درباره نارنجستان
نارنجستان سایت رسمی نشریه، نشر و کتابفروشی نارنجستان می باشد.
بهمن سقایی: مدیر سایت و ویراستار مطالب
امیل دارمو: مسئول فنی و طراحی سایت
به نشانی زیر با ما تماس بگیرید
Narangestan
10920 Wilshire Blvd
# 150-9112
Los Angeles,
CA 90024
Tel: 310 4771757
برای همکاری با نشریه و یا مشاوره در زمینه نشر کتاب با ما تماس بگیرید.
پاسخگویی به پرسش ها در این زمینه جزو وظایف ماست.
تازه ترینها
میم - خوابنامه مارهای ایرانی

|
همه سپیده دمان جهان

|
سلسله احیاگران - مجموعه سخنرانی ها

|
 |
|
داستان امروز
|
رضا دانشور
|
| خسرو خوبان |
 |
| خسروخوبان داستانی اسطوره ای از تحولات سیاسی ایران معاصر |
Price: Compare at:
$14.00
Our Price:
$13.30
You Save: 5.00%
|
« Add to Cart »
|
زن پير پاي ديوار چمباتمه زده و گردن کشيده بود به جلو. معلوم نبود دارد گوش ميدهد يا حواسش پي نهال خشکيده در گلدان است.
پاسدار، سيگار نصفه اش را تند و عمودي در گلدان پر از ته سيگار، فرو کرد؛ ته مانده دود را بيرون داد وگفت:
«حاکم شرع ترشيف فرما شدن.»
داماد، دو لبه کت تنگش را گرفت و به هم کشيد، تنها دکمه آن را به دشواري
انداخت، لحظه اي دستش جاي دکمه افتاده ماند و باز بيشتر دو لبه کت را
کشيد. دختر، زن جوان، ناخنش را زير چادر ميجويد و چشم از مادر، زن پير، بر
نميداشت. دختر بچه سه چهار ساله، دست هايش را زير بغل گرفته و نگاهش به
بشقاب غذاي مردي که ايستاده، شعار دادن هاي بيرون را همراهي ميکرد، راه
کشيده بود.
وقتي صداهاي بيرون با صلوات کشيده اي ختم شد، مرد هنوز ننشسته، لقمه اي گرفت و با دهان پر گفت:
«خداوند سايه حاکمان شرع را از سر گناهکاران کم نکنه.»
پاسدار گفت:
«بخور و بزن به چاک!»
و رو به داماد گفت:
«واسش شده کويت مردِ رند!» و باز به مردي که غذا ميخورد گفت:
«بخور، بگو روسيه بدجاييه!»
آن مرد پاسخ داد:
«بد جاييه، جاي بي ناموسيه.»
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
صادق چوبک
|
|
راست است که می گویند خواب دم صبح چرسی سنگین است. مخصوصا خواب لوطی جهان که دم دمای سحر با انترش مخمل از «پل آبگينه» راه افتاده بود و تمام روز «کتل دختر» راپياده آمده بود و سرشب رسيده بود به «دشت برم» و تا آمده بود دود و دمی علم کند و تریاکی بکشد و چرسی برود و به انترش دود بدهد، شده بود نصف شب و خسته و مانده تو کنده کت و کلفت این بلوط خوابیده بود. اما هر چه خسته هم که باشد نباید تا این وقت روز از جایش جنب نخورد و از سر و صدای آن همه کامیون که از جاده می گذشت و آن همه داد وفریاد زغال کش هائی که افتاده بودند تو دشت و پشت س رهم بلوط ها را میسوزاندند و زغال می کردند بیدار نشود. بس که مخمل گردن کشیده بود و سر دو پا ایستاده بود که ببیند آیا لوطیش بیدار شده یا نه! پکر شده و حوصله اش سر رفته بود. و حالا هم گوشه ای کز کرده و منتظر بود لوطیش از خواب بیدار شود.
او هم تمام روز را پا به پای لوطیش راه آمده بود. گاهی دو پا و زمانی چهار دست و پا راه رفته بود و ورجه ورجه کرده بود. حالا هم هرچه سرک میکشید، لوطیش از جایش تکان نمیخورد. خرد و خسته شده بود. کف دست و پایش درد می کرد و پوست پوستی شده بود. هنوز هم گرد و خاک زیادی از دیروز توی موهایش و روی پوست تنش چسبیده بود. چشمهای ریز و پوزه سگی و باریکش را به طرف بلوطی که لوطیش زیر آن خوابیده بود انداخته بود ونشسته بود. دستهایش را گذاشته بود میان پایش و مات به خفته لوطیش نگاه می کرد. دو باره حوصله اش سر آمد و پا شد چند بار دورخودش گشت و زنجیرش را که با میخ طویله اش تو زمین کوفته شده بود گرفت و کشید و دوباره مثل اول چشم به راه نشست. بلاتکلیف چشمهانش را بهم میزد و به لوطیش نگاه می کرد. هنوز آفتاب تو دشت نیفتاده بود وپشت کوه های بلند قایم بود. اما برگردان روشنائی ماتش از شکاف کوههای «کوه مره» تو دشت تراویده بود. هنوز کوه ها دور دست خواب بودند. نور خورشید آنها را بیدار نکرده بود.
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
Sohrab Shahid Sales
|
|
Late Mr. Michael Lody
A Story about love
Screenplay and Directing
By
Sohrab Saless
Michael Lody was informed of his assignment through voice mail on
Friday. He was going to South Korea for two months, to work with
his American and Korean colleagues for possible expansion of the
company. The company is a textile manufacturing with headquarters
in Texas and branches all over the world including South Korea.
Michael who is 54 years old, is married and has two children. His
son is 25 years old, just graduated, majoring in Computer Science, and
started working in a major company. His daughter who studies
medical Science is still in college. She 23 is years old, and
wants to become a physician. Children live with their
parents. Michael married his high school sweetheart, at very
young age. His spouse has lots of respect for Michael, and
provides a comfortable living environment for him.
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
ناصر فاخته
|
ما هرروز اعدامی داشتیم. حتی
روز ملاقات هم میترسیدیم اعدامی داشته باشیم. با این وجود روزهای ملاقات شور و حال
دیگری در «بند» بوجود می
آمد. تنها روزهایی که تن
زندانیان از شنیدن نامشان به لرزه نمی افتاد؛ مگر
این که از کاغذ کوچکی غیر از لیست ملاقات که از روی حروف الفبا بود، خوانده شود.
در آن صورت چهره ای پریده و زرد رنگ، با عجله لباس ملاقاتی را از تن در می آورد، لباسهای بازجویی می پوشید. نگاه غبط آمیزی به
بقیه می انداخت. چشمبند میزد، خارج می شد و پشت سر خود یک سئوال برجا می گذاشت:
«بعد از او نوبت چه کسی است؟»
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
بهمن سقایی
|
|
در راهرو بیمارستان ایستاده بودیم که سر صحبت را با ما بازکرد. جوانی بیست ساله که منتظر تولد نوزادش بود. خانمش در اتاق زایمان بود. خودش میخندید وقتی ماجرا را برایمان تعریف کرد. حکایت خودش بود یا برای فرزندش تخیل کرده بود نمیدانم.
پلیسها او را در چهاردهمین سالروز تولدش دستگیر کردند. جوانترین عضو «باندِ پسرانِ آفتابِ شب». خودشان از واژه «سان سان گنگ» استفاده می کردند. به روال همه این باندها مراحل سختی پیش روی متقاضی عضویت میگذاشتند. اما بابک با همان سن اندکش چنان مهارت و خلاقیتی از خود نشان داد که پیش از چهارده سالگی به عضویت دایمی باند درآمده و سه متقاضی عضویت را که همه اشان از خودش بزرگتر بودند رهبری میکرد. با همین افراد نخستین عملیات را با موفقیت رهبری کرد. حمله مسلحانه به یک لیکور استور کره ای. توانایی او در حملات شریرانه به دخترها، پرتاب کیسه های رنگ به سروصورت رانندگان خودروها در بزرگراه ها، توزیع گراس میان نوجوان های دبیرستانی و دهها عملیات دیگر، به زودی او را از معتمدان رهبری مخفی باند کرد که در «دان تاون» لس آنجلس در بازارچه «لُختی های ضد قانون» فروشگاه لباس داشتند. - اسم لُختی های ضدقانون را خودشان به این بازارچه داده بودند. کمتر کسی این اسم را شناخته است؛ اما اگر از خیابان سوم به سمت خیابان برادوی سرازیر شوید خیلی ها نام رمز لختی های ضدقانون را می دانند - پلیسها او را از همین بازارچه به بازداشتگاه منتقل کردند تا به دادگاه برود. پدرش حین امضاء مدارک مربوط به ضمانت نامه، به لحنی نومیدوار به پلیس ها گفت: «او قرار بود هنرمند بشود.»
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
پام وارد
|
|
»سالى بلوم« يازده ساعت تمام را در رانندگى سخت و طولانى گذرانده، تابلو آبى رنگ متل »ددبيت« را در گذر خود كه ديد تصميم به ايستادن گرفت. تابلوى ستارهى آبى رنگ متل در كنار بزرگراه: »اتاقهاى پاكيزه و راحت، شبى 17 دلار« سالى از بزرگراه بيرون آمد و روبروى ساختمان نگه داشت كه ده واحد را زير يك سقف گرد هم آورده بود. چيزى ديگر نبود جز راه سيمانى شده و كثيف. يك دستگاه فروش نوشابه سروصداكنان گوشهى محوطه بود. سالى پياده شده به طرف دفتر متل رفت. بوى تند گوشت كنسروى كه در حال داغ شدن بود احساس گرما و خفگى ناشى از هوا را در او شدت بخشيد. دفتر متل يبشتر شبيه به اتاق نشيمن بود. دو دستگاه تلويزيون سياه و سفيد و رنگى جفت هم قرار داشتند. خوراكپزى كوچك و در كنارش يخچال قهوهاى رنگ. تخته رنگ و روفته آگهىها و دستگاه تلفن ديوارى. مرد كوتولهاى روى چارپايهى بچگانهاى كه با نوارهاى گوناگون رنگاميزى شده بود نشسته بود. شصت و پنج ساله به نظر مىآمد. كلهى طاسش زير نور مهتابى مىدرخشيد. چشمهاش گودافتاده بود. مرد به نشانهى خوشامدگويى به سالى لبخندى بر لب نشاند. »يه لحظه صبر كن، اومدم.« و به زحمت خودش را به سمت پيشخوان دفتر كشاند. مرد به سختى نفس مىكشيد. زمانى كه نزديك شد، سالى متوجه لكههاى خاكسترى روى گردن مرد شد. چشمان خيس مرد به سالى دوخته شده بودند.
|
|
ادامه مطلب ...
|
| |
|
|
Shirin Saghaie
|
|
seinem neuen Film die philosophische Seite der Traeume. Ein Labyrinth des Nachtlebens aus dem die Figuren und die Zuschauer nicht leicht rausfinden. Hier geht es um kosmische und metaphysischen Fragen, die in manchen Traeumen verborgen auftauchen und die vielleicht nur durch hinterfragen und scharfes nach denken beantwortet werden koennen. Der passive Antagonist ist im staendigen Konflikt mit seinen Traeumen und der Realitaet. Er ist gefangen in der Traumwelt und begegnet auf dieser Reise verschiedene Intellektuelle. Gesellschaftskritik, offene Fragen, Gedanken und Ideen werden hier in Kommunikationen aufeinandergeschmiessen. Kurz, es ist ein Film der Unruhe. Aber die Philosophie die hier hinter steckt ist mehr als nur eine Meinung. Es ist die Absurditaet des Lebens, welches wie ein Kreis immer wieder auftaucht, sich dreht und nicht aufhoeren will. Dieselben Qualen, dieselben Fragen, dieselbe Welt
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
Shirin Saghaie
|
|
Und waehrend wir gingen dachte ich bloss dran was ich als naechstes sagen soll, denn ich wollte ihn nicht langweilen. Mir gingen einige Fragen durch den Kopf, die mich auch wirklich interessiert haetten, jedoch war es nicht der passende Zeitpunkt es zu fragen, somit ueberlegte ich weiter und tat dabei als wuerde ich entspannt sein. Ploetzlich wurde ich traurig, denn mir wurde bewusst, dass ich die Zeit verschwende mit nachdenken, anstatt sie zu geniessen, denn wer weiss, vielleicht ist es das letzte Mal, dass ich mit ihm alleine bin. Er ging nur neben mir her, was in sein Kopf abgeht wusste ich nicht, es interessierte mich aber sehr. Manchmal konnte ich es erraten, zum Beispiel wenn er sich gelangweilt hat, was oefters der Fall war, wenn er bei mir war, oder wenn ihm etwas nicht gefiel. Aber in dem Augenblick hab ich mich noch nicht mal getraut ihn zu fragen, warum er ruhig ist. Er wuerde wahrscheinlich dann fragen, warum ich nichts sage und vielleicht wuerden wir dann kurz laecheln. Eigentlich liebe ich die Ruhe, und ich hatte auch nichts dagegen, dass wir nicht redeten, da war halt nur die Angst, dass er sich vielleicht langweilt und dann gehen will. Vielleicht dachte er dasselbe von mir. Ich hoerte auf darueber nach zudenken, ich schaute mir sein Gesicht an und es faszinierte mich noch mehr als damals wo ich es zum ersten Mal sah. Man koennte sagen, dass ich ihn bewundere, ja ihn fuer |
|
ادامه مطلب ...
|
|
| << شروع < قبلي 1 2 3 4 5 6 بعدي > پايان >>
| | نتايج 19 - 27 از 51 |
|
|