگذاريد دراين باره بيشتر بگويم_ من به اتاق هتل شما مىآيم، هميشه پوشش زيبندهاى بر تن دارم، شايد يك ژاكت با دامن همگونش. يا يك پيراهن ساده با گردنبند مرواريد، لباسها هميشه كاركرده، و بامزهاند كه از حراجى خريدهام. من روى تختخواب شما چهارزانو مىنشينم، لبخند مىزنم و با شما درباره گشن حرف مىزنم. شما اجازه نداريد به من دست بزنيد، چرا كه مقررات مرا بهم مىريزيد و توافق را زير پا مى گذاريد. من براى چهل و پنج دقيقه تمام حرف مىزنم و هميشه سر وقت حرفم تمام مىشود. سيصد و پنجاه دلار هم مىگيرم. همهنوع كرديت كارت رايج را قبول مىكنم. فراموش نكنيد من بسيار هم محتاطم، اگر براى نمونه در خيابان 58 به شما برخوردم كه مىخواستيد به سينماى پاريس برويد، شما را بجا نخواهم آورد و با شما حرف نخواهم زد، چون زيرپا گذاشتن مقررات است. بله. مقررات |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
بهمن سقایی
|
|
قرار است فردا آقاى ب را ملاقات كنم. بايد فكر كنم كه چگونه مىشود با يك كارمند رسمى دولت در مورد مسئلهاى به اين مشكلى كنار آمد كه سندى را از بايگانى ادارة اسناد ملى كشور بىآنكه ميكروفيلمش را برداشته باشند، برداشته، و جايش را كه شمارة پروندة كلاسه شده حراست از اموال و اسناد برآن حك شده با پروندهاى ساختگى پر كند. سندى كه چندان به كار دولت متبوعمان نمىآيد. و تنها يك سند است، مثل بقيه اسناد. اما بايد اين سند از بايگانى برداشته شود. من نيازش دارم. نيازش كه ندارم بلكه ترسش را دارم. مدتىست كه هراس مرا برداشته به دست كسانى بيفتد كه به آسودگى آدم را به ديوار مىايستانند و گلولهها را در سينهاش مىكارند و حالا به تقلا افتادهام كه خيالم را راحت كنم. |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
بهمن سقایی
|
|
نامش را نمىدانستم. شاعر بود. اما ديگران او را بيكارهاى ولگرد مىخواندند كه حتا نامى از آن خود ندارد. هر غروبها به سراغم مىآمد، بىحرفى براى گفتن، در را مىگشود. بر صندلى كنار پنجره مىنشست و شعرى مىخواند. دمى از پنجره، بيرون را، كه رويايى و زيبا مىيافتش و مردمان گذرندهاش را عاشقانه و با نگاهى پرفروغ مىنگريست. گويى تنها از اين چهارچوب مىتوانست زيبايى پنهان بيرون را كه خود هردمان در آن مىزيست، دريابد. غذايى نمىخورد. چنان لاغر و تكيده و محزون، با موهاى آشفته و چشمانى گودافتاده، كه مرا به هراس مىافكند همين دمان است تا از پاى درآيد. اگر تا سحر نزدم مىماند، خوابى به چشمانش راه نمىيافت. چنان كه باور داشته بودم موجودى نامادى و ذهنى ست كه من از كابوسهاى تنهايىام او را بيرون كشيدهام |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
مسعود نقره کار
|
|
فقط مادر بيدار بود. مراد چشم به سقف، ميان فكر و خيال غوطه ميخورد. پيرزن كنار رختخواب مراد نشست: "ميخوام يه چيزي بگم، ميترسم بدت بياد و چند روز نشه با يهمن عسل خوردت" مراد خندهاش گرفت: "بگو مادر، قول ميدم بدم نياد" و مادر دستهاي زبرش |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
Shirin Saghaie
|
|
1.Grossaufnahme von einem Teller mit ein bisschen Salat drauf, es wird gezeigt wie eine Hand mit dem Messer den Rest ins Muelleimer wirft. Dann eine Aufnahme von dem Maedchen, dass den Teller in den Haenden haelt. Sie heisst Ghazal, um die 20 Jahre alt und ist Iranerin. Sie stellt den Teller auf den Kuechenbrett und geht ins Wohnzimmer. Es ist abends, das Licht des Zimmers ist dunkel, es her |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
<< شروع < قبلي 1 2 3 4 5 6 بعدي > پايان >>
|
| نتايج 46 - 51 از 51 |