|
مطالب سایت -
بهمن سقایی
|
|
بهمن سقایی
|
|
طوفانى عصبى شهر را زير تب و تاب خود گرفته بود. درهم كوبيده، آشفته و غريب. خرابى و درهم ريختگى و درختهاى شكسته در خيابان كه شيرة آنها مثل خون زردرنگى روى زمين جارى بود. سينمايى كه درِ شكسته آن در پياده رو فرو رفته، پوسترهاى فيلم آن در هوا معلق بودند. و يك چاى فروش كنار خيابان كه قورى بستزدهاش تركى بزرگ برداشته و چاى شرابى رنگش روى زمين لكه بزرگى درست كرده بود. بچهاى كه در حال خوردن بستنىاش بود.
اداره آموزش و پرورش شهر شتابان جلسه گذاشته بود زنگ تعليمات مدنى دبيرستانها را تعطيل كند يا نه؟ البته دبير علم الاشياء در مرخصى بود و خود بخود كلاسش برگذار نمىشد.
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
مطالب سایت -
مصاحبه ها
|
|
بهمن سقایی
|
|
این مقاله در سال 1998 به مناسبت یکصدمین سالگرد تولد شهر مسجدسلیمان نوشته و نخستین بار در هفته نامه شهروند کانادا به چاپ رسید. بازچاپ آن به سال 2001 در نشریه نارنجستان - امریکا- بود و اینک برای سوم بار در پایگاه اینترنتی نارنجستان در اختیار علاقه مندان قرار می گیرد.
«بر زمينی که خون سياه اژدهای نگهبان گنج ها جاری شده، زمين را سوراخ کنيد! گنج ها بی صاحب شده اند.» از سخنان لهراسب خان رئيس طايفه ی بابادی خطاب به فرستاده دولت انگليس.
اگر زياده خواهی های ويليام ناکس دارسی در مال اندوزی نبود، شهری بنام مسجدسليمان هرگز بنا نمی شد. همين فزون خواهی، دارسی جوان را از سرايش شعر بازداشت تا پای به کارهای بازرگانی در آنسوی مرزهای انگليس گذاشته برای هميشه با ذوق و علاقه ی جوانی اش که در دو دفتر شعر خودنمايی می کرد، وداع گويد.
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
مطالب سایت -
بهمن سقایی
|
|
Bahman Saghaei
|
|
این جستار به سال 2000 در فصل نامه «نگاه نو» ایران به چاپ رسیده است.
از این نیمه خاک - نگاهی به ادبیات داستانی خرده فرهنگها در امریکا
انگيزهام براى نوشتن
اين جستار آشنايى با تجربههاى فرهنگى ديگر اقوام بود. شناخت فرهنگهايى كه كمابيش
با وضعيت ما همگون و داراى وجوه اشتراك بسيار مىباشند، يا مىپندارم كه چنين است و
طبعا" پژوهش در اين زمينه مىتواند بسا چشماندازهايى نو بر ما بگشايد. به راستى
اين خردهفرهنگها كه گاه گذشتهاى بيش از تاريخ استقلال امريكا دارند، چه
دستاوردهايى براى كلان فرهنگ امريكا و ديگر فرهنگها داشتهاند؟ ادبيات و هنرشان تا
به كجا هنوز رنگ نيستان زادگاه را دارد و قلمههاى جابجاشده دراین نیمه دیگر خاك
چگونه ريشه دواندهاند؟
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
مطالب سایت -
بهمن سقایی
|
|
بهمن سقایی
|
|
متن سخنرانی بهمن سقایی در دانشگاه UCI که به دعوت انجمن فرهنگی
ایرانیان اورنج کانتی برگذار شد.
آثار منتشر شده بهمن سقایی
سرزمینی بدون عشق - رمان
- خانم بهاریان - رمان
- مراسم به نمایش درآوردن یک دیکتاتور - رمان
- مرگ یک شاعر - مجموعه داستان
- کناره ی واژه ها - مجموعه داستان
- زیر آسمان کلن - مجموعه داستان
- دروازه اقیانوس و داستانهای دیگر - مجموعه داستان
- خواب عشق، آخرین خواب صادق هدایت - فیلمنامه
بهمن سقایی سردبیری نشریه نارنجستان را نیز برعهده دارد.

اگر نوشتن نوعی قرائت جهان باشد، پس هر آن کس که می نویسد، خوانش خود از متن هستی را به ما ارائه می کند. خوانشی که خود به متنی دیگر تبدیل می شود. با این وصف، نوشته های صادق هدایت شیوه و نوع نگاه و نگریستنش است به جهان پیرامون. اما برای ما که خوانندگان آثارش هستیم، این آثار مکتوب: قرائت قرائتها - خوانش خوانشها - به شمار می آید. با همین دید و درک می توان دریافت صادق هدایت چگونه جهان را نگریسته و به آن اندیشیده است. می توان آرام آرام نظرگاه ها و برداشت های او را از همه آنچیزی که «هستی» می نامیم، به دست آورد. اصولاً او بر چنین بستری هم می نوشته است. نوشتن برای او یک ضرورت است. نوعی زندگی و نگریستن و پرسش از جهان.
به باورم برای هدایت، همچنان که برای کافکا بود، کنشِِ نوشتن راه گریزی از جهان پیرامون بود، دری گشوده به رهایی. قرائتش از جهان همانی نبوده و نیست که عادات و مالوفات به ما آموزانده اند. نظریه دوم را این چنین پیش می کشیم که صادق هدایت با مظاهر مدرنیته چندان سر سازش و همگونی نداشت. از آن روزگار نوجوانی گیاهخوار شد و تصور شراکت در کشتار حیوانات پشتش را لرزاند و از خوردن تن حیوانات پرهیز کرد.
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
مطالب سایت -
داستان امروز
|
|
بهمن سقایی
|
|
خانهمان چندان با دريا فاصله ندارد. رديف نمايشگاههای اتوموبيل به پيچ دراز و ملايمی منتهی میشود که آخرش درياست. پنج دقيقهای میشود. خط آب و خشکی را که بگيريم به سمت شمال، سکوهای نفتی را میبينيم بالاتر از موجها در افق نشستهاند به آب، گُله گُله تا دوردستهايی که چشممان مرز آب و آسمان را تشخيص میدهد. |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
مطالب سایت -
داستان امروز
|
|
بهمن سقایی
|
|
مردی را میشناختم که عاشق ماه بود. شبها در بهارخواب خان هاش مینشست ساعتهای پياپی، تا آنجا که چشمهاش میتوانستند باز بمانند به ماه خيره میشد. اگر حوصلهای داشت يا در اوج شوق و ذوق بود، نقاشیاش میکرد. |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
مطالب سایت -
داستان امروز
|
|
بهمن سقایی
|
|
آفتاب نيامده رفتيم سراغشان. دور از ما بودند به آبرفتی که آب و آبادی را نشانی نبود جز همان باغ با خانههاشان به معماری ايرانی. گفته بودند و نديده بوديم به چشم؛ اما ميتوانستيم شمايی کلی از آن را به ذهن بياوريم. تنها به جاده ميشد رفت و بعد هم کوره راهی را میپيموديم تا برسيم به آبادی: «خونه ميرزا». پنج شش خانوارِ آبادی با سگها – دوست داشتند شش سگشان را در سرشماری بگنجانيم- سی و هشت تايی میشدند. سه مادربزرگ، دو پدربزرگ، چهار زوج، دوتايشان همين چند سال پيش وصلت کرده بودند و بقيه منهای يکی، بچههاشان بودند از شانزده سال تا يکسال. آن يکی هم زنی جوان بود بیهيچ نسبت فاميلی با آنها. همه اين اخبار را از خودشان داشتيم. چندتايیاشان را از سر اتفاق ديده بوديم. دوستم از کانادا، خبرش را تلفنی داد و گفت بايد ديدنی باشد روستای ايرانی در دل امريکا. گزارش يکی از مجلههای سينمايی بود. نشانیاشان را نوشته بود برای نامه نگاری و کسب مجوز. نه تنها پاسخ نامهامان را دادند، که دو تاشان آمدند توک پايی خانهامان برای انجام کاری. گفتيم گيوه ور بکشيم برای ديدنشان. اينسو آنسوی کوره راه را پشته گياهان خودرو گرفته بود لابلای چنارهای قدکشيده به طاق آفتاب. دست انداز کوچکی ما را به خود آورد. به جلو که نگاه کرديم تابلوی: «به خونه ميرزا خوش آمديد» بالای سردر آبادی رنگ پريده شده بود از آفتاب که به وقت رسيدنمان يکراست میتابيد و کلافهمان کرده بود. انبوه مگسها روی تپالهای نشسته بودند به وزوز. آنسوتر گاو تک افتادهای هم برايمان ماغ کشيد. |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
مطالب سایت -
داستان امروز
|
|
بهمن سقایی
|
|
سگى در تاريكى پارس مىكرد. ماه پريده رنگ هلالى شكل در طاق آسمان در برابر ابرى ناتوان از پرتوافشانى بود. مردى كه دچار بيخوابى شده بود، در بالاى ساختمانى سيگارى افروخته و بيهوده به خيابان مىنگريست. نالههاى سوزناك و شهوانى زنى از پنجرة نيمه باز خانه همسايه حكايت از هماغوشى تبآلودى مىكرد. درختان انبوه كاج در تاريكى هيولاى خفتهاى را به ذهن مىآوردند. دزدى در برابر ديوار بلندى در تلاش براى بالا رفتن از آن بود. و آرزو مىكرد در پس ديوار چيزى براى بردن بيابد. زنى مغموم و افسرده زانوان را چليپا كرده، اشك مىريخت. |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
<< شروع < قبلي 1 2 3 4 5 6 7 بعدي > پايان >>
|
| نتايج 1 - 8 از 52 |