|
بهمن سقایی
|
|
اين داستان را ما شخصيتهاى روايت تعريف مىكنيم كه نشسته و فكرهامان را يكى كرده و شدهايم من! منى كه در بيشتر اتفاقات ناظر بودهام و گاه دخالتى كردهام به اقتضاى روزگار. شايد هم دورهم جمعشان كردهام تا بنشينند خاطرههاشان را از به نمايش درآوردن يك ديكتاتور شرح دهند. اما مگر مىشود اهل يك كشور گرمسيرى بوده باشيد و دشمن همديگر، بعد درخلوت بنشينيد سر يك موضوع حرف بزنيد؟ نه! محال است! اما اگر واقعيت را كنار بگذاريم، مىشود پذيرفت ما پنج شش نفر كه نقشى در اين ماجرا داريم مىتوانيم فقط يك نفر باشيم. تنها حادثهاى ما را به موقعيتى اين چنين كشانده است. آيا هيچ شده حادثهاى برايتان پيش بيايد كه علتش را ندانيد؟ در چنين حالتى مىشود پذيرفت كه حوادث اغلب تابع قانون عليت نيستند، مثلا" براى رئيسجمهور شدن كافى بوده يك روز ديرتر يا زودتر متولد بشويم، يا بجاى اين شهر، در آن شهر زندگى كرده و بجاى الف با ب دوست شده باشيم. پس احتمال اين كه من و شما در موقعيتهاى مختلف نقش واقعى يكى از اين افراد را برعهده گرفته باشيم، بعيد نيست.
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
بهمن سقایی
|
|
شهر پس از طوفان طوفانى عصبى شهر را زير تب و تاب خود گرفته بود. همه چيز درهم كوبيده، آشفته و غريب مىنمود. تنها چيزى كه ديده مىشد خرابى و درهم ريختگى بود و درختهاى شكسته در خيابان كه شيرة آنها مثل خون زردرنگى روى زمين جارى بود. سينمايى كه درِ شكسته آن در پياده رو فرو رفته و پوسترهاى فيلم آن در هوا معلق بودند. و يك چاى فروش كنار خيابان كه قورى بستزدهاش تركى بزرگ برداشته و چاى شرابى رنگش روى زمين لكه بزرگى درست كرده بود. بچهاى كه در آن طوفان، آرام و با لذتى مشتاقانه در حال مكيدن بستنىاش بود. ادارة آموزش و پرورش شهر شتابان جلسه گذاشته بود كه آيا زنگ تعليمات مدنى دبيرستانها را تعطيل كند يا نه؟ البته دبير علم الاشياء در مرخصى بود و خود بخود كلاسش برگزار نمىشد. مغازهها در حال بستن بودند. غرش مهيب طوفان هنوز در شهر مىپيچيد. كف خيابانها مملو از خرت و پرت شده بود و فضا
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
بهمن سقایی
|
|
پدر بزرگم در خانهی سالمندان ايرانی بود. مادر بزرگ او را به زور کشان کشان از ايران خارج کرد. پيرمرد نمیخواست خيابان قوام را ترک کند. اهالی خيابان قوام از جمله، يکی از خانواده های معروف «فرمانفرماييان» که در آنجا خانه داشت، او را میشناختند. آنها حوالی انقلاب به خارج آمدند. دل پدربزرگ شکسته شد از اين نشانه آمدن دوران تنهايی. |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
مگی استپ
|
|
جو با چنان سردردى بيدار شد كه احساس كرد پردهاى سرخ رنگ جلوى چشمانش را گرفته است. چند بار پياپى چيزى را نمىديد. نابينايى مىآمد و مىرفت. جايى نمىخواست برود. روى پا ايستاد و سرش را تكان داد. روزنامه را باز كرد. تلاش كرد نوشتهها را بخواند اما پردهاى سرخ رنگ جلوى چشمانش بود. »لسآنجلس: آسوشيتدپرس _ امروز كودكان براى سلام و شادباش با شوروهيجان و پايكوبى و رقص دلقكى به مركز يهوديان رفتند كه همين شش روز پيش مورد حمله يك عمليات تروريستى قرار گرفته بود. جو خوشحال بود كه در لسآنجلس زندگى نمىكند. او در شيكاگو، نزديك راجرز پارك زندگى مىكرد. در همسايگى خانههاى بازپرورى، شركتهاى ترابرى، مستمندان زير پوشش كمكهاى دولتى، دزدان، و گروههاى اشرار و زنانى كه زندگىشان از راه انعام در رستورانها مىگذشت. جو به صحنهى اجراى رقص دلقكها در دوروبر كشتهشدهها فكر كرد. چيزى كه او را به ياد پيراهن دلقكى سوزان مىانداخت: پيراهن گشاد و بلند سرخ رنگ با كمربند سرخ و جورابهاى پوست ماهى سفيد.
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
بهمن سقایی
|
|
فاصلهی «نرسينگهام» با گورستان حيوانات
سه چهار بلاک بالا و پايين خانه ماست. برای رفتن به مرکز خريد بايد از
خيابانی بگذريم که ساکنانش همه سالمندند. خانههای سالمندان چسبيده بهم با
يکی دوتايی نرسينگهام اينسو آنسوی خيابان.
گاه از سر يادگيری زبان مینشينم روی يکی
از دو نيمکت بزرگ چوبی محوطه که معمولاً اهالی نرسينگ هام بر آن نشسته
رهگذران را تماشا می کنند. نگاهشان طولانی و آرام است، حرف زدنشان هم. به
زبان که می آيند چشم هم ندوخته باشم به دهنشان، می فهمم.
مشتريان دايمی اين نيمکت پيرمردیست که
هنوز هم چشمهای جوانی دارد برای ديد زدن. پيرزنها هم هستند. يکی هميشه
شمارههای مجله «دنياهای شگفت» را مطالعه میکند. مجله ای بازمانده از دهه
پنجاه که پر است از تصوير ستاره های سينما. خدا رحمتشان کند همهشان
رفتهاند حالا. خيلیهاشان مدتی را در همين ساختمان گذراندهاند تا
رفتهاند به گورستان پايينتر، دو چهارراه پايينتر از گورستان حيوانات.
پيرزن میگفت: «سالها پيش از آن که پيری
سراغم بيايد آمدم اينجا. با بيشتر اين ستارهها هم زندگی کردم. باهاشان
عکسها گرفتم وقتی اينجا بودند- دستش را به ساختمان چند طبقه روبرو
میگيرد که خانه سالمندان است- آنجا بودند وقتی تن و جانشان سالم بود. بعد
يکی يکی آمدند اينجا- اشاره دارد به همين ساختمان – خب آدم که بيايد دخمه،
امروز فردا هم می رود. اتاق انتظار است. همه میدانند.
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
بهمن سقایی
|
|
مراسم به نمایش درآوردن یک دیکتاتور آخرین رمان بهمن سقایی است که به سال 2001 در لس آنجلس به چاپ رسیده است. متن کامل این رمان را می توانید در همین تارنما بخوانید
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
بهمن سقایی
|
|
فیلمنامه «خواب عشق، آخرین خواب صادق هدایت» قرار بود در هلند توسط دوستم شورش کلانتری کلید بخورد. امیدهایی هم بوجود آمده بود. تا لندن هم رفتیم؛ اما گویا تهیه کننده توجیه موقعیتی نداشت. مکانها همه در پاریس بود و حادثه در شهر جادویی پاریس اتفاق می افتاد. شهرهای هلند دل و جرئت چنین حوادثی را در خود نداشته و ندارند. |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
بهمن سقایی
|
|
در يکی از محله های گلندل، در يکی از آن شلوغترين کوچههای بنبستِ پشت بازار روز که خرده فروشهای مکزيکی، ايرانی، چينی از کله سحر تا پاسی از شب سرگرم کارند، ساختمان چهارطبقه قديمیای سر نبش ديده میشود که شمعدانیهای آويزان از لبه پنجره اتاق بالايیاش آذين زيبای سراسر کوچه است. اينجا اتاق خواب آقای حسينيان است. دروهمسايه ايرانی محل میدانند راس ساعت هفت و سی دقيقه صبح آقا آبپاش به دست در قاب پنجره ظاهر شده، چند لحظهای خيابان را تماشا میکند، با عابرها که بيشترشان ايرانیاند سلام احوالپرسی کرده، نفسی عميق کشيده سپس شمعدانیها را آب میدهد. |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
بهمن سقایی
|
|
آفتاب تابيدگى غروب، سرخ و ملس بر فراز ساختمان آجرى كهنه و رنگپريده با برجهاى استوانهاىِ بيقواره و تنبل در دورافتادگى از شهر كج كج و بىرمق، با سايههاى پهن شده و ترسان خود، از شكافه پنجره ميله دار به درون تنگ و بهم آمدة فضايى محصور با ديوارهايى فاقد رنگ، بىنمايى از هستى، با رويهاى از اجسام مىتابيد. پرتوهاى نور، خسته و وامانده در گوشه و كنار اتاقكهاى تنگِ هم، رها مىشدند. اشياء آنچنان كهنه و غريب و بىهويت مىنمودند كه نور خورشيد در تابش خود مايوسانه و نمدار |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
<< شروع < قبلي 1 2 3 4 5 6 بعدي > پايان >>
|
| نتايج 28 - 36 از 51 |