نه بشارتی
سخنم، داستان نمی پذیرد
داستانم، نفحه یی نمی انگیزد
اوقات پیری مضراتی دارد:
نه غذا مطبوع است، نه باده سرخوش کن
نه عشق شوق دهنده ست،
نه رساله ی مدّلل در یاد و فکرمان
سفینه یی به فواصلِ نورسالی بر راه رفته
بازوداری (کیسه بَر)
راه را بر پیرکان ناامن کرده
بدنی چنانِ من، تصمیم باختن دارد
بطالتی چنان من، می آماسد
ها! «غرورِ جوانی» با توام
هوای پیری مضراتی دارد
یک بامه است زمان و دو هوایه
معذّب است هنر، در دستگاهِ خرفتی
آرام باش، اعضای سست و مفاصل ناجُنب
گوشم به توست «احوالِ من»، نازک نگار، یارِ دیرین
چه می گویی
رویم به توست «احوال من» پرغم غریبه
چه بگویم.
15 سپتامبر 1990
|