محمد علی سپانلو در کتاب چهار
شاعر آزادی درباره میرزاده عشقی می نویسد: " میرزاده عشقی در آغاز جوانی کشته
شد. درختی که بایست شاخه می گسترد، درختی که عریان و خشک در گذرگاه تاریخ بجا
ماند.
عشقی در واقع شاعر آن چیزهایی است
که باید بعدا می گفت. امکان آفرینی، که امکاناتش در آن سوی مرگش وجود دارد. ...
عشقی در یک تصور، در یک "ایده" زنده است.
تلاش ادبی عشقی که در همان غربت،
تحریر "نوروزی نامه"، "رستاخیز" و "کفن سیاه" را
آغاز کرده بود دو سال بعد در ایران با امضای قرارداد 1919 متوقف ماند. عشقی با سری
سرشار از خشم و خون به تهران آمده و روزنامه قرن بیستم را تاسیس کرد. قلم پرخاشگر
عشقی نمودی می کند و حمله به قرارداد باعث زندانی شدنش می شود؛ اما اوضاع ایرانبه
سمت پیچیدگی پیش می رود. تمیز بد و خوب مشکل است. به که می توان پناه برد؟
این انقلابی که با بی صبری و
بدگمانی ناظر حوادث انبوه و دشواریهای کشوری پاکباخته و بی آینده است در برابر هر
ظاهرسازی ملی نما شیفته وار تمایل نشان می دهد... این بازی نومیدانه است که نتیجه
اش بی بند و باری تعمدی است چرا که در لابلا ، زندگی عشقی با تسلیم در فسادهای
متعارف آن روزگار درآمیخته است.
چون سردار سپه داعیه جمهوری می
آورد، عشقی با درک غریزی خود آن را سرپوش غصب قدرت می شناسد. چند مقاله و شعر او،
در نبرد پیروزمندانه با نقشه جمهوری و حمله مستقیم به سردار سپه و متحدانش، آخرین
نوشته های عشقی نیز هست. زیرا کاسه صبر مستبد آینده لبریز شد و نخستین آزمونش را
در نابودی جسمانی مخالفان به انجام رساند.
عشقی می نویسد:
مگو که غنچه چرا چاک چاک و دلخون
است
که این حکایتی از زخم قلب مجنون
است
نمونه ی دل آزادگان بود گل سرخ
چو این کلیشه ی اوراق سرخ در خون
است
زبان عشقی، شاگرد انقلاب است این
زبان سرخ زبان نیست، پرچم خون
است.
شاعر همه جا پرچمش را تکان می
دهد. در اپرای "رستاخیز شهریاران ایران" که شخصا به نمایش در می آورد تا
شاید از حس بیدار شونده ی ملیت برای شوراندن مردم استفاده کند. در نمایش منظوم
"کفن سیاه" درباره ی حجاب، که علاقه ی زنان باسواد و رومانتیک عصرش را
به خود جلب می کند و یکی از پایه های فکری کشف حجاب اجباری در چند سال بعد <و
عجبا که به دست قاتل سیاسی اش> می شود.
|