کتابفروشی

کتاب

خبرنامه نارنجستان

برای اطلاع از تازه ترینهای نارنجستان و دریافت کوپنهای تخفیف, مشترک خبرنامه ما شوید.






We Are

Official PayPal Seal

 
Show Cart
Your Cart is currently empty.


List All Products
صفحه اول arrow داستان امروز
Tel: 310.477.1757
قبیله من
قبیله من
Compare at: $20.00
Our Price: $18.00
You Save: 10.00%
Add to Cart


همه سپیده دمان جهان
همه سپیده دمان جهان
Compare at: $10.00
Our Price: $9.50
You Save: 5.00%
Add to Cart


ملاحظات فلسفی در دین و علم
ملاحظات فلسفی در دین و علم
Our Price: $12.00
Add to Cart


من چراغها را خاموش می کنم
من چراغها را خاموش می کنم
Compare at: $12.00
Our Price: $11.40
You Save: 5.00%
Add to Cart


بازگشت به احترام
بازگشت به احترام
Compare at: $13.00
Our Price: $11.70
You Save: 10.00%
Add to Cart


درباره نارنجستان

نارنجستان سایت رسمی نشریه، نشر و کتابفروشی ‏نارنجستان می باشد. 

 

بهمن سقایی: مدیر سایت  و ویراستار مطالب
امیل دارمو:  مسئول فنی و طراحی سایت

 

به نشانی زیر با ما تماس بگیرید 

Narangestan 
10920 Wilshire Blvd
# 150-9112
Los Angeles,
CA 90024
 
Tel: 310 4771757 


برای همکاری با نشریه و یا مشاوره در زمینه نشر ‏کتاب با ما تماس بگیرید. ‏
پاسخگویی به پرسش ها در این زمینه جزو وظایف ‏ماست.‏

تازه ترینها

میم - خوابنامه مارهای ایرانی
میم - خوابنامه مارهای ایرانی

همه سپیده دمان جهان
همه سپیده دمان جهان

سلسله احیاگران - مجموعه سخنرانی ها
سلسله احیاگران - مجموعه سخنرانی ها

تقویم نارنجستان

M T W T F S S
301 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31 1 2 3
No Latest Events
داستان امروز
میم (خوابنامه مارهای ایرانی) منتشر شد
نارنجستان   

 

تصویر روی جلد رمان خوابنامه مارهای ایرانیخوابنامه مارهای ایرانی رمان تازه علیمراد فدایی نیا  از سوی نشر نارنجستان در لس آنجلس منتشر شده است. پیش از این جلد اول کتاب با همین نام توسط نشر افسانه به همت داریوش کارگر در سوئد منتشر شده بود که نشر ثالث در ایران بدون رعایت اخلاق فرهنگی، بدون کسب هرگونه مجوز از نویسنده، اقدام به نشر آن مجلد کرده بود. هم اینک دوره کامل پنج جلدی کتاب در اختیار علاقه مندان قرار گرفته است. اغراق نخواهد بود اگر بگوییم این رمان مهمترین اثر داستانی ایران پس از انقلاب می باشد.
هرچند تقسیم بندی هایی از این دست برای هنر و ادبیات چندان درست به نظر نمی رسند؛ اما از آنجا که حوادث داستان مربوط به پیش از انقلاب می باشند آن هم در یک جهان روستا به نام «کلنی مسجدسلیمان» اما روشن است که روشنایی نگاه نویسنده برگرفته از منبع نور تحولات این چند دهه است باید آن را در زمره آثار پس از انقلاب برشمرد. میم داستان یک شهر یا روستا نیست؛ جهان روستا یا جهان شهری ست که بیش از آن که کالبد بیرونی حوادث را نشانه رود درون آدمها و رویدادها را به تصویر می کشد. اما بیش از هرچیز «میم» خواندنی و سرشار از کشش های داستانی ست.
 
خونه ميرزا
بهمن سقایی   

آفتاب نيامده رفتيم سراغشان. دور از ما بودند به آبرفتی که آب و آبادی را نشانی نبود جز همان باغ با خانه‌هاشان به معماری ايرانی. گفته بودند و نديده بوديم به چشم؛ اما مي‌توانستيم شمايی کلی از آن را به ذهن بياوريم. تنها به جاده مي‌شد رفت و بعد هم کوره راهی را می‌پيموديم تا برسيم به آبادی: «خونه ميرزا». پنج شش خانوارِ آبادی با سگ‌ها – دوست داشتند شش سگشان را در سرشماری بگنجانيم- سی و هشت تايی می‌شدند. سه مادربزرگ، دو پدربزرگ، چهار زوج، دوتايشان همين چند سال پيش وصلت کرده بودند و بقيه منهای يکی، بچه‌هاشان بودند از شانزده سال تا يکسال. آن يکی هم زنی جوان بود بی‌هيچ نسبت فاميلی با آنها. همه اين اخبار را از خودشان داشتيم. چندتايی‌اشان را از سر اتفاق ديده بوديم. دوستم از کانادا، خبرش را تلفنی داد و گفت بايد ديدنی باشد روستای ايرانی در دل امريکا. گزارش يکی از مجله‌های سينمايی بود. نشانی‌اشان را نوشته بود برای نامه نگاری و کسب مجوز. نه تنها پاسخ نامه‌امان را دادند، که دو تاشان آمدند توک پايی خانه‌امان برای انجام کاری. گفتيم گيوه ور بکشيم برای ديدنشان. اينسو آنسوی کوره راه را پشته گياهان خودرو گرفته بود لابلای چنارهای قدکشيده به طاق آفتاب. دست انداز کوچکی ما را به خود آورد. به جلو که نگاه کرديم تابلوی: «به خونه ميرزا خوش آمديد» بالای سردر آبادی رنگ پريده شده بود از آفتاب که به وقت رسيدنمان يکراست می‌تابيد و کلافه‌مان کرده بود. انبوه مگس‌ها روی تپاله‌ای نشسته بودند به وزوز. آنسوتر گاو تک افتاده‌ای هم برايمان ماغ کشيد.

ادامه مطلب ...
 
خانه ی رو به دریا
بهمن سقایی   

خانه‌مان چندان با دريا فاصله ندارد. رديف نمايشگاه‌های اتوموبيل به پيچ دراز و ملايمی منتهی می‌شود که آخرش درياست. پنج دقيقه‌ای می‌شود. خط آب و خشکی را که بگيريم به سمت شمال، سکوهای نفتی را می‌بينيم بالاتر از موج‌ها در افق نشسته‌اند به آب، گُله گُله تا دوردستهايی که چشممان مرز آب و آسمان را تشخيص می‌دهد.

ادامه مطلب ...
 
شلیک به اخبار شب
بهمن سقایی   

مردی را میشناختم که عاشق ماه بود. شبها در بهارخواب خان هاش مینشست ساعت‌های پياپی، تا آنجا که چشمهاش میتوانستند باز بمانند به ماه خيره میشد. اگر حوصلهای داشت يا در اوج شوق و ذوق بود، نقاشیاش میکرد.

ادامه مطلب ...
 
چند سايه روى ديوار
بهمن سقایی   

 سگى در تاريكى پارس‏ مى‌كرد. ماه پريده رنگ هلالى شكل در طاق آسمان در برابر ابرى ناتوان از پرتوافشانى بود. مردى كه دچار بيخوابى شده بود، در بالاى ساختمانى سيگارى افروخته و بيهوده به خيابان مى‌نگريست. ناله‌هاى سوزناك و شهوانى زنى از پنجرة نيمه باز خانه همسايه حكايت از هماغوشى تب‌آلودى مى‌كرد. درختان انبوه كاج در تاريكى هيولاى خفته‌اى را به ذهن مى‌آوردند. دزدى در برابر ديوار بلندى در تلاش‏ براى بالا رفتن از آن بود. و آرزو مى‌كرد در پس‏ ديوار چيزى براى بردن بيابد. زنى مغموم و افسرده زانوان را چليپا كرده، اشك مى‌ريخت.

ادامه مطلب ...
 
کاریزمای دمکراسی و گورستان خاروها
عباس رستگاری   
خوابگزاریهای مملکت گل و بلبل
گورستان بس کهنه ای نزدیکی های بندر خمیر بود، یا باید باشد، به نام «خاروها» که چندان با دریا فاصله ندارد. برای همین گاهی گورستان زیر آب دریا می رود. (اینها را که می نویسیم از خاطره است؛ ممکن است حکم آمده باشد که خودِ گورستان برای همیشه زیر دریا دفن شود!) در این گورستان مرده ای نخوابیده بود. ماهیگیرانی که هرگز به خشکی باز نمی گشتند در آنجا دفن می شدند. یعنی خاطره شان را دفن می کردند. اما انقلاب و جنگ که پیش آمد، انحصار گورستان از دست ماهیگیران دریاگمشده درآمد و به انقلابیون چپ مخالف و پاسداران و بسیجیان پا به جنگ نهاده ای که جسدشان یافت نمی شد، تعمیم یافت. دوست خودم همراه با برادرش و پسرعمویش هرسه در آنجا خاک شده بودند. اما حالا هرسه تایشان اروپانشین اند.
دوستم، عضو سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، که اول بار گورستان را به من نشان داده بود، برایم تلفنی می گفت برادرش هوادار سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و عضو سپاه پاسداران بود. پسرعمویشان هم عضو سازمان مجاهدین خلق ایران. هرسه تایشان غروبها می رفتند در جلسات گروهی خود شرکت می کردند. سرشار از انرژی می شدند، وقتی از جلسات حزبی به خانه باز می گشتند.
دوتایشان در این نشستها نقشه انقلاب می کشیدند برای سرنگونی حکومت و سومی هم نقشه تعقیب و مراقبت اعضای دو سازمان دیگر.
برادر پاسدار در جبهه مفقود شد و اولین سنگ گور را برایش در گورستان دریایی گذاشتند. خیلی زود هم خبر آمد که پسر عمویش، عضو مجاهدین خلق، در درگیری های خیابانی تهران کشته شده و جسدش مفقودالاثر شده. خانواده شان از مقامات محلی اجازه گرفتند و سنگ گور دیگری به گورستان اضافه شد.
مانده بود دوستم، عضو چریکهای فدایی. خانواده این بار تشخیص داد نقشه ای بکشد و او را هم به جمع مردگان گورستان بفرستد. خبر مرگش را اول پخش کردند، یک هفته ای گریستند و سپس با اجازه مقامات، باز هم گوری به نام او در گورستان بنا کردند. خانواده بر دو گور واقعاً می گریستند. برادر پاسدار و پسرعموی مجاهد؛ اما بر سر گور چریک فرق می کرد؛ چرا که می دانستند او زنده است.
برادر پاسدار با اسرای ایرانی به سال 1368 آزاد شد. سنگ قبرش  همانجا ماند.
دوست من از طریق دبی به آلمان گریخت و خبرش را به خانواده رساند. همه فهمیدند خطر از او گذشته؛  سنگ قبرش همانجا ماند.
پسرعموی مجاهد خلق شان درواقع در کمپ اشرف در عراق بود. به اروپا که رسید خبر زنده بودنش به ولایت رسید؛ سنگ قبرش همانجا ماند.
برادر آزاد شده از اسارتگاه عراق، مدتی در همانجاها پلکید؛ کار و باری نبود؛ به کمک برادر به خارج آمد.
حالا هرسه اینها در یکی از شهرهای آلمان سه تا وب لاگ دارند و سرگرم انقلاب از طریق وب لاگ هایشان هستند. این بار یکی سوسیالیزم را رها کرده و خواهان برقراری دمکراسی در ایران است، دومی جامعه بدون طبقه توحیدی را و سومی اسلام انقلابی را.

 
اندر آن آینه
ایرج انور   
فیلم نامه «اندر آن آینه» اثر ایرج انور را می توانید به طریق فایل PDF به نشانی زیر بخوانید. متن HTML  آن نیز به زودی در همین سایت قابل دریافت خواهد بود
 
 
 
 
شام آخر
پائولوکوئیلو   
 

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي
بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران
عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را
نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرماني اش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان
همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرحهايي
برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي
هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.
كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر
تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در
جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون
ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه
خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع
داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش
بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را
باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت:
"من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت:
سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه
همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت
كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!
"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر
كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."
 
 
روایت سی و هشتم
علیمراد فدایی نیا   

بر گرفته از کتاب ِروایت بی نامان

بچه كه بودم، با خانواده رفتم براى عروسى ش‏. يادم مانده كه شامى اساسى خورديم و بعد خسته بودم خيلى و خواب آوردندم خانه. بعد هم كه بزرگ تر شدم، معلم ِ مدرسه مان بود. دبستان را كه تمام كردم، ديگر نديدمش‏. همان موقع هم عيالوار بود. بعد كه گاهبگاه برمى گشتم به شهر زادگاهم - حالا خالى است، از آن شهرهاى نفتى است كه با رفتن ِ شركت نفت، خالى شد هم خانه هاش‏ و هم مدرسه هاش‏، شكل ِطاعون زده ی شهرهاى قرون ِ وسطى - از دور سلامى مى كردم. مى شناختم يا نه را نمى دانم. بعد هم، با بچه هاش‏ يكى دوتاش‏، سلام و عليكى پيدا كردم و گاهگاه خبرى مى گرفتم، تا بازنشستگى ش‏. همه چيز و كارش‏ عادى بود. چيز هيجان انگيز قابل ِ نقلى نشنيده بودم از روزگارش‏. ديروز پريروز هم شنيدم كه جان به جان آفرين تسليم كرده، درسن هفتادواندى  سالگى، عين اغلب ما، كمابيش‏. همين شدنش‏ از اين دنيا، شروع كرد به زنده كردن خاطره هاش‏ توى ذهنم. يكى ش‏ كه اول از همه يادم آمد اين بود كه از آواز ِ ابر مى ترسيد و مثل مظفرالدينشاه -كه بعداً خواندم و فهميدم - وقتى كه شروع مى شد دنبال جايى مى گشت كه خودش‏ را قايم كند. محض‏ همين هم، زمستان هاى ِ مدرسه، هميشه خدا خدا مى كرديم، كه ابرها آوازشان بگيرد، كلاسى تعطيل شود، غير رسمى. بعدى ش‏ هم، يادم است كه الفبا را پيش‏ او ياد گرفتم، تابستان ِ قبل از رفتن ِ مدرسه، سال اول. يك پاش‏ چوبى بود و گاهى وقت ها اين پاى چوبى، ماى پنج شش‏ ساله را وسوسه مى كرد كه بكشيمش‏ و همين وسوسه اغلب حواسمان را پرت مى كرد كه الفبا را زودتر ياد بگيريم. و براى اين كه از شرِ وسوسه خلاص‏ شويم، بعضى از ما، بعد از ظهرهاى تابستان كه خواب ِ قيلوله داشت زير كَپَرش‏، مى رفتيم و پاى چوبى اش‏ را مى كشيديم و تا بيايد بيدار شود، در مى رفتيم. آزار نبوديم. بيشتر، از سرِ مهربانى بى حدش‏، همبازى مان بود پندارى. روز بعد هم كه مى رفتيم كلاسش‏، اصلا بروى خودش‏ نمى آورد و انگار نه انگار. بيشتر به آسمانه ى اتاقش‏ نگاه مى كرد تا به ما، درس‏ كه مى داد. شايد، به خاطر همين گذشتش‏ هم بود، كه سال ِ اول مدرسه، هيچ كداممان، مشكل ِ خواندن و نوشتن نداشتيم، هنوز هم نداريم، گواهش‏ هم ما كه زنده مانده ايم، از اعدامى ها و فرارى ها، خبر ندارم. ولى همين چند تايى كه از آن سال ها هنوز مى پلكند گواه حرفم. چيز ديگرى هم كه يادم مى آيد، زن ِ زيبايى داشت. شايد چون مهربان بود و گاهى به ما شيرينى مى داد زيبا مى ديديمش‏. ولى يك چيز ديگر هم بود. اين شخص‏ ِ يك پا چوبى، گاهبگاه هم عاشق مى شد و هميشه هم موفق بود. بچه كه بوديم نمى فهميديم، بزرگ هم كه شديم نفهميديم چطور. بعضى از ما، فكر مى كنيم، وقتى موقع گرفتن  كارنامه بود، يا موقع ثبت نام، با خانواده ها آشنا مى شد و اگر زنى كمى مى شنگيد، شنگش‏ را مى گرفت سريع. اگر از پا چيزى كم داشت، جاى ديگرى كه ما نمى شناختيم، زبانش‏، مار را از سوراخ در مى آورد، معلم ترسوى ِ با گذشت ما.
حالا كه فكر مى كنم، همه  آن چيزهايى كه آن روزها هيجان مى داد و امكان تغيير در رفتار و زندگى ما، حالا چقدر بى خاصيت و از نفس‏ افتاده جلوه مى كند. گوهرشان را روزگار گرفته انگار. انگار داستانكى بخوانى و چند دقيقه يى موضوعش‏ بات بماند و برود پى ِ كارش‏ : عين خوردن ِ قهوه يى، يا استكان ِ عرقى. رفتن ِ شهر و تمام آدم هاش‏ هم، صفحه يى از تاريخ كه بخوانى و بگذرى. اگر از همان كودكى اين را هضم مى كرديم چه ها كه مى شد، حتى بگواين چند سطر را هم كه مديون انشا نگارى همان معلمم. چراش‏ را هم وقتى يادم آمد، با شما در ميان مى گذارم. چرا پاش‏ چوبى بود را هم ما هيچ وقت از خودمان نپرسيديم. ظاهرا فكر مى كرديم با پاى چوبى آمده به اين دنيا.



 
<< شروع < قبلي 1 2 3 4 5 6 بعدي > پايان >>

نتايج 1 - 9 از 51

فهرست مولفین



نشر نارنجستان تقدیم میکند

سگ ولگرد و داستانهای دیگر - گویا
سگ ولگرد و داستانهای دیگر - گویا
Our Price: $23.00
Add to Cart
کلیات میرزاده عشقی - مجموعه کامل
کلیات میرزاده عشقی - مجموعه کامل
Our Price: $16.00
Add to Cart
همه سپیده دمان جهان
همه سپیده دمان جهان
Compare at: $10.00
Our Price: $9.50
You Save: 5.00%
Add to Cart
نامه شاهپور و آهوانش
نامه شاهپور و آهوانش
Compare at: $14.00
Our Price: $12.60
You Save: 10.00%
Add to Cart
چیستان رویاها
چیستان رویاها
Compare at: $14.00
Our Price: $12.60
You Save: 10.00%
Add to Cart
میم - خوابنامه مارهای ایرانی
میم - خوابنامه مارهای ایرانی
Our Price: $45.00
Add to Cart


 

Copyright © 2000 Narangestan.com. All rights reserved
Site Designed and Maintained by Emil Darmo Design